امروز تنفس، فردا خاطره شایدم دوباره امروز خاطره تا چند ساعت دیگه نمیدونم بستگى داره
1- مامان که هند بود زبید، حمید، نگین، مغفرت و ممد، دکتر، و خیلی دیگه از بچه ها رو همونموقع دیده بود. یکروز همگی دست جمعی رفته بودیم بیرون بساط آتیشی به پا بود و انواع مختلف خوراکیها که رو آتیش کباب بشه، مامان و زبید میخواستن سیب زمینی کباب کنند، کمی که سیب زمینی ها رو چرخوندند اینور اونور، زبید به مامان گفت خانم ، من شدم شما هم شدین؟
مامان من:
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ![]()
زبید اومد درستش کنه ، گفت از من شد. رها شدم، شما رها شدین؟ (سیب زمین من پخت، کارم تموم شد کار شما هم تموم شد؟)
مامان، تقریبا مرده بود از خنده در حال خفگی نجاتش دادیم.
2- توی همون جمع مامان اومد بشقابها رو از جلوی بچه ها برداره ( به همون عادت خودش که از ریخت و پاش بدش میاد ) تا دستش رفت جلوی بشقاب زبید، یهو زبید گفت نه نه نه شما اینکار را بکنید من خفه می شوم.
مامان من:
یه نگاه به من یه نگاه به زبید بعد میگه بشقاب رو میخوام بردارم بندازم دور، چرا خفه میشوی؟ زبید میگه نه خانم شما غلط کردی، منظورم این بود که دلگیر می شوم، مامان اینبار رسماا مررررررررددددددد به زور تنفس مصنوعی نجاتش داادیم.
خفه میشوم : دلگیر میشم، ناراحت میشم
غلط کردی: اشتباه کردی
3- یکشنبه ظهر ما، که میشه غروب ایران، مامان زنگ زده و هنوز سلام به علیک نرسیده میگه الان داری چکار می کنی؟ میگم تازه بیدار شدم، میگه چرا آپ نکردی؟ ننوشتی؟ دو ساعته پای کامپیوتر منتظرم، هی کانکت میشم میبینم که ننوشتی، من: ![]()
بله؟ شما میخونید؟
آره بابا تو گرما حوصله ام سر رفته شدید، پاشو آپ کن، راستی اون آهنگ مارتیک هم خیلی قشنگ بود، یک آهنگ قشنگ هم بذار روش، پاشو،
صبحانه نخوردم هنوز،
ساعت 12 صبحانه اش چیه؟ قسمت بعدی رو بنویس یک دفعه ناهار بخور دیگه!!!!!!!!!!!
مامان، میگم معمولا مامان دخترا میگن بچه نخواب تا لنگ ظهر، پاشو به خونه ات برس، غذا بپز، جارو کن، هوای شوهرت رو داشته باش، سرویس بده، حالا شما؟؟؟؟؟؟
میگه اونها دختراشون مثل مال من نیستند، من بگم هم که تو گوش نمیکنی، پس همون بهتره که وبلاگ آپ کنی که منم کمتر حوصله ام سر بره!!!!!!!!!!!!!!
تو دلم میگم مامان به این میگن با زمان حرکت می کنه!!!!!! دمش گرم
4- امیر از دنده چپ پا شده بود غر میزد، کمی تحمل کردم بعد با عصبانیت گفتم امیر چقدر غر میزنی؟
میگه: MOM I AM NOT GHORING!!!!!!!( غرینگ)
5- طی یک عملیاات خیلی ضربتی موهام به دو رنگ خیلی خفن قررررررررررررمززززززززز جیغ و بنفش درومد. پشت طرف چپش یک چانک بزرگ بنفش، طرف راستش قررررررررررمزززززز ( یعنی قرمز ها) جلو، این تیکه ای که میریزه تو صورت بنفش، دو طرف 2 تا چانک گنده همون قرمزه،
دست نغمه خانم گل درد نکنه، که واقعا خوشگل شد، رنگش هم پرمننت، باید اینقدر بمونه تا بلند بشه کوتاه کنم اما اینقدر خفن خوشگل شده که اصلا دلم نمیخواد تغییر کنه، نغمه می پرسید بنفش یا قرمز؟ میگم هر دوش خیلی قشنگه نمیدونم، میگه بشین مثل این خروس رنگی ها درستت کنم حالت جا بیاد !!!!!!!! اما خودم خیلی دوستش دارم.
6- مامان میگه امروز خواهر بزرگه رفته تشییع جنازه خسرو شکیبایی، میگم چرا من هیچیم نشد از شنیدن این خبر؟ چون اصلا بر خلاف بقیه صداش رو دوست نداشتم، البته یک فاتحه براش خوندم اما احساسم چیزیش نشد، مامان میگه هیسسسسسسسسسسسسس، وقتی 99 میلیون و 999 هزار و 998 نفر از 100 میلیون عزادارند الان میگن این مادر و دختر یه چیزیشون میشه، راستش منم هیچیم نشد، اما این دختره ( خواهر بزرگه) ناراحته چه جور.
7- رفتم تو مال برای آرایشگاه، اسم این مال فرویو مال هست که از بس از در و دیوارش ایرانی آویزونه بهش میگفتن فریدون مال، نمیدونم یه چیز های دیگه.
رفتم طرف فود کورت که کافی بگیرم، 2 تا خانم ایرانی تو صف بودند، دو تا دختر بچه هم داشتند آخر لوسی و بی تربیتی، خانمها علیرغم اینکه میخواستن بگن خیلی با هم صمیمی هستند ولی برای من مسجل بود که چشم دیدن همدیگرو ندارند، کاشکی می شد فیلمشون رو بگیرم، به هر حال یکیشون میگه طفلک خسرو شکیبایی هم مرد، از بس کشید مرد!!!!!! اون یکی میگه، من ازش یادم نمیاد ( از اون تریپ هایی که مثلا من الان 200 ساله ایران نبودم دیگه نمیشناسم، ولی معلوم بود حد اکثر 8 ماهه اینجاست، چون هنوز با منوی تیم هورتونز هم آشنا نبود ( این اولین چیزیه که هر ایرانی اینجا یاد میگیره ) اما نکته مهمترش اینکه دخترش با اینکه 2 سالش بیشتر نبود، مثل بلبل فارسی حرف میزد، اونهم از نوع فارسی خفن، چون به اون یکی بچه میگه بیا اینور تا دهنت سرویس نشده!!!!!!!!!!!!!! این یعنی اینکه این بچه اینجا به دنیا نیومده، کاراگاه بازی بماند!!! میگه من نمیشناسمش، کجا بازی میکرد؟
اون یکی یک تاب میده به موهاش، یک قر به کمرش، یه بار زبونش رو میزنه به لبش و میگه اوووم هامون یادته؟ اون میگه نه، میگه آهان اغما اون دکتره !!!!!!!!!!!!!! اون یکی میگه واااا نه اغما رو از ستلایت دیدم این مرده امین تارخ بود، اون میگه واااااا، ببین اینها رو چه بانمکن، این دوناتها هم تازه اومده، جدیده، میخوری؟ اههههه بچه نکن دیگه..........
8- تو فود کورت، 5-6 تا پسر ایرانی تو همون مایه های 60 و اینها نشسته بودند، یکیشون خیلی شیطون بود به یکی دیگه میگه بچه تو خیلی پاستوریزه ای ، خوب برو جلو، اون میگه نمیتونم، اصلا بلد نیستم، یکی دیگه میگه، این تا آیه صیغه نخونه نمیره جلو، اون اولی میگه خوب کاری نداره بگو منو میخوای؟ اگه گفت آره، بگو با من میای؟ اگه گفت کجا، بگو یه جای خوب ، تا نری نمیفهمی، بهش میگن سانفرانسیسکو، اگه اهلش باشه، خودش میاد، پسر خجالتی میگه اگه به همین کشکی بود که همه محرم بودن الان، پسر شیطون میگه خوب پس اینو بگو،
یا سیده اللطیف، ثم یجب ان التقبیل ( بوسه ) و اللعق ( لیسیدن)، انا القضیب ( ک......ی.....ر) فی کل لیل و النهار،فلذا راغب فی القبول، KISS ME!!!!!!!!
پسر خجالتی میگه این یعنی چی؟
اون میگه یعنی اینکه، آهای خانم خوشگله، باید هر شب و روز بوس و لیس تحویل ک...... ما بدی، اگه قبوله یه بوس رد کن بیاد.
اینقدر الکی خوشم اومد که حیا میا رو گذاشتم کنار، یک کاغذ دادم به پسر شیطونه گفتم بنویس چی بود، لهجه اش رو اصفهانی غلیظ کرده میگه چشم حج خانوم، البته این آیات و احادیث من فروشیست اما اینبار مجانی میدم به شوما.
این روز ها از بس جملات خودم و جملات از قول نگین رو اینور و اونور تو وبلاگستان دیدم، یه کم از بی اتیکتی بعضی از آدمها بدم اومده، امروز یه جایی دیدم تیتر بالای وبلاگش، یکی از جملات قصار مرجان الشعرا بود، یک وبلاگ تازه با 5-6 پست، خیلی با حال بود، نصف پست هاش حرفای من و نگین بود ( مال نگین رو فارسی کرده بود) اومدم براش کامنت بذارم گفتم ولش کن خودش اگه شعور داشت اسم منبع اصلی هم میگذاشت، باز نگید که مرجان بیخیال، چون اینبار دیگه جدی ناراحت شدم،
یه ماچ داد و دمش گرم [ 27 ] | دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387 | 06:51 AM | مرجان

