1- تازگیها یک حس عجیب که هرگز در من وجود نداشت شدیدا به وجود اومده، و تقریبا خیلی هم قوی، اینکه فکر میکنم بعضی از آدمهای اطرافم به شدت منفور و کریه هستند. به عبارت دیگه حالم از بعضی موجودات دو پا به هم میخوره.
 
 
2- ما یک دوست خانوادگی داشتیم و به عبارتی هنوز داریم توی تورنتو که باهم رفت و آمد داشتیم، این آقا پزشک هستند و کمی از خصلتهای بعضی ( گفتم بعضی ) از پزشکان ایرانی رو با خودشون حمل و نقل میکنن، مثل فیس دماغی، خود بزرگ بینی، خود تحفه بینی و سایر موارد. زمانیکه امیر 14 ماهه بود یعنی یکسال و دوماه، اینها شبی در منزل ما مهمان بودن. امیر تازه راه افتاده بود و تنها حرفی که میزد ما ما ما بود و بس، 2-3 بار سعی داشت با جیغ و داد و صداهای بچگانه چیزی رو به من و باباش بفهمونه اما من که مشغول پذیرایی بودم و باباش هم طبق معمول سرگرم بحث و گفتگو، و امیر هم عصبانی شد و 2 بار زد تو گوش باباش، این باباهه هم که اسمش بود پسر لوس بابا دیگه ، حالا انگار فیل پاشو لگد کرده آنچنان نعره ای کشید که بیا و ببین، بار دوم که این اتفاق افتاد من اعتراض کردم که خوب منکه دستم بنده، تو گوش کن ببین این بچه چی میخواد به جای نعره کشیدن، چون این از این اخلاقهای کتک زدن نداره، جونش به لبش رسیده که اینجوری واکنش نشون میده. یک باره آقای دکتر اظهار فضل نمودند که بله امیر که بچه خوبیه مرجان خانم ولی بچه ها در این سن معمولا رفتارهایی رو انجام میدن که از اطرافیان میبینند، باید دید که کتک زدن و تو گوش زدن رو از کی یاد گرفته؟ بعدش هم نگاهی کاملا احمقانه به زنش کرد، و زنش هم لبخندی از سر رضایت با حرکات غمزه چشم و ابرو تحویل داد  که یعنی مرسی شوهر عزیزم که متلک گفتی. حالا خوشمزه اینجا بود که من اصلا نفهمیدم برای چی اینو گفت؟ یعنی من دست بزن داشتم؟ یعنی مریخی منو میزد؟ یعنی چی بماند. در فاصله کمتر از نیم ساعت گفتش  که در ضمن من نمیدونم چرا این بچه حرف نمیزنه، 14 ماهگی دیگه باید آب و بابا و اینها رو بگه، خانمش هم در تکمیل حرفاش گفت آخه اینجا زن سالاری مطلقه برای هم این میگه ماما.... بنده هم تو دلم گفتم بگین عیب نداره خدا جای حق نشسته.


اینها بچه دار شدند ما رفتیم دیدنشون و کادو هم بردیم و بارهای بعدی هر بار من به بهانه ای دررفتم و دیگه ندیدمشون، تا اینکه اون هفته زنگ زدن رسما شام دعوت کردن به اتفاق چند خانواده دیگه و اینجوری شد که منهم رفتم، اون پسرشون الان شده بود 26 ماهش، یعنی 2 سال و 2 ماه و یکسال از اون موقع امیر بزرگتر. بعد از 5 دقیقه که نشسته بودیم و خانم خونه مشغول پذیرایی بود، این پسرک اومد از جلوی باباش رد بشه شترق خوابوند تو گوش باباش، باباهه برق ازش پرید ولی خودشو کنترل کرد نعره نکشید، فقط سعی کرد با یک اخم بچه رو متوجه کنه، اما به فاصله 3 ثانیه دوباره برگشت که شکلات از رو میز برداره تق یکی دیگه خوابوند تو گوش آقای دکتر، به مرگ خودم به جان مرجان تو فاصله 10 دقیقه این بچه شیرین 8-9 تا خوابوند تو گوش باباهه بدون دلیل، منهم که آنچنان قندی داشت توی دلم آب میشد، خر کیف شده بودم شدید . از کشیده 5-6 شروع کردم به قیافه زرد آقای دکتر با اون رگ های پیشونی بیرون زده و دماغ تیغ کشیده خندیدن، دست خودم نبود حال کرده بودم اساسی، هر بار که این بچه نزدیک باباهه میرفت، این دکی جان ناغافل از جا میپرید، یا ناخوداگاه دستشو میگرفت رو لپش اونموقع تازه بچهه یادش میومد که نزده تو گوش باباش، سهمش رو میداد و میرفت. مامانه هم که اصولا جز تیکه پرونی و متلک و ناز و ادا کار دیگه بلد نیست، خونسررررررررررررررردددددددددد به بچه نگاه میکرد می گفت الهی فداش بشم خسته است بچه تلافیش رو سر باباش در میاره. دکی جان هم برگشته میگه آره آره این اصلا از این اخلاق ها نداشته، منهم یهو گفتم البته بچه ها معمولا تو این سن رفتارهایی رو از خودشون بروز میدن که از اطرافیانشون یاد گرفتن، اینو البته یک آقای دکتری یه روزی گفته بود از خودم نمیگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سکووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت حکمفرما شده بود به چه جالبی، یک دفعه خانم صاحب خونه الکی به بچه اش گفت نخود، نخودی، مامی قربون نخودش بره، چشم نخودی من........... بعد با صدای هوار شروع کرد به خنده عصبی کردن و پشت سرش هم گفت بفرمایین چای سرد میشه. اما رنگ آقای دکتر تماشایی بود، و نکته جالبتر این بود که این بچه فقط می گفت آ ایی آا اصلا حتی لباش هم رو هم نمیذاشت که صدایی شبیه م ازش بیاد بیرون، منم گفتم بیخود نیست که میگن پزشک ها همیشه واسه دیگران خوب نسخه می پیچند، شما تو 14 ماهگی امیر همچین گفتین دیر شده باید الان سخنرانی فلسفی کنه من اینو بردم اسپیچ تراپی، خانمه کلی بهم خندید ، گفت الان؟ برو بابا بچه تا 3 سالگی وقت داره، یک دفعه گفت بلههههههههههه حق داشتن اون خانم . ایشون متخصص هستند دیگه درست گفتن تا 36 ماهگی هیچ مشکلی نیست!!!!!!!! اما سر میز شام باباهه یه 3-4 تا کشیده دیگه خورد، بعد از شام موقع بستنی خوردن 3-4 تا دیگه، تا آخر شب خلاصه یه 30-40 تایی خورده بود، من اما یکی از بهترین شبهای زندگیم رو داشتم، امیر آقا و مودب نشسته بود و بی نهایت رفتار خوبی داشت اونشب، اونوقت 4-5 بار دکی جان میگه وای کی بشه زودتر این همسن امیر شما بشه از شیطونی در بیاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!شاید این نشونه بد ذاتی من باشه نمیدونم اما کیفییییییییییییییییییییی کرده بودم غیر قابل توصیف، چون اونموقع خیلی غصه خورده بودم که حتما امیر یه بچه عجیب غریبه.
 
 
3- این تو ایمیلهام بود که خیلی ازش خوشم اومد، نمیدونم نویسنده اش کیه اما فرستنده اش اردشیر بود، مرسی اردشیر جان. 
 
معادله اول

انسان = خوردن + خوابیدن + کار کردن + لذت بردن

الاغ = خوردن + خوابیدن

بنابراین:

انسان = الاغ + کار کردن + لذت بردن    یا

انسان – لذت بردن = الاغ + کار کردن

که بدین مفهوم است که انسانی که لذت نمی برد معادل الاغی است که کار می کند


معادله دوم


مرد = خوردن + خوابیدن + پول درآوردن

الاغ = خوردن + خوابیدن

بنابراین:

مرد = الاغ + پول درآوردن     (1 )    یا

مرد – پول درآوردن = الاغ


که بدین مفهوم است که مردیکه نمی تواند پول دربیاورد مثل الاغ است


معادله سوم


زن = خوردن + خوابیدن + خرج کردن

الاغ = خوردن + خوابیدن

لذا

زن = الاغ + خرج کردن       (2)    یا

زن – خرج کردن = الاغ


به بیان دیگر زنی که نتواند خرج کند الاغ است

از معادله 2 و 3 نتیجه می شود که:


مردی که نمی تواند پول در بیاورد مساوی زنی است که نمی تواند خرج کند.. بنابراین مردان با پول در آوردن اجازه نمی دهند تا زنان الاغ شوند و همینطور زنانی که پول خرج می کنند نمی گذارند مردانشان الاغ شوند

به علاوه از نتایج (1) و (2) در معادلات دو و سه خواهیم داشت

مرد + زن = الاغ + پول در آوردن + الاغ + خرج کردن

و یا

مرد + زن = 2 * الاغ

که بدین مفهوم است که مرد و زن با هم مثل دو تا الاغ در کمال خوشی زندگی می کنند

(دور از جون همه زن و شوهر های خوشبخت خواننده این وبلاگ ، بلا نسبت، روم به دیوار...)

  

اینهم آهنگ مرتضی برای کیوان که بیشتر به من تیکه بندازه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تقدیم به شما کیوان خان

 

 گیس گلابتون هم آپ کرده  

 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 33 ] | سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 | 02:31 AM | مرجان


خروجی وبلاگ