امروز تنفس، فردا خاطره شایدم دوباره امروز خاطره تا چند ساعت دیگه نمیدونم بستگى داره 
 
1- مامان که هند بود زبید، حمید، نگین، مغفرت و ممد، دکتر، و خیلی دیگه از بچه ها رو همونموقع دیده بود. یکروز همگی دست جمعی رفته بودیم بیرون بساط آتیشی به پا بود و انواع مختلف خوراکیها که رو آتیش کباب بشه، مامان و زبید میخواستن سیب زمینی کباب کنند، کمی که سیب زمینی ها رو چرخوندند اینور اونور، زبید به مامان گفت خانم ، من شدم شما هم شدین؟
 
مامان من:  پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
 
زبید اومد درستش کنه ، گفت از من شد. رها شدم، شما رها شدین؟ (سیب زمین من پخت، کارم تموم شد کار شما هم تموم شد؟)
 
مامان، تقریبا مرده بود از خنده در حال خفگی نجاتش دادیم.
 
 
2- توی همون جمع مامان اومد بشقابها رو از جلوی بچه ها برداره ( به همون عادت خودش که از ریخت و پاش بدش میاد ) تا دستش رفت جلوی بشقاب زبید، یهو زبید گفت نه نه نه شما اینکار را بکنید من خفه می شوم. 
 
مامان من:     یه نگاه به من یه نگاه به زبید بعد میگه بشقاب رو میخوام بردارم بندازم دور، چرا  خفه میشوی؟ زبید میگه نه خانم شما غلط کردی، منظورم این بود که دلگیر می شوم، مامان اینبار رسماا مررررررررددددددد به زور تنفس مصنوعی نجاتش داادیم. 
 
خفه میشوم : دلگیر میشم، ناراحت میشم
غلط کردی: اشتباه کردی


 
3- یکشنبه ظهر ما، که میشه غروب ایران، مامان زنگ زده و هنوز سلام به علیک نرسیده میگه الان داری چکار می کنی؟ میگم تازه بیدار شدم، میگه چرا آپ نکردی؟ ننوشتی؟ دو ساعته پای کامپیوتر منتظرم، هی کانکت میشم میبینم که ننوشتی، من:
 
بله؟ شما میخونید؟ 
 
آره بابا تو گرما حوصله ام سر رفته شدید، پاشو آپ کن، راستی اون آهنگ مارتیک هم خیلی قشنگ بود، یک آهنگ قشنگ هم بذار روش، پاشو، 
 
صبحانه نخوردم هنوز،
 
ساعت 12 صبحانه اش چیه؟ قسمت بعدی رو بنویس یک دفعه ناهار بخور دیگه!!!!!!!!!!!
 
مامان، میگم معمولا مامان دخترا میگن  بچه نخواب تا لنگ ظهر، پاشو به خونه ات برس، غذا بپز، جارو کن، هوای شوهرت رو داشته باش، سرویس بده، حالا شما؟؟؟؟؟؟
 
میگه اونها دختراشون مثل مال من نیستند، من بگم هم که تو گوش نمیکنی، پس همون بهتره که وبلاگ آپ کنی که منم کمتر حوصله ام سر بره!!!!!!!!!!!!!! 
 
تو دلم میگم مامان به این میگن با زمان حرکت می کنه!!!!!! دمش گرم

 
 
4- امیر از دنده چپ پا شده بود غر میزد، کمی تحمل کردم بعد با عصبانیت گفتم امیر چقدر غر میزنی؟
 
میگه: MOM I AM NOT GHORING!!!!!!!( غرینگ)


 
5- طی یک عملیاات خیلی ضربتی موهام به دو رنگ خیلی خفن قررررررررررررمززززززززز جیغ و بنفش درومد. پشت طرف چپش یک چانک بزرگ بنفش، طرف راستش قررررررررررمزززززز ( یعنی قرمز ها) جلو، این تیکه ای که میریزه تو صورت بنفش، دو طرف 2 تا چانک گنده همون قرمزه، 
دست نغمه خانم گل درد نکنه، که واقعا خوشگل شد، رنگش هم پرمننت، باید اینقدر بمونه تا بلند بشه کوتاه کنم اما اینقدر خفن خوشگل شده که اصلا دلم نمیخواد تغییر کنه، نغمه می پرسید بنفش یا قرمز؟ میگم هر دوش خیلی قشنگه نمیدونم، میگه بشین مثل این خروس رنگی ها درستت کنم حالت جا بیاد !!!!!!!! اما خودم خیلی دوستش دارم.


 
6- مامان میگه امروز خواهر بزرگه رفته تشییع جنازه خسرو شکیبایی، میگم چرا من هیچیم نشد از شنیدن این خبر؟ چون اصلا بر خلاف بقیه صداش رو دوست نداشتم، البته یک فاتحه براش خوندم اما احساسم چیزیش نشد، مامان میگه هیسسسسسسسسسسسسس، وقتی 99 میلیون و 999 هزار و 998 نفر از 100 میلیون عزادارند الان میگن این مادر و دختر یه چیزیشون میشه، راستش منم هیچیم نشد، اما این دختره ( خواهر بزرگه) ناراحته چه جور.

 
 
7- رفتم تو مال برای آرایشگاه، اسم این مال فرویو مال هست که از بس از در و دیوارش ایرانی آویزونه بهش میگفتن فریدون مال، نمیدونم یه چیز های دیگه.
رفتم طرف فود کورت که کافی بگیرم، 2 تا خانم ایرانی تو صف بودند، دو تا دختر بچه هم داشتند آخر لوسی و بی تربیتی، خانمها علیرغم اینکه میخواستن بگن خیلی با هم صمیمی هستند ولی برای من مسجل بود که چشم دیدن همدیگرو ندارند، کاشکی می شد فیلمشون رو بگیرم، به هر حال یکیشون میگه طفلک خسرو شکیبایی هم مرد، از بس کشید مرد!!!!!! اون یکی میگه، من ازش یادم نمیاد ( از اون تریپ هایی که مثلا من الان 200 ساله ایران نبودم دیگه نمیشناسم، ولی معلوم بود حد اکثر 8 ماهه اینجاست، چون هنوز با منوی تیم هورتونز هم آشنا نبود ( این اولین چیزیه که هر ایرانی اینجا یاد میگیره ) اما نکته مهمترش اینکه دخترش با اینکه 2 سالش بیشتر نبود، مثل بلبل فارسی حرف میزد، اونهم از نوع فارسی خفن، چون به اون یکی بچه میگه بیا اینور تا دهنت سرویس نشده!!!!!!!!!!!!!! این یعنی اینکه این بچه اینجا به دنیا نیومده، کاراگاه بازی بماند!!! میگه من نمیشناسمش، کجا بازی میکرد؟

 

 اون یکی یک تاب میده به موهاش، یک قر به کمرش، یه بار زبونش رو میزنه به لبش و میگه اوووم هامون یادته؟ اون میگه نه، میگه آهان اغما اون دکتره !!!!!!!!!!!!!! اون یکی میگه واااا نه اغما رو از ستلایت دیدم این مرده امین تارخ بود، اون میگه واااااا، ببین اینها رو چه بانمکن، این دوناتها هم تازه اومده، جدیده، میخوری؟ اههههه بچه نکن دیگه..........


 
8- تو فود کورت، 5-6 تا پسر ایرانی تو همون مایه های 60 و اینها نشسته بودند، یکیشون خیلی شیطون بود به یکی دیگه میگه بچه تو خیلی پاستوریزه ای ، خوب برو جلو، اون میگه نمیتونم، اصلا بلد نیستم، یکی دیگه میگه، این تا آیه صیغه نخونه نمیره جلو، اون اولی میگه خوب کاری نداره بگو منو میخوای؟ اگه گفت آره، بگو با من میای؟ اگه گفت کجا، بگو یه جای خوب ، تا نری نمیفهمی، بهش میگن سانفرانسیسکو، اگه اهلش باشه، خودش میاد، پسر خجالتی میگه اگه به همین کشکی بود که همه محرم بودن الان، پسر شیطون میگه خوب پس اینو بگو، 

 
 
یا سیده اللطیف، ثم یجب ان التقبیل ( بوسه ) و اللعق ( لیسیدن)، انا القضیب ( ک......ی.....ر) فی کل لیل و النهار،فلذا راغب فی القبول،  KISS ME!!!!!!!!
 
پسر خجالتی میگه این یعنی چی؟

 
اون میگه یعنی اینکه، آهای خانم خوشگله، باید هر شب و روز بوس و لیس تحویل ک...... ما بدی، اگه قبوله یه بوس رد کن بیاد. 


 
اینقدر الکی خوشم اومد که حیا میا رو گذاشتم کنار، یک کاغذ دادم به پسر شیطونه گفتم بنویس چی بود، لهجه اش رو اصفهانی غلیظ کرده میگه چشم حج خانوم، البته این آیات و احادیث من فروشیست اما اینبار مجانی میدم به شوما.

 

 
 
 
این روز ها از بس جملات خودم و جملات از قول نگین رو اینور و اونور تو وبلاگستان دیدم، یه کم از بی اتیکتی بعضی از آدمها بدم اومده، امروز یه جایی دیدم تیتر بالای وبلاگش، یکی از جملات قصار مرجان الشعرا بود، یک وبلاگ تازه با 5-6 پست، خیلی با حال بود، نصف پست هاش حرفای من و نگین بود ( مال نگین رو فارسی کرده بود) اومدم براش کامنت بذارم گفتم ولش کن خودش اگه شعور داشت اسم منبع اصلی هم میگذاشت، باز نگید که مرجان بیخیال، چون اینبار دیگه جدی ناراحت شدم،  
 
 
 
 
 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 27 ] | دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387 | 06:51 AM | مرجان



 

خوب امین حدس درست رو زد و کار اون قسمت تمام شد، جواب این بود که بابا و مامان و آبجی بزرگه همه دستشون یکی بود و اونها میدونستند من برای چکاری رفتم تهران، گزارش لحظه به لحظه هم از خواهر بزرگه می گرفتند ،حتی بهش سفارش کرده بودند که برای کارهای سفارت و ترجمه و غیره اگه پولی چیزی خواست بهش بده و خلاصه از این چیز ها، از اون طرف هم من برگشتم سمنان کلی ذوق زده و خوشحال که تونستم بالاخره!!!!!!!!!!! بابا و مامانم رو گول بزنم، و اینها هم که دیده بودن من همچنان شاد و خرم هستم از تصور موفقیتم، کاملا خونسرد زندگیشون رو میکردند تا اینکه اون پسر شاهرودی از هند برگشت و 2 ماه بعدش هم پذیرش من اومد و حالا میخواستم با خوشحالی برم بگم که بفرمایید اینهم پذیرش و حالا باید برم سفارت که دیدم پدر و مادر گرامی با لبخندی روی لبشون میگن که خوب کی میری تهران ، سفارت؟ و من میفهمم این مدت بازی خوردم، بازی ندادم.

البته توضیحش این بود که میخواستند مطمئن بشن من الکی یک چیزی نمیگم و جدی هستم رو حرفم و واقعا تصمیم گرفتم، مامان اصلا دوست نداشت که تو دست و دهن مردم بیفته که فلانی عزم رفتن کرد ولی بعدا جا بزنم، برای همین من در مرحله آزمایش میزان اراده بودم که موفق هم شدم.

 
 
رفتم سفارت و ویزا حاصل شد اونهم با بدبختی های خودش، پذیرش من مال پونا بود و توی ویزای من قید شده بود فقط در دانشگاه پونا، این شد که ویزای من مال پونا شد و چند وقت بعدش راهی پونا شدم، هنوز 10 روزی نبود که اونجا بودم که پذیرش دانشگاه جواهر لعل نهرو اومد و من میخواستم برم دهلی، چون هم اعتبار اون دانشگاه بیشتر بود و هم خیلی پونا رو دوست نداشتم. اما اونجا میگفتند که چون ویزات مال پوناست نمیتونی بری دهلی، از اونطرف هم دانشگاه پونا زمان ثبت نامش گذشته بود و میخواستند ماهایی که دیر رفتیم رو بفرستند به یکی از کالج های اونجا یا یک شهر دیگه، به هر حال در بین اون کشمکش ها ما ( من و چند تا دیگه از دانشجویان ) سرگردون بودیم که گفتند برگردین به کشور خودتون و ویزاها رو عوض کنید، اما روی پذیرش پونا و دهلی مهر اعتبار زدند که تا سال آینده میتونیم با همین پذیرش ثبت نام کنیم، این شد که دست از پا دراز تر عازم ایران شدم.

 

برگشتم و اینبار دیگه عصبانیت بدی داشتم که تا اونجا رفتم و به در بسته خوردم، اما حالا یک چیزی به نفع من بود و اون اینکه بابا و مامان بیشتر از خودم اصرار داشتند که حالا که تا اینجا رفتی دیگه باید بری، نشون به اون نشون  که با کارهای عجیب سفارت و سر دواندن من بد بخت ( این خیلی جریانش مفصله من فاکتور میگیرم) من همون تهران تو یک شرکتی به عنوان حسابدار مشغول به کار شدم با ماهی 40000 تومن حقوق ( چیه؟؟؟؟؟ خنده داره؟ ) و هر روز کارم دوندگی بود برای انجام کارها، تا اینکه نزدیکیهای شب عید بود که سفارت دوباره شروع کرد به بررسی تقاضای ویزای دانشجویی برای سال تحصیلی 1998 ( اولین بار که رفتم 97 بود) و در کمال زیبایی و متانت و وقار گفتند که اون مهر روی پذیرش شما باطل شده و احتیاج به پذیرش جدید دارید، اینبار دیگه هیچ پسر شاهرودی پیدا نشد که برام مدارک رو ببره و هر روز هم با مامان و بابا در ارتباط بودم که چه کنم ( کسانیکه مرکز مخابرات و تلفنهای سه راه سلیمانیه رو بلد باشند، اون سالها پاتوق من بود اونجا، تو اون محل زندگی میکردم، و محل کارم عباس آباد، اما همیشه لابلای سرباز های صف کشیده توی مخابرات بنده هم حضور داشتم ) یادش بخیر دلم هوای اون محله رو کرد. خوشه طلایی با اون نون خامه ایهاش، ش.و.ر.ت و ک.ر.ست جزیره، مانتو حدیث تو خیابون اول نیرو هوایی یک مانتو فروشی صفی بود 3000 تومن، من هزار بار تو اون صف ایستاده بودم، سوپر مهدی، که برای اولین بار کلمه کش لقمه مطهری رو اونجا دیدم و فهمیدم اسم پنیر پیتزا شده کش  لقمه، آرایشگاه سرخپوش و آفاق، اسم اون پیتزا فروشی سر فلکه هم یادم رفته پهلوی اون فرش فروشیه، و.......


 
سفارت داشت پدر منو در میاورد، روسای شرکت هم به دلیل آشنایی با بابا ملاحظه منو میکردند، کامپیوتر فقط یکدونه بود توی کل اون شرکت و باید همه کار دستی انجام می شد، از دفاتر معین و کل، صورت مغایرت بانکی و تنخواه گردان و ترازنامه و حقوق و دستمزد همه دستی بود، منهم کارم برای حقوق و دستمزد کارگران کارخونه بود، حالا هی جیم میشدم که برم سفارت، خلاصه بساطی بود، بماند تا اینکه مجبور شدم اینبار خودم بار سفر ببندم و به همین جهت دیگه امکان نداشت اونها تو شرکت قبول کنند که من بمونم و مرخصی بگیرم، مجبور شدم استعفا بدم و دوباره راهی هند شدم اینبار با ویزای توریستی و مستقیم رفتم دهلی و کارهام رو انجام دادم، بعدش هم رفتم خانه فرهنگ ( اون سالها هنوز کمی فرهنگ تو خانه فرهنگ پیدا میشد ) و اونجا با یک آقای بسیار متشخص و انسان هم آشنا شدم که به همراه همسر و فرزندش اونجا بودند، و این بنده خدا که من همیشه دعای خیر دارم پشت سر و خودش و بچه هاش که حالا 3 تا شدند، تقریبا قرار شد که تمام کارهای مربوط به هند من رو انجام بده، و من بعد از یک هفته دوباره برگشتم ایران، تا اینجا دوبار شد مسافرت بی ثمر. اینها در شرایطى بود که همون پسر شاهرودى با اینکه پسر بود و محدودیت هاى منو نداشت، به کل زد زیرش و گفت ارزش نداره براى جایى مثل هند اینقدر دوندگى، یادمه بهش گفتم الان میتونیم بریم آمریکا؟ یا اروپا؟ پس همینم غنیمته دیگه، اما کلا زد زیرش، کارمند بود و ازدواج کرده بود همون شاهرود،

اینبار تقریبا می فهمیدم که مامان قبلا منظورش چی بود، مردم، با هر کسی که سلام علیک میکردم، چشماش شکل علامت سوال بود، و اولین حرف این بود که ما که نفهمیدیم تو چکار میکنی؟ و من خونسرد بودم اما گاهی جواب می دادم که مگه شما باید بدونید؟ 


تیر ماه همون سال با کلی دوندگی من و اون آقای محترم از هند من بالاخره با ویزای دانشجویی دهلی وارد دانشگاه جواهر لعل نهرو شدم و روزیکه کارت دانشجوییم رو گرفتم، فهمیدم که اینبار موندگارم و قرار نیست دوباره دست از پا دراز تر برم گردونن، آخرین لحظه ای که به مامان گفتم مامان کارتم رو گرفتم، گفت مبارکه، میدونستم پررویی اما نه اینقدر!!!!!!!!!!!!! ( باز من دلم واسه مامانم یه ذره شد که )
 
خلاصه اینکه پدر و مادر و دو تا خواهر و چند تا آدم خوب دیگه همه دست به دست هم دادند به علاوه تصمیم و سماجت خودم و اطمینان از هدفم تا من اون روز اونجا باشم، کشور هفتاد و دو ملت،

حالا تمام اون دو سال گذشته بود درسم تموم شده بود، و من عاشق شده بودم و اینجا روی تخت داشتم خاطراتم رو مرور میکردم، خیلی خوشحال بودم که به خودم فرصت دوباره مرور کردن گذشته رو داده بودم، احتیاج داشتم برای تصمیمات آینده ام گریزی به گذشته ام بزنم. حس میکردم در جریان عاشقی ، خودم و افکارم، شخصیتم، اهدافم، توان تصمیم گیریم و استقلالم، همه رو داشتم از یاد میبردم. مرجان متعلق به یک عشق نبود فقط، باید فرصتی به خودم می دادم که بدونم کی بودم، چی بودم، چه مراحلی رو طی کردم و الان کجا هستم اما نکته مهم این بود که باید تصمیم میگرفتم فردا میخوام کجا باشم، اون روز ها گذشته بود با تماام استرس ها، اضطرابها و تنهاییها در شرایطی که من به خاطر نوع روحیه زندگی دوستی خودم و دنیا پرستیم، حتی از اون لحظه ها هم لذت بردم، با یاداوری تمام سختیها و شب نخوابیدنها و روز دویدنها به این نتیجه رسیده بودم که واقعا دنیایی که خیلی ها میگن بی ارزشه، خیلی هم ارزش داره، کسی از اونور برامون خبر نیاورده، انسان بودنمون، احساساتمون. لذتمون، سلامتیمون، بیماریمون، و همه چیز های دیگه متعلق به این دنیا بود، این بود که نقد بود و باید میچسبیدمش، بهشت و جهنم که وعده بود و نسیه.

 

به این فکر کردم که من تا به همون زمان هم از خیلی خطوط قرمز دختر ایرانی (حد اقل شهرستانى) پام رو اونورتر گذاشته بودم، هیچ اتفاقی نیفتاده بود، تندری نشده بود، زلزله ای نشده بود، زمین به آسمان نرسیده بود، و مردم هم بعد از چند صباح فراموش کردند که فلانی چکار کرد، پس باز هم میتونم تصمیم بگیرم، هنوز این باور در من بود که مسئول تمام اعمالم خودم هستم، باید به پیشنهاد پسر فکر میکردم، باید به حرفهای نگین هم فکر میکردم، نگین راست میگفت، حالا با یاداوری اون روز ها مطمئن بودم که باید اول با خودم رو راست باشم و صادق، حتی اگر کسی درکی از صداقتم نداشته باشه.


 
سرم شدیدا درد میکرد، 17-18 ساعتی می شد که نه چیزی خورده بودم و نه خوابیده بودم، دمدمای غروب بود و دوباره آب حموم داشت برای 2 ساعت وصل میشد، رفتم سطلم رو گذاشتم تو نوبت حموم یک موز خوردم تازه صدای قار و قور شکمم بلند شده بود، داشتم فکر میکردم که برم بیرون قدم بزنم تا وسنت ویهار و شامی بخورم، دلم میخواست با نگین برم، هنوز تو فکر این بودم که چکار کنم دیدم که نگهبان خوابگاه داره صدا میکنه، که ویزیتور داری، از توی بالکنم میتونستم ببینم کیه، پسر بود، اومده بود دنبالم، از دیدنش دوباره دلم غش رفت، شانس آوردم از اون بالا پرت نشدم پایین، اما یک حسی بهم گفت که نرم پایین. اصلا تو شرایط گپ زدن نبودم، از در اتاق نرفتم بیرون، رسم بر این بود که اگه نگهبان 3-4 بار صدا میزد کسی نمیرفت، اونهم میرفت میگفت طرف نیست تو اتاقش، از همون بالا دیدم که نگهبان به پسر چیزی گفت و پسر قدم زنان رفت، موتورش هنوز سر جاش بود، حدس زدم رفته طرف دبا چای بخوره و احتمالا نیم ساعت بعد برگرده، نوبت حمام شد، گربه شوری کردم و آماده شدم که اینبار نگین اومد بالا و گفت تیار شو ( آماده شو ) نزد زبید رویم.

 

 زبید هم دوست دیگر تاجیک بود که هم اتاق حمید بود و تمام دو سال گذشته تو گروه ما بود، پسری بسیار با ذوق ، خوش صدا که تمام آواز های ایرانی و تاجیک و افغان رو بسیار زیبا میخووند، و بسیار زیبا میرقصید و دوبار توی برنامه های رقص و آواز وزارت فرهنگ هند به عنوان نماینده کشور تاجیکستان مقام اول رو به دست آورده بود، کلا بچه های تاجیک و افغان بسیار خوش ذوق بودند، و زبید همیشه می گفت، خداوند نهایت لطف را به من نموده است از بابت آوازی خوش که هدیه داده است مرا. بر خلاف ما ایرانیها که در اوج ناز و نعمت هم عادت به غر زدن داریم این ها برای داشتن کوچکترین چیزی شاکر بودند و نمیشد شکایتی ازشون شنید. 

 
با نگین رفتیم اتاق زبید که دقیقا خوابگاه روبرویی ما بود که خوابگاه پسرونه بود، رفت و آمد دخترها به خوابگاه پسر ها آزاد بود اما پسر ها اجازه نداشتند وارد خوابگاه دخترها بشن، جالب اینکه پسر هنوز اونجا نشسته بود و من به نگین گفتم که میخوام امشب رو بدون پسر فکر کنم، میخوام با احساسم کنار بیام و ببینم تا کی این قلب میخواد بکوبه تو سینه؟ و نگین گفت خی از پی من در آی، او هم اکنون چشمش به پیس.تان.های این امریکن ( AMERICAN ) هاست، ما را نمیبیند ( 2 دختر دانشجوی آمریکایی که نیمه لخت روبروی پسر بودند و مشغول چای نوشیدن) و جالب بود، که ما دقیقا از جلوی پسر رد شدیم و اصلا ما رو ندید، نگین در حالیکه میخندید، گفت اکنون او را سیلی هم حواله کنی نمیفهمد، مشخول دیدن رویای خودش با امریکن ها در بد ( BED) می باشد، خی رویم، ( تاجیک ها زیاد کلمات انگلیسی به کار میبردند با لهجه شیرین خودشون) و ما رفتیم، جدی جدی از جلوش رد شدیم و ما رو ندید 

  
 
اونشب زبید برنامه چای خوری تاجیکی داشت و همه اون گروهی که با هم مسافرت می رفتیم اونجا بودند شامل ایرانی، افغان و تاجیک، تاجیک ها قوریهای بزرگ جالبی داشتند با طرح های  خیلی قشنگ که بهش چاینیک میگفتند، زبید چای مخصوص خودش رو در چاینیک قدیمی و خوش نقش و نگار دم کرده بود و چراغها خاموش و 18 شمع در نقاط مختلف اتاق روشن کرده بود، همون اول راه تفالی زد به حافظ و گفت هر کدام از این شمع ها سمبلی هستند از حضور زیبای شما در این اتاخ محخر( محقر) که نوری به این سرای تابانیده اید و ما دقیقا 18 نفر بودیم، بچه های افغان ساز ها رو در آوردند و شروع به نواختن کردند و زبید با صدای زیبایش ( و به قولی آواز خوشش) برای همه ما خوند، در حالیکه دست من و نگین توی دست هم بود و سر هامون رو کج کرده بودیم روی هم و به هم چسبونده بودیم و گوشه تخت حمید ( هم اتاقی زبید بود ) نشسته بودیم، فضایی بسیار زیبا و به یاد ماندنی. شبی پر از عشق حتى بدون وجود و حضور پسر، پر از صفا و پر از صمیمیت و فضایی مملو از دوستی و پیوند قلبها، انگار همه به هم نزدیک بودیم اعضای یک خانواده، فضا خیلی صمیمی بود.


 
بعد از 2-3 ترانه که زبید برای ما خوند، این آهنگ روی وبلاگ از نعیم پوپل خواننده افغان ( که من شدیدا دوستش دارم) گذاشت و در پیاله های کوچک برای همه ما چای از چاینیکش ریخت و به سلامتی تمام فارسی زبانان دنیا CHEERS گفتیم و نوشیدیم، شاید خوش طعم ترین چای عمرم در زیباترین فضا همون بود و بس، اون شب تمام ما با لهجه های متفاوت فارسی، از فقیر و غنی و دختر و پسر، مهمان قلبهای با صفایمان بودیم که صدا و آواز نعیم احساس همه رو قلقلک می داد، هنوز هم با شنیدن این آهنگ قلبم تندتر میزنه، و نگین گفت صدای قلبت می آید، عشق در قلب تو است نه در وجود پسر، تو میتوانی عاشق باشی با هر چیز و هر کس.
 
 


پ.ن


 
این آهنگ رو قبل از نعیم، گوگوش اجرا کرده بود اما من صدای نعیم رو بیشتر دوست دارم، و آرامش خوندنش رو
 
 
بچه هایی که اونشب در اون جمع بودند

 
ایرانی: من، فرزانه، دکتر، حسین
افغان: ولی، جمشید، کامران ، وحید، نغما ( نغمه)
تاجیک: نگین، مغفرت، حمید، زبید، زرینه، گلناز، تبسم، احمد، فواد


 
یاد همگی بخیر.

 

 فرصت همین امروز است، براى عاشق بودن
فردا مى پرسیم از هم، غریبه اى یا دشمن

اى آشناى امروز، عشق مرا باور کن
فردا میپرسیم از هم، امروز را با من سر کن

تولد هر قصه، یک جاده کوتاه است
اول و آخر مرگ است، ماندن میان راه است

اگر چه عاجزانه، تسلیم سرنوشتیم
با هم بیا بمیریم، شاید یکروز برگشتیم

( قسمتى از آهنگ روى وبلاگ)

 


 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 33 ] | یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387 | 06:50 AM | مرجان



 

بعد از افطار هر کی یک طرفی بود، ظرفها رو جمع کردم، میشنیدم که مامان و بابا دارند با هم حرف میزنند اما نمیشنیدم چی میگن، گاهی وقتا اینطور مواقع پوپک رو مامور میکردم بره سر و گوش آب بده برام خبر بیاره، از بس این دختر آروم بود حتی کسی به ذهنش هم خطور نمیکرد که ممکنه برای من جاسوسی کنه، اونشب اما احتیاجی به این چیز ها نبود، توی اون خونه از بچگی هر چی یادم میومد، دست این بابا و مامان شدیدا یکی بود، اصلا امکان نداشت بشه کاری کرد که یکی بدونه و دیگری نه، آب میخوردیم هر دوشون خبر داشتند، و عجیب دستشون با هم یکی بود. مطمئن بودم مامان داره اخبار کل کل اون روز رو میده، صمیمی ترین دوستم اون روز ها که همسایه امون هم بود اسمش نوشین بود ( هنوز هم بهترین دوستم و محرم ترین کسیه که میتونم هر چیزی رو بهش بگم از دوره ابتدایی با هم تو یک مدرسه بودیم اما اون سالها دیگه خیلی با هم صمیمی بودیم و نزدیک) به نوشین زنگ زدم و کمی باهاش گپ زدم، خیلی میخواست با زبون بی زبونی و طوریکه ناراحت نشم، بگه که دارم تلاش بیخودی میکنم، می گفت که بعضی چیز ها سر سوزن امیدی بهش هست اما بعضی چیز ها نه، بعید میدونم قبول کنن اما تو تلاشت رو بکن، و من گفتم که حتما اینکار رو میکنم، تا روزیکه همه در ها بسته نشده تلاش میکنم به قولی تا ریشه در آب است امید ثمری هست، هنوز که چیزی نشده تازه اول راهه.

 
 
مامان اما جالب بود واقعا منو دوست داشت شاید بیشتر از اون دو تای دیگه، ولی نمیدونم چرا دقیقا بیشتر حرف و بحث ها مربوط به ما می شد، گاهی شدیدا عذاب وجدان میگرفتم چون یادم میومد از 2-3 سال قبلش تا اونموقع چندین بار باعث آشفتگی مامان و در آوردن اشکش شده بودم، اما برای چیز هایی که حق اولیه من بود، چیز زیادی نمیخواستم. روزی که زدم زیر چادر و گفتم سرم نمیکنم روز خوبی برای مامان نبود، مدرسه ها چادر اجباری بود اما خارج از مدرسه مانتو شلوار پوشیده و محجوب هم کافی بود، مامان اما به واسطه شغلش و اینکه من هم گاو پیشونی سفید همون مدرسه بودم که دختر فلانی، باید چادر سرم میکردم، اما یک روز زدم زیرش و بعد از مدتی که خودم رو حبس کردم تو خونه و هیچ مهمونی نرفتم ، جلوی هیچ مهمون حاضر نشدم، فقط خونه مدرسه خونه، همین و بس، تا اینکه بعد از 3-4 ماه حبس خانگی خودم، پیروز شدم، تمام حسنش به این بود که عملا با اینکارهای من اول راه برای پوپک باز می شد بعدش هم بقیه دخترای شهر. خیلی طول نکشید که نصف اون والدین دانش آموزان که مامان رو خیلی قبول داشتند، تا دیدند دختر خودش با مانتو میره بیرون، اجازه دادند که دختراشون چادر رو کنار بذارند، این اولین قدم بود حتی در یک محیط خیلی کوچک و محدود به یک کلاس از مدرسه اما خودش خیلی خوب بود، هر چی که تعداد دختران بی چادر بیشتر می شد تو شهر قباحت!!!!!!!! این موضوع بیشتر ریخته میشد، پس می شد برای کارهای دیگه هم اقدام کرد، اتفاقا اون شهر یکی از محاسنش این بود که از بس کوچیک بود و همه همدیگرو می شناختند، خیلی زود رفتار های همدیگه رو تقلید میکردند، و انگار همه منتظر بودند که یکی اولین قدم کارهای ممنوعه ( از جمله در آوردن چادر ) رو برداره بقیه پشتش راه میفتادند.

 
 
چند روزی مساله رو مسکوت گذاشتم اما فایده نداشت چند صباح دیگه درسم تموم میشد بعدش خیلی که خوش شانس بودم تو یک اداره دولتی کار میگرفتم و بعدش هم یک شوهر و سه تا بچه و رکود و سکوت. باید تا دیر نشده کاری میکردم.

 
 
بهترین کار زیرسازی بود، اینجا بود که این مثل اول چاله رو بکن بعد مناره رو بدزد به کار میومد، مامان هر روز تکرار میکرد، اگه ما ساپورتت نکنیم، چطوری میخوای بری؟ نوشین هر روز میگفت  تو به اونها احتیاج داری،و من گفتم که: 
من بابا مامانم رو میشناسم، باید بهشون ثابت بشه که از رو شکم سیری حرف نمیزنم، باید بدونن که هدف دارم و می ایستم پاش ، راضی میشن فقط سماجت میخواد، و اون با چشمای درشت و نگرانش نگاه میکرد که نمیدونم والا، امیدوارم.


 
مامان اما حرفش این بود که خوب حتی اگه دولتی هم قبول نشی آزاد که میتونی قبول بشی، برو اونجا، اون سالها دانشگاه آزاد ترمی 7000 تومن بود شهریه ثابت فوق لیسانس و واحد ها یادم نمیاد دقیقا، اما یک دوره فوق لیسانس حد اکثر با 200 تومن تموم میشد. و دلار 310 تومن بود، مامان می گفت خوب اینهم از مخارجش ، همه جوره به نفعت هست که همینجا بمونی حتی آزاد، و من میگفتم میخوام برم، از اینجا از این شهر
 
چند تا دختر قبل از تو رفتند؟ باز پسر بودی توجیه شده بود اما تو کجا؟
- چرا برای پسر توجیه شده است اما دختر نه
برای اینکه امکان سو استفاده از یک پسر کمتره، برای اینکه راحتتر میتونه با هر شرایطی کنار بیاد، 
- آره حتما همینطوره، اما من هم دخترم هم میرم
دست بر میداری یا میخوای بازم حرصم بدی؟
- نه دست برمیدارم نه میخوام حرص بدم میخوام برم، همین
خیلی پررویی، هنوزم داری حرف خودت رو میزنی
- اگه پررو نبودم که تا حالا باید افسردگی میگرفتم از اینکه هر کاری میخوام بکنم، بده، قباحت داره، زشته، عرف اجازه نداده، شرع منعش کرده، شکر خدا که همین پررویی رو دارم
- مشکلت اینه که نمیفهمی تو یک شهری داری زندگی میکنی که یک وجبه، مردمش منتظرند تا دستت رو تو دماغت کنی بگن دختر فلانی ، اینکار رو کرد، همینمون مونده که بابت شاهکارهای خانوم انگشت نمای مردم بشیم
- من تقصیرم چیه که تو شهر یک وجب جا به دنیا اومدم، اونروزیکه ازدواج کردین و بچه دار شدین باید میدونستین که این بچه ها یک نسل جلوترند از شما، قرار نیست مثل شما محکوم به تغییر رفتارشون بر اساس ملاک های جامعه باشند، چون عرف میگه بده؟؟؟ تا کی این عرف عقب مونده باید همینجور بمونه؟
اصلا تقصیر ماست که همون 18 سالگی باید شوهرت می دادیم میرفتی پی کارت، کشتی منو
- اتفاقا یکی از دلایلی که میخوام برم همینه، چون صد در صد من خونه می مونم، اینجا هم که دیگه دختر 22 ساله ترشیده و باید دختر سید نابالغ بیاد جهازش رو بتکونه که بختش باز بشه، باز باید چله بری کنین، که من شوهر گیرم بیاد نکنه عرف بگه دختر 22 ساله فلانی خونه مونده است
ای خدا زبونت عقربک بزنه
-بزنه یا نزنه من میرم، اینقدر براتون مهم شده که مردم چی بگن چی نگن که به آینده بچه اتون فکر نمیکنید

 
این حرف رو بیشتر برای تحریک مامان زدم، چون رو این موضوع حساس بود، دیگه خیلی عصبانی بود، مامان خیاط خیلی قابلی بود، و دستش به سبکی معروف بود از اونطرف هم تو شهر پیچیده بود که من خوشقدم هستم و از این چرت و پرتها ،هنوز مشغول کل کل بودیم که یکی از همکارای مامان زنگ زد که، اگه میشه  یه تک پا بیایین خونه ما با مرجان هم بیایین، که بریم 5 دقیقه خونه همسایه امون، چون دیگه خیلی بنده های خدا ناراحتند که هیچ خواستگاری برای دخترشون نمیاد، چون مرجان سبک قدمه!!!!!! بیاد خونه اشون، در ضمن یک قواره هم چادری خریده، شما براش یک قیچی بزن که بلکه بختش باز بشه و مامان من جوابش این بود


 
ای بابا قربونت برم مگه دختره طفلک چند سالشه، تازه 22-3 سالشه، بعدش هم که این حرفا خرافاته، قیچی بزن یعنی چه؟ وای باور کن که من این چیز ها رو میشنوم نگران آینده دخترای خودم میشم اگه اینها هم بخوان تو این شهر و این فرهنگ بمونند که واویلا، به قول یک بنده خدایی ( که بنده خداش من بودم 5 دقیقه قبلش ) این عرف و رسومات باید یک جایی عوض بشه، خوب اینکه نمیشه آدم به خاطر اینکه از حرف مردم بترسه هیچ کاری نکنه، همین ترس از حرف مردم ما رو کشته، منکه دیگه دارم کم کم فکر میکنم باید خودم مستقل برای بچه ام تصمیم بگیرم، اگه هر کاری که لازم هست براشون انجام بدم، 

 
و من صورتم رو تقریبا چسبونده بودم به صورت مامان و یک لبخند سراسر شیطانی رو لبم از این گوش تا اون گوش و ابروهام رو زیگزاگی بالا پایین میکردم که دیدی مامان تو کوزه افتاد، مامان هم داشت تمرکز میکرد که با اون همکاره که معاون دبیرستان هم بود حرف بزنه از اینور هم هی لب میگزید و اخم میکرد و بادستش منو پس میزد که یعنی برو گمشو بچه، اما من، تا لحظه آخر عین آینه دق جلوش ایستاده بودم لبخند میزدم. تلفنش که تموم شد، به محض گذاشتن گوشی دادش رفت بالا که هااان؟ چیه اینجا جلوم ایستادی اصلا نفهمیدم چی گفتم؟


- ای جان، اگه من بدونم با ایستادن جلوتون موقع تلفن، با عقاید من موافق میشین همیشه همینجوری می ایستم این جلو، مامان اما با دستش کمی منو پس زد و بدون اینکه جوابم رو بده، رفت طرف آشپزخونه، من پشت مامان تقریبا چسبیده بودم بهش، با همون لبخند شیطانی هی میگفتم مامان، مامی، ماماااان، مامان، ما   ما   ن..... که یکدفعه برگشت و با یک حالت خیلی رمانتیک بغلم کرد و یک ماچ گنده چسبوند به لپم و گفت جان مامان، کمتر اذیت کن، یک ساله هر روز و هر شب خواب و خوراک رو بهم حروم کردی، یکسال جنگ و دعوا و قهر، بابا جون منم آدمم، انگار خودم تو رو زاییدم و بزرگ کردم ، از نگاه نگرانت خوشحال نمیشم، از اینکه یک دختر جوون مثل تو با اینهمه قابلیت، تا نصفه شب رو تختش غلت بزنه که راهی برای رفتن پیدا کنه خوشحال نمیشم، من مگه چیزی جز خوشبختی شما میخوام، فقط خواهش میکنم یک مدت بهم زمان بده، بذار فکر کنم، در ضمن اگه من پشت تلفن اینهمه فلسفه بافی کردم فقط به خاطر تو بود و بس، دارم قرم قرم میکنم که مردم بدونند که من اگه صلاح بدونم هر کاری برای بچه ام بکنم میکنم، یکدفعه شوکه نشند چرت و پرت بگن، فقط تو هم کمتر رو اعصاب من و بابات باش، بذار فکرامون رو جمع کنیم. و من در حالیکه سعی میکردم از معنویت محیط کم نشه ( هر چند که باوجود اون لبخند کریه، موفق نبودم) با حالتی روحانی و فلسفی گفتم که مامان میشه لطفا زودتر فکر کنید وقت داره میگذره. و مامان بدون کلمه ای جواب دادن رفت.


 
خیلی به شرایط پیش اومده اطمینان نداشتم و از طرفی میدونستم شاید مامان اینها معطل کنند، خواهر بزرگم که ازدواج کرده بود و ساکن تهران بود اون سالها 2 تا بچه داشت که یکیش فقط چند ماهش بود، یواشکی بهش زنگ زدم، گفتم میشه یک بهانه جور کنی من یک چند روزی بیام تهران؟ کار دارم اما خوب اگه به مامان اینها بگم باز ممکنه گیر بدن که برای چی اما اگه تو بگی نمیگن نه. اون طفلک هم زنگ زد که من آخر هفته مهمون دارم، و شبها این بچه همش گریه میکنه و اینها میشه یک چند روزی مرجان بیاد پیش من شاید منم دو شب بخوابم و مهمونیم هم برگزار بشه، و مامان که در 37 سالگی برای بار اول مامان بزرگ شده بود و جونش برای نوه هاش در میرفت فوری منو راهی کرد با کلی سفارش که شبها مواظب بچه ها باش اون طفل معصوم کمی استراحت کنه. فرداش من تهران بودم و خواهر بزرگه از دیدن قیافه من خنده اش گرفته بود گفت بفرمایید این شما و اینهم تهران، حالا که چی ؟ گفتم یکسری بلیط اتوبوس بهم بده و اینکه چه جوری باید برسم به سفارت هند؟ و اون بدبخت هم همه اینکار ها رو کرد، و من به سلامتی رسیدم به سفارت ( چه قدم بزرگی!!!!!!) تمام بروشور ها رو گرفتم، هر چی فرم لازم بود و جلوی در سفارت چند تا دانشجو دیدم،

 

اون سالها مساله تنها شهرستان و تهران نبود، کلا دخترها کمتر میرفتن بیرون برای تحصیل، هنوز قحطی مرد ( به معنای واقعیش ) نبود و بی شوهری اینجور عالمگیر نشده بود، دخترا معمولا ازدواج میکردند، کار پیدا میشد، هر کسی با یک لیسانس هم که بود کار میگرفت و یک زندگی بالاخره میچرخید، اما هر چی دانشجو جلوی در سفارت بود پسر بود، بین اینها کسی بود که لهجه غلیظ شاهرودی داشت و من ازش پرسیدم و اونم گفت آره امروز صبح اومدم، اما یک هفته می مونم میخوام اگه بشه یک ویزای توریستی بگیرم و برم یک سفر هند رو ببینم در ضمن مدارکم هم بدم و بیام، منهم با کلی شک و تردید ازش خواهش کردم که یک شماره تماس به من بده. خلاصه اون بنده خدا هم که خودش تهران مهمون دوستش بود، و با دوستش اومده بود سفارت، مونده بود که چه شماره ای بده. اون زمان، موبایلی رسما تو ایران وجود نداشت، گوشیها از اون نوکیاهای پاره آجری بود، که شبیه بیسیم بود با یک آنتن دراز، و قیمت کلان، یک چیز خیلی لوکس بود و شاید تو همه ایران 10000 شماره هم وجود نداشت، اصلا سالهای اولیه پوشش مخابرات برای شبکه تلفن همراه بود، و همون گوشیها و حمل و نقلش در بر دارنده کلاس خیلی زیادی بود برای مالکش. خلاصه که دوستش هیجانزده شماره موبایل داد به من و گفت این موبایل منه و ایشون هم این یک هفته رو مهمون من هستند، اما خدا پدر خود پسر شاهرودی رو بیامرزه که گفت تلفن خونه بدی که بهتره این هیچوقت جواب نمیده و خداحافظی کردیم. روز های جالبی بود، اون پسر از من 3 سال بزرگتر بود، و اون وقتا حتی پسر ها هم راحت نبودند که دختری خونه اشون زنگ بزنه و باید به ماماناشون توضیح می دادند که کی بود و چرا شماره داشت و اینها. فردای اون روز رفته بودم دار الترجمه تو میدون انقلاب، معشوره عالیپور ، اسمش یادمه، و التماسی بود که میکردم برای اینکه یکروزه بهم بده چون باید ببرم وزارت امور خارجه و دادگستری، با هزار بدبختی قبول کرد و 5000 تومن گرفت بابت ترجمه 7 ترم لیسانس، یک دانشنامه لیسانس، و شناسنامه، و دیپلم، و قبول کرد خودش ببره دادگستری تمبر باطل کنه و من فقط ببرم وزارت امور خارجه، حالا آخر هفته بود و باید شنبه میرفتم برای تاییدیه، با هزار دروغ و جنگولک بازی مامان رو راضی کردیم که خواهر بزرگه الان داره تو تب میسوزه و اگه من نباشم میمیره آشیان مهر و محبتش از هم میپاشه و اینها، باید بمونم تا شنبه، و موندم، صبح زود از هولم کله سحر رسیدم میدون انقلاب حالا باز نمیکنه، از شانس خوشگل من ساعت 10 صبح پیداش شد و تا کارهای تاییدش انجام بشه شد نزدیک 3 بعد از ظهر، فقط خوش عقلی کرده بودم کیف کوچیک وسایلم رو با خودم برده بودم، از وزارت امور خارجه خودم رو رسوندم به ترمینال جنوب، و تقریبا 10 شب سمنان بودم، و به دوست اون آقا زنگ زدم که چه خبر که گفت اون خودش شماره خونشون رو شاهرود برات گذاشته گفته بگو اونجا زنگ بزنه و من زنگ زدم، تمام تلفنهام از مخابرات بود که روی قبض تلفن نیاد پولش و کسی نفهمه که من دارم چکار میکنم، زنگ زدم بهش و گفت که 10 روز بعدش داره میره هند، و ازش خواهش کردم که مدارک منهم ببره برای پذیرش، حالا باید راه جنگولکی دیگه پیدا میشد که بتونم اینها رو به دستش برسونم، پست اصلا قابل اعتماد نبود که بخوام بفرستم شاهرود اونهم مدارکی که با اینهمه گنگستر بازی به دست آورده بودم، بازم آقایی کرد و قرار شد که وقتی با اتوبوس میاد، تو کمربندی سمنان یک دقیقه اتوبوس بیچاره رو مجبور به ایست کنه تا من اینها رو تحویلش بدم ( کسی قدر اینترنت و دکمه SUMBIT رو میدونه این روز ها؟ فرمهای آنلاین؟ اسکنر و ایمیل؟؟؟؟؟؟؟؟) و همین برنامه طبق نقشه اجرا شد و این آقا مدارک منو برد و تحویل دانشگاه داد. باری به بزرگی یک کوه از روی دوشم برداشته شده بود و مامان و بابا شاید متعجب از سکوت من. همه آرام بودیم.
 


 
خدا وکیلیش اینجای کار رو میتونین حدس بزنین چی شده بود؟ یک اتفاق جالبی افتاده بود، روی آخرین جمله من تمرکز کنید و حدس بزنید که چه چیز جالبی بود که ...............بودم؟
البته اگه دوست دارید. اگه هم دوست نداشتین که هیچی.
 
 


 خوب تا زمانیکه  کسى درست حدس نزده من بقیه اش رو نمینویسم، همونجورى هم که به امین گفتم، هر کى فقط یک حدس، اصلا هم سخت نیست، یعنى تابلوئه که چیه،!!!!!!!

 

 

 

 


 

داشتم کامنتها و حدس ها رو میخوندم اما هیچکس درست جواب نداده، همین الان وبگذر رو چک کردم میبینم 792 نفر امروز ( تا الان که 6:30 P.M ایران هست) از این وبلاگ بازدید کردند، تعداد حدوسات 14 تاست،با توجه به اینکه قرار نبود فقط یک خاطره یا داستان باشه و آخرش کلى برنامه و هدف داشتم، بدون تعارف کمى بهم برخورد، از کسى هم خداى نکرده انتظارى ندارم، اما این حس بهم دست که بعد از خوندنش همه یک غرى زدند و گفتند اه برو بابا بگو دیگه، یک جورایى کل انگیزه رو براى نوشتن مطلبى که میخواستم ازش نتیجه بگیرم از دست دادم. به هر حال ممنونم که تا اینجا همراه بودید.

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 45 ] | شنبه 29 تیر ماه سال 1387 | 10:23 AM | مرجان



 

اونشب با همه کشمکش ها تموم شد، از وجود حمید تو اون شرایط راضی بودم هر چند که پسر خیلی بی خیال بود و اصلا انگار نه انگار که چنین موجودی وجود داشت اما من یک جورایی حس میکردم توی اون رابطه یک طرفه حمید نقشی رو برای من بازی میکنه که دخترک برای پسر بازی میکرد. تنها نکته اش این بود که پسر دنیای اعتماد به نفس بود و من اصلا اون حالت رو نداشتم.

 نگین می دید که من آشفته ام و حمید ناراحت بود که چرا من احساس بدی دارم نسبت به این علاقه و اشتیاق، پسر قرار شد با ممد برن جایی برای 10 دقیقه، و از اونطرف هم برای همه بستنی بگیرن، پولش البته دنگی بود، اونها فقط زحمت خریدش رو میکشیدند، تو همین فاصله دکتر که  برای چند سال هم اتاقی پسر بود و خوب میشناختش گفت، یادمه وقتی که سرباز بودم ( بین لیسانس و فوق لیسانس رفته بود سربازی ) تو منطقه بد آب و هوایی بودیم، بچه ها با هم رفیق بودند، اما یک چیز جالب اونجا یک گربه بود که با همه ما دوست شده بود و حتی از سر و صدا و ولوله هم نمیترسید، این گربه بیشتر شبها هم میومد پیش ما، تا اینکه یکی پیشنهاد کرد این گربه رو ببرید شهر، این حیوون زبون بسته چرا باید تو این سر و صدا باشه، اما نه تنها گربه خودش نمیخواست بره، حتی منهم از فکر نبودنش گریه کردم، امروز فکر میکنم اگه برم یک گربه ملوس و تمیز بخرم چندشم میشه، نمیتونم اصلا وجود یک حیوون رو تو دست و بالم و اتاقم تحمل کنم اما اونجا تو اون غربت همه ما دل به این موجود داده بودیم، انگاری که تنها دلخوشی، تنها سرگرمی و یا شاید تنها چیز جالب اون محیط این گربه بود، اما امروز خنده ام می گیره چرا براش گریه کردم، سرش رو آورد بالا و گفت مرجان همه دلبستگیهای غربت عشق نیست، گاهی عادته گاهی راهی برای فرار از تنهایی و مشکلات،

 نگین رو به دکتر کرد و گفت اما باور کنید این سرزمین پارس با حمله آن اعراب از هم گسست، سرزمین پارس که مظهر و نشان عشق بود دستش بسته شد در عشق، چندین هزار سال پیش که مردم فارسی زبان هنوز آتش پرستش میکردند کسی لبش به دندانش گزیده نمی شد که چرا با مردکی خوابیدی، اکنون پدران ما دخترشان را به سنگ و کلوخ میکشند که چرا از پس مردی بر آمدی، جهنم پیش رویت است، جهنم را از کجایشان در آوردند این عربها؟ خدا را هم میخواهند رهبری کنند، خی به زور نام مس.لمان بر ما نهادید که خودتان هر وقت اراده کردید ، دختری ویرجین برای لذت داشته باشید؟ اینها قانون خدایی نیست قانون ک.....ر. است برای آن تازیان که مردانگیشان به بار بنشیند، زن پارسی، بدبخت نیمه پایین صحرا نشینان شده است. ایران و تاجیک و افغان ندارد همه امان به یک کنده بسته شدیم و سوزانده شدیم، که حالا دخترکانمان  ندانند کجای بدنشان چه میکند مگر اینکه دست مردی لمسشان کند.  این دخترکان را ببینید که چگونه بی پروا نه و بله می گویند، چرا که خودشان را در 15 سالگی شناختند، نگاه مرد را میفهمند، چه کسی خودشان را میخواهد و چه کسی جای دیگرشان را میخواهد، هر چه زن مص.ل.مان جاهل تر باشد و از جهنم پروایش شود، مرد مص.لمان گستاختر می شود. شکر که خداوند اینهمه اینصاف داشت که بگوید مرد چون نمیتواند جایش را دستش بگیرد و تحمل کند جهنم برش حرام است، هر کار میخواهد بکند، اما زن به جای لذتش، ق.را.ن بخواند ، زمین بروبد، نماز بگذارد که از یادش رود بدنش نوازش میخواهد.

 
نگین عصبانی بود و کلا چون خودش هم تجربه بسیار بدی از همسرش داشت که دکتری بود اهل خراسان ایران ( گفتم خراسان ها نگفتم مشهد) بی پروا بد و بیراه می گفت. ( همسر سابق نگین الان ازدواج کرده و مدیر گروه یکی از رشته های یکی از دانشگاههای دولتی خراسان هستش ) 

 
 
اونشب بعد از خوردن بستنیها و کمی خنده و گفتگو که از اون حالت بیایم بیرون همه از هم جدا شدیم و رفتیم سر خونه و زندگیمون. چه شبی بود، الکی گریه میکردم تو اتاقم، کویین نبود، اتاق نگین طبقه اول همون خوابگاه من بود، رفتم پایین اما چراغش خاموش بود، برگشتم کلافه و سر در گم،  آب خنکی بود که مینوشیدم و دراز کشیدم توی تختم، فقط فکر میکردم به حرفای نگین. صد بار پیش خودم مرورشون کردم، همه جا ساکت بود و فقط صدای خش خش ساییده شدن برگ درختها بود که میومد، خدا رو شکر که کمی باد از پنجره میزد تو امشب چقدر همه جا خفه بود، پنکه سقفی هم جواب نمیداد، واقعا چرا من باید تو 24 سالگی تازه اجازه لمس کردن مردی رو میداشتم؟ اگه قرار بود تا لحظه ازدواجم بدون هیچ رابطه ای بمونم مگه میشد؟ چرا اینهمه سال هیچوقت جدی به این موضوع فکر نکرده بودم، چقدر از این دنده به اون دنده شدم چقدر فکر کردم، انگار هزار نفر با هم توی گوشم حرف میزدند، صداها بلندتر می شدند، نزدیکتر، واضحتر

 
 
کجا؟ کجا میخوای بری؟ یاد گرفتی که فقط قانون شکنی کنی؟
-ولی من میرم
هنوز اول راهی، خوبه تازه چهار جلسه رفتی کلاس زبان هوس رفتن به سرت زد، یک نگاه به دور و برت بکن، مردم رو ببین، چند تا دختر هم سن تو تو روی پدر و مادراشون می ایستن که حرفشون رو به کرسی بشونند؟
- من تو روی کسی نایستادم، فقط گفتم که نمیخوام اینجا بمونم، حرف زیادیه؟ تا کی من باید به میل دل مردم زندگی کنم؟ این فرهنگ عوضی باید درست بشه

 
 
مامان با همون برگردونی که تو دستش بود و مشغول برگردوندن کتلت ها بود اومد طرفم گفت کی گفته تو باید این فرهنگ رو عوض کنی؟
و بعد با عصبانیت گفت اون رادیو رو روشن کن ببینم، 

 
صدای ربنا بلند شده بود، مامان با ناراحتی گفت به جای تغییر فرهنگ مردم چای بذار، اذان رو گفتند هنوز چای نداریم، هنوز مامان داشت زیر لب غرولند میکرد که میز افطار رو آماده کردم، پوپک رو صدا کردم که بیاد، خواهر کوچولوی سفید و تپل مپل با اون چشمهای بانمک ژاپنی، که سالی 50 کلمه هم حرف نمیزد. دخترک دانش آموز  شاگرد اول مدرسه تیز هوشان که به دختر بابا معروف بود، آروم و متین اومد نشست پشت میز، مثل هر بار که من و مامان بحثمون میشد باز هم با چشمای نگران داشت اضاع رو بررسی میکرد که ببینه الان کی عصبانیه و کی نیست، مامان بدون اینکه به میز نگاه کنه، یک بند می گفت، سبزی خوردن رو نیاوردی؟ خرما هم بذار، زولبیا بامیه رو بذار تو ظرف بوی مقوا میگیره ، و من همه اینکارها رو کرده بودم، مامان یادش رفته بود که الان مدتیه تمام کارهای پخت و پز خونه با منه، فصل درس و امتحان هم نداشت، حالا یک امشب اونم چون معده درد امونم رو بریده بود کارها افتاد گردن مامان. چقدر از بوی کتلت اعصابم خرد می شد، همه جا بو میگرفت، حتی مبلها و پرده ها. خونه بزرگتر از این حرفا بود، اما بازم بو می پیچید. بابا از راه رسیده بود با نون تازه، دید دوباره لشکر شکست خورده همه اخما آویزونه و هر کسی زیر لب به زور سلامی تحویلش دادیم، از وقتیکه این کک چاق و قلنبه رفتن از ایران به جون من افتاده بود تقریبا هفته ای دو سه شب این جنگ و جدل ها بود و اخمها آویزون. 

 

 یه چیزى بگم بخندین؟؟؟؟ امروز یکى از این ایمیلهاى فورواردى که حد اقل آدرس 80-90 نفر توش بود برام از ایران فرستاده شده بود، متنش میدونید چى بود؟

این بود!!!!!!!!!!!! کف میکنم بدون هیچ رد و نشانى از نویسنده اش

 

 


 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 14 ] | جمعه 28 تیر ماه سال 1387 | 00:17 AM | مرجان


1 2 3 4 5 6 7 8 >>
خروجی وبلاگ