رفته بودم خونه یکی از دوستام که همیشه بهم میگه خوشم میاد با تو برم مهمونی مردا رو گ.و.ز.پیچ کنی بخندیم. این خانم گفته بود که پسر خاله شوهرش که از اتریش اومده و چند روزی مهمونشونه هم اونجاست. ما هم با اجازه بسته ای شکلات خریدیم و رفتیم اونجا. حالا شما بگو جریان رفتن من اونجا چی بود؟ این آقا مدتی بود دنبال زن می گشت ( نه بابا من که نه!!!! ) منهم یک دوستی داشتم که با اینکه 36-7 ساله است تازه اما در نهایت حماقت احساس شدید خونه موندگی و ترشیدگی بهش دست داده ، خلاصه ما هماهنگ کرده بودیم که این آقای پسر خاله 44-45 ساله رو با این خانم آشنا کنیم بلکه یه جوری اینها رو به هم بندازیم. در نتیجه فقط من رفتم و دوستم که قرار بود بلکه در آینده عروس بشه.

 
از راه رفتیم و سلام و علیک و خوش و بش، آقای پسر خاله اومدن جلو، بابا لا مصب خیلی تیپ و قیافه توپ، اون دوستم که هول شد و احتیاج شدید به آب قند داشت و در عرض 2-3 ثانیه شبیه اون مار کارتون رابین هود گردنش لق لق خورد و چپه شد رو مبل ( فکر کنم اونموقع داشت اسم بچه انتخاب میکرد) حالا شما ببینین که اون عروس احتمالی چه جوری هول شد و چه جوری من پنیک شدم که مثل عقب افتاده ها سلام علیک کردیم و خودمون رو معرفی هم نکردیم، رفتیم شبیه یک مشت گاو نشستیم رو مبل و منهم تمام مدت به فکر یک لیوان شربت بیدمشک خنک واسه این عروس خانم بودم که با چشمای نیمه باز آنچنان له له و نفس نفسی میزد که من مونده بودم که یا للعجب یعنی بازار مردا هنوز اینقدر داغه؟ توی عصری که همه داد از آزادی زن میزنن آدم از تصور شوهر کردن اینجوری میشه؟ همین موقع خانم صاحبخونه هم که متوجه وخامت حال این رفیق ما شده بود با یک سینی لیوانهای کریستال حاوی شربت توت فرنگی اومد که وای هوا چه گرمه  شربت بفرمایید و اول از همه گرفت جلو عروس، اونهم با یه صدایی شبیه معتادای حرفه ای میگه: قرمون دشتت بژار رو میژ حالم خوش نیشت میترشم لیوان بیفته، و باز چشماش افتاد  رو هم.

آقا خوشتیپ هم که دیدن کمی تا اندکی اوضاع جوی نامساعده رو کردن به من گفتن، ببخشید فریبا خانم؟؟؟؟؟؟ گفتم نه شرمنده که من خودم رو معرفی نکردم، مرجان هستم، ایشون هم فریبا که طفلک گرما زده شده  هه هه، ( از لجش اسم واقعیش رو گفتم اسمش فریباست) گفت بنده هم رامین هستم، البته ذکر خیر هر دوی شما بود ، اما چون ایشون ( صاحب خونه) گفتن که فریبا خانم پر از انرژی و بازیگوش هستن ( فریبا و انرژی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) ،من فکر کردم شما فریبا هستین. گفتم هه هه هه ههه...


خانم صاحبخونه در اومد گفت که رامین جان دکترای روانشناسی هستند و کار مشاوره به دیوانگان حرفه ای رو در یک مرکز روانی در وین به عهده دارن، منهم درست مثل یک دیوانه تمام عیار زدم زیر خنده گفتم اه پس راه رو درست اومدیم، من خیلی وقت بود که دنبال یکی میگشتم که بگه بالاخره دیوونگی درمون داره یا نه ( ای لال بشی، با روانشناس جماعت هم کسی شوخی میکنه آخه؟ ) ایشون هم که انگار خیلی تو این یک هفته دلش برای دیوانگان مرکزش تنگ شده بود شروع کرد که ، البته باید دید که چه کسی برای یک دیوانه تشخیص دیوانگی داده، گفتم خودش میدونه تشخیص پسخیص نمیخواد. گفت اشتباه شما همینجاست یک دیوانه هرگز نمیدونه که دیوانه است، همیشه فکر میکنه عاقلترینه، کسی که فکر میکنه دیوانه است یک آدم عاقل هست که از آدمهای اطرافش سیر شده چون نتونسته خواسته هاش رو به اثبات برسونه فراموش نکنید که همیشه انسانهای کامل متهم به دیوانگی شدند. گفتم آخه وقتی به زندگیم فکر میکنم حس اون دیوونه ای بهم دست میده که توی باند مخالف بزرگراه حرکت میکرد بعد زنگ زد به پلیس که 2000 تا دیوونه دارن خلاف میرن.

رامین خان هم که یک دستش رو حائل چونه اش کرده بود و انگشتهاش رو مدل تلفنی گذاشته بود رو صورتش آنچنان داشت من و حرکاتم رو اسکن میکرد که نگو، حس میکردم از تو چشماش 2 تا اشعه داره میره تو مغزم فرو و هر چی اون تو هست رو میخونه. گفت خلاف روندن تو بزرگراه چه ربطی به دیوانگی طرف داره؟ گفتم خوب اگه عاقل بود که اینهمه خطر نمیکرد و خطرناک نمیشد، کلی برای جون دیگران هم ضرر داره. گفت ولی من به این چشم بهش نگاه نمیکنم حالا یه چیز دیگه کسیکه خودش رو میسپاره به جریان آب، و در جهت آب شنا میکنه چه تلاش خاصی برای رسیدن به هدفش انجام داده؟ جز اینکه اجازه داده تا آب اونو با خودش ببره و اون فقط دست و پا زده که خفه نشه ولی مسیر رو آب براش تعیین کرده، اما کسیکه خلاف جهت آب شنا میکنه، هم مسیر رو تعیین میکنه هم نمیگذاره خفه بشه، کدومشون میخواسته که سهم بیشتری از زندگی داشته باشه؟ یک آدم میتونه انتخاب کنه که راهپیما بشه و دشت نوردی کنه، کوهنوردی کنه و از یک کوه معمولی بره بالا، صخره نورد بشه و دیواره های سنگی رو بره بالا یا اورست رو فتح کنه. میگم خوب کسی به اونها نمیگه دیوونه، گفت اتفاقا بر عکس تعداد اونها زیاد نیست که بیان برای ما تعریف کنن بگن که چند نفر بهشون  گفتن دیوونه، بذار یک چیزی برات تعریف کنم،

 

 یک روزی توی یک پارک سر پوشیده که سرسره های یخی داشت، یک بچه 8-9 ساله داشت سعی میکرد که از پایین به بالا سرسره سواری کنه، مسئول اون قسمت اومد و بهش تذکر داد که بچه جان سرسره از اونوریه، این بچه به اون آقا گفت خوب اونو که همه میکنن و میدونن آخرش چی میشه دیگه هیجان نداره، میری اون بالا خودت رو ول میکنی پایین، من میخوام از اینوری برم بالا بعدش خودم رو ول کنم پایین، اون آقا میخواست توجیهش کنه که این کار اشتباهه چون همزمان که تو میخوای از اینور بری بالا یک عده از اونور میان پایین و موجب  میشه شما آسیب ببینید، اون بچه با همه بچگیش گفت، ولی اگه من بتونم این مسیر رو برم بالا بدون اینکه به خودم و دیگران آسیبی بزنم به خودم میگم نابغه، میدونی مسئول اون پارک چی گفت؟ گفت ولی در هر حال من میگم که این کار دیوانگی محضه و قانونا تو اجازه نداری اینکار رو بکنی. دیدی که حتی یک بچه کوچک که از نظر من واقعا نابغه بود چطوری متهم به دیوانگی شد؟ اون دیوانه هم توی بزرگراه همون احساس رو داشت هر چند که اون دیوانه نبود غضنفر بود!!!!!!!!!!!!!! این تیکه رو خیلی با حال اومد.

 

تو این فاصله که من تقریبا تو جواب کم آورده بودم، و نیمه بریده بودم، و نمیتونستم اون چیزی که تو ذهنمه رو توضیح بدم ، خانم صاحبخونه فریبا رو به هوش آورده بود. اون هم که خل بازی رو تموم کرده میگه مرجان جون بذار فریدون خان شربتشون رو بخورن، من با دهن باز که این چی میگه؟ میگم منظورت رامین خانه؟ میگه اه چرا من فکر کردم اسمشون فریدونه؟ من اگه چاره داشتم میرفتم زیر میزی مبلی چیزی قایم می شدم. خلاصه که این آقای دکتر هی گفت و گفت منهم سکوت کرده بودم، یکباره گفت من توصیف شما رو در ضربه فنی کردن آقایون خیلی شنیده بودم، از شانس منه که سکوت کردین؟ گفتم نه کم آوردم، چون از نظر من هنوزم کسیکه که به تنهایی یک کاری میکنه که خیلی از اطرافیانش با اون کار مخالفند، دیوانه است. گفت نه اون متفاوته، دیوانه نیست، میخواد ریسک کنه، میخواد وجوه دیگه دنیا رو ببینه، اما من یک توصیه کلی به شما دارم، که به همه هم میگم، کاری که میکنید صرفا برای خودتون باشه، الزامی نداره که دیگران شما رو انسان معقول و متعارفی پیدا کنند، اگر 100 نفر بگن مرجان دیوونه است اما مرجان به هدفش برسه، راههای جدید رو تجربه کنه، روی زندگی رو باز تر ببینه، چی میشه؟ اون اتهام دیوانگی 100 نفر دیگه چه چیزی از شما کم میکنه؟ من بازم سکوت کرده بودم.گفت ببینید شما الان هم با اون دو تا خانم دیگه تفاوت دارید، شاید هر کسی با دیدن ناخنهای شما به راحتی بگه مرجان دیوانه است ( هر کدوم از ناخنهام یک طرحی از مانیکور داشت که کاملا متفاوت بود از ناخن دیگه، رنگ لاک زمینه اش یکی بود طرح روش 10 مدل مختلف بود ) اما من که کارم تشخیص دیوانگی مردم هست میگم مرجان متفاوته، چون میخواد ببینه کدوم طرح قشنگتره، چون میخواد ببینه با دیدن هر کدوم از اینها چه حسی بهش دست میده، از روی همین ناخنها میگم که مرجان برای زندگیش برنامه داره و زمانبندی شده کار انجام میده، چون میتونست این 10 طرح مختلف رو 10 بار امتحان کنه و هر بار همه ناخنها یک شکل باشند، اما نکرد، چون میخواست زود تر به احساسش و نتیجه تستش برسه، چون میخواست به طور همزمان 10 مدل مختلف کنار هم باشند، خانم عزیز میخواهید از روی همین ناخنها من تمام مشخصات و خصوصیات اخلاقی شما رو بگم؟ اما یک چیز رو میگم شما فقط وقتی دیوانه اید که براتون مهم باشه که دیگران فکر کنند دیوانه اید. 

 
حالا عروس خانم هم که دیگه شربتش رو خورده بود و سر حال شده بود، برگشته میگه فریدون خان!!!!!!!!!!!!! میشه به جای اینهمه فلسفه بافی بگین بالاخره این مرجان دیوونه است یا نه؟ بگم فریدون خان!!!!!!! چی گفت؟ گفت اگه به دوستیش با شما ادامه بده حتما دیوانه است!!!!!!!!!!!!!!!!! البته اینو گفت که اون از حالتهای عجیب بیاد بیرون، و وقتیکه دیگه میونه اشون با هم خوب شد و مشغول دل و قلوه دادن و گرفتن بودن، من زدم بیرون از خونه اشون.

 
 
یک عالمه حرف قلنبه شده میخوام بگم، خوابم میاد، .................،.........................و ............،........... ( این نقطه ها صدای فریاد اعتراض بود که در گلو خفه شده )


 
یک نفر تو وبلاگ من دنبال دوست پسرش میگرده، اگه دیدینش لطفا به صاحبش برگردونین، من میگم دور از جون شما نصف مردم دیوانه اند نگین نه. اینهم نمونه اش

 

  به محض گذاشتن این آهنگ خاطراتی از هند برام زنده شد و پسری به نام امین برومند که اصالتا شیرازی بود، نمیدونم کسی میشناسش یا نه، ولی شاید به زودی خاطره اش رو بذارم، اما این آهنگ منو کاملا برد به اون روز ها ، دانشجوی کامپیوتر پونا بود ولی رفت بنگلور.دیگه نمیدونم چی شد، اگه هم زن گرفته و زنش اتفاقی از اینجا رد میشه هر گونه عمل خلاف رو شدیدا تکذیب میکنم، این بچه کاملا آقا بود!!!!

 

 

 

 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 17 ] | چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 | 08:26 AM | مرجان


خروجی وبلاگ