1- میگم لطفا سوالهای سخت کانادایی نپرسین، بعضی چیز ها رو نه من بلکه هیچکس نمیتونه جواب بده، از جمله یک دوست بسیار خوب و عزیز پرسیده که کلا هزینه زندگی اونجا ماهی چقدره و با توجه به اینکه همسرشون تو ایران از موقعیت مالی مناسبی برخورداره اینجا هم میتونه همون شرایط رو داشته باشن یا نه؟  این یک سوالیه که جوابش کاملا سلیقه ای هست نه کلی ، من اگه از هر کدوم شما بپرسم تو ایران با ماهی چقدر میشه زندگی کرد، کسی میتونه جواب بده؟ یکی با موتور زندگی میکنه یکی با پراید یکی با ( اسم ماشینهای جدید ایران رو بلد نیستم ) تو ایران کمری بیسیک ماشین  کلاس بالاست، اینجا همون ماشین به راحتی قابل تهیه است کلاس خاصی هم نداره، حالا یکی که تو ایران پراید داشته، میاد اینجا بی درد سر سوار کمری میشه میگه به به، یکی میاد اون LEXUS 80000 دلاریه رو میبینه اونو میخواد، یکی آپارتمان یک خوابه براش بسه یکی خونه 6 خوابه میخواد تو گرونترین محله پس اینو لطفا نپرسید چون من حد اقل راجع به میانگین هم نمیگم، به همون دلیل که اعتقاد دارم اینها شدیدا بستگی به روحیه و اخلاق و عادات شخصی داره. این که از این و شرمنده.

 
 
2- یک خانم محترم گفتن شوهرشون خیلی موافق نیست با مهاجرت چون میترسه که صاحب همون زندگی ایران هم نشن. من از صحبت کلی فهمیدم که شوهرشون احتمالا در سنین بین 38-40 سال باشن، همیشه یادتون باشه درصد بالایی از آقایون در این سن از ریسک و تغییر موقعیت میترسند، مخصوصا اونهاییکه تو ایران در حال حاضر یک سرپناهی درست کردند و دوندگی کردن، الان میترسن که از صفر شروع کنند، استرس دارند، اما گاهی وقتا ( فقط گاهی وقتا ) این استرس عاملش خود خانمها هستند، چرا که اون آقا همسرش رو میشناسه و رگ خوابش تو دستشه و میدونه که اگه خانمش بخواد بد مستی کنه چه جوری دلش رو به دست بیاره اما میترسه که اگه اینجا بعد از 1-2 سال نتونه همون زندگی رو فراهم کنه اونوقته که خانمش به بیعرضگی متهمش میکنه و اتفاقاتی میفته که نباید، اما در عین حال هم بعضی از آقایون جدی خودشون میترسن.

 
 
3- چقدر خوبه که انر.ژی هس.ته. ای حق مسلم کانادا نیست چون 24 ساعت در روز 7 روز در هفته و 365 روز در سال برق داریم.


 
4- ایران جزو معدود کشورهایی هست که از برجستگیهای زنان برجسته به نحو احسن تقدیر میشه، با عناوینی چون پ.س.تونتو بخورم، جوونننن صندوق عقبو حال کن، ب.......مت، ب.خور.مت، جیگرشو، و........... ( جدید هاشو بلد نیستم، آپدیتم کنید) اونوقت تو این کانادا اینهمه زن برجسسسسسسسسته  که تقریبا لختند، نه نیمه لخت، تو خیابون راه میرن ، هیچکس ازشون تقدیر نمیکنه

 
 
5- میدونستین که تو کانادا آب آشامیدنی و روغنهای خوراکی فی.لتر میشن تو ایران وبلاگ فیل.تر میشه؟

 
 
6- من اصلا قرار نبود اینو بذارم؟ یک خاطره از هند تایپ کردم، به روایت داستانگونه، دقیقه 90 پشیمون شدم گذاشتمش تو چرکنویس، دوباره یک خاطره از سال 2000 تو شمال نوشتم باز هم داستان مانند، دوباره گذاشتم تو چرکنویس، اینها رو هم اینجا گذاشتم که به قول امین لال از دنیا نرم.


 
7- ما یک دفعه رفتیم تبریز ما رو رسما بیرون کردن از شهر، این شد که الان کسی به من بگه تبریز، دستام رو میذارم رو سرم فرار میکنم، حالا وسط این هیر و ویر دوستم میگه خواهرم داره شوهر میکنه ( سمنانیه خودش ) میگم مبارکه داماد کیه؟ میگه همکلاسش بوده تبریزیه، میگم ای داد که کار خواهرت در اومد، ترکی حرف نزنه نون بهش نمیده بخوره، آقا این نامرد ها به ما نون ندادن،

سال 1997 بود با مامانم رفته بودیم تبریز برای فوق لیسانس من ، قرار بود 3-4 روز بمونیم بعدش مامان منو جاگیر پاگیر کنه برگرده، روز دوم قیافه مامان تماشایی بود، تو خیابون خودش رو به در و دیوار میزد دفتر هما رو پیدا کنه، حالا منم میگم مامان جان چی کار میخوای بکنی؟ میگه نه برو هنددددد، همون هند بهتره، اینجا که سرزمین کفره، من اگه بذارم تو اینجا یک ثانیه بمونی. ساعت 12 رفتیم تو دفتر ایران ایر، ساعت 7 عصر تو فرودگاه بودیم، هواپیما که پرید مامان گفت آخی الهی شکر، داشتم خفه می شدم، خداییش بعضی هاشون خیلی بدجنس بودن، داشتیم قدم میزدیم تو خیابون یک دفعه بوی نون بربری اومد، به مامان گفتم بیا 1 نون بخریم هوس کردم، رفتیم تو یارو مردک چموش شروع کرده ترکی یک چیزی میگه، آخرش یک آقایی هم تو صف نون با اون شاطره بحث ترکی میکرد، مامانم با زبون ایما و اشاره که خیلی خنده دار بود به اون آقاهه تو صف گفت این حرفش چیه؟ یک نون میده به ما یا نه؟ اونهم گفت شرمنده حاج خانوم میگه به فارس نون نمیفروشم، آذربایجان نمیدونم چی چی .......من هم برگشتم به اون آقاهه تو صف نون گفتم حاج خانوم و زهر مار. حالا اون بی شعوره نون نداد تو گاگول که 2 تا نون تو دستته یکیشو تعارف میکردی بعدش یکی دیگه میگرفتی، بعدش هم با لج اومدیم بیرون، رفتیم مغازه بستنی فروشی ( اونجا کجا بود آبرسان، شهناز، یادم نیست چهار راه بود دیگه ) بستنی فروشی 3 تا پله میخورد میرفت پاییین، پسرک اومد جلو منم اخمام آویزون، با عصبانیت رفتم جلو گفتم آقا به فارس بستنی میفروشین؟ گفت اختیار دارین فارس و ترک نداره، گفتم حالا که انگار داره، این همسایه بغلیتون نون نداد گفت به فارس نون نمیدیم، هتلیتون اتاق نمیداد، تهدیدش کردیم که الان زنگ میزنیم کلانتری میگیم شما به ما اتاق ندادین، ترسید گفت باشه، راننده تاکسی همه راه غر زد که اگه من وجدان داشتم نباید فارس سوار تاکسی میکردم، من خیانت کردم، رفتیم آرامگاه شهریار یارو راهنمائه ترکی حرف میزنه، میگیم آقا ، داداش، اخوی ( برادر به ترکی چی میشه؟ ) این گروه جوجه ماشینی که پشت باسن شما راه افتادن منتظر توضیحات شما با دوربین به گردن آویزون، همه غیر ترکند، میشه فارسی لطف بکنید، آقا جو زده شد انگلیسی گفت، بعدش هم میگه یا انگلیسی یا ترکی، فارسی نمیگم. آقا این پسره بستنی فروشه شکمش رو چسبیده بود از خنده، یک بستنی مشتی برای من  جا کرد و گفت منم چون بچه مراغه هستم، بستنی مهمون من. ( الهی شکر ) پشت بندش رفتیم نوقا و ریسه بخریم، قنادی شلوغ ( همون که دوباره سر چهارراه 3 تا پله میخورد میرفت بالا 2 نبش بود ) وسط اون جمعیت میگم آقا شیرینی به فارس میفروشین؟ مرده میگه. بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقاجون من فارسم، پولم فارسه، مامانم فارسه، بابام فارسه، آقا اینجا وایستیم یا نجس میشه؟ بریم بیرون یا میشه 2 بسته از این ها خرید و رفت؟ آقاهه چشماش اینجوری، برگشته میگه اختیار دارین خانوم، مغازه متعلق به شماست، یکهو یه پسره گردن کلفت نردبون مانند از اون پشت اومد بیرون که این به ما توهین کرده، خودش بین ترک و فارس خط کشیده ما که چیزی نگفتیم، باید معذرت خواهی کنید، منم که عصبانی بودم مثل دیوونه ها گفتم نه بابا میخوای سند خلیج فارس رو هم به اسمت بزنم بلکه منو ببخشی؟ آقا جوش آوردن با لهجه علی دایی فحش میداد ( نمیدنم چی میداد، ولی فکر کنم فحش بود ) دست راست تو آسمون، دست چپ دنبال قمه ای چیز میگشت که سر منو از تنم جدا کنه حالا مامانم جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ بابا نوقا نخواستیم بذارین بریم. 

 
من یکهو دیدم از پشت تلفن صدای نفس نفس میاد، اونور خط دارن به خواهر عروس آب قند میدن، این دختره هم میگه، همه گفتن اینکارو نکنین این دختره گوش نکرد، میگن فارس با فارس بقیه با بقیه، یووهوووهوووهووووو گریه، خلاصه ما یک سفرنامه از مهمان نوازی تبریزیها در ماه می 1997 تعریف کردیم مجلس عروسی تبدیل به عزا شد.
 
 

توی هواپیما یک آقایی برامون توضیح داد که یک سری مشکلاتی پیش اومده بوده که اهالی تبریز تصمیم میگیرن که تمام فارس ها رو از شهر قلع و قمع کنن، اما سال بعدش یکی از دوستان که رفته بود اونجا برای داروسازی دانشجو شده بود می گفت اوضاع به وخامت پارسال نبوده
حالا که با اجازه 11 سال گذشته حتما دیگه جا افتاده همه چیز

 

 

 


 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 21 ] | پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 | 08:17 AM | مرجان


خروجی وبلاگ