مامان جون ( مادر شوهر دوستمه ) نشسته بود روی مبل داشت یکی از کانال های ایرانی رو تماشا میکرد، همزمان هم یک خیار رو با طمانینه پوست میکرد، حدس میزدم حدود 60 سالش باشه، یه کم تپل بود اما خیلی متشخص و با صلابت، خیلی آروم و با حرکت لبها از عروسش که اون روز مهمونش بودم پرسیدم چند سالشه ، به همون آرومی و با همون روش گفت 65، سرم رو یه کم کج کردم و گوشه ابروی راستم نا خود آگاه رفت بالا، اینها همش یعنی اینکه ما شا الله خوب مونده، اونهم آروم شونه هاشو انداخت بالا، و دو تاییمون یک لبخند زدیم، یک حس غریبی بهم میگفت هر چند که مستقیم به ما نگاه نکرد اما همه چیز رو دید و شنید، اینبار دیگه با صدای بلند گفتم ، تورو خدا دیگه بستنی نیار ، مگه نمیدونی من عاشق بستنیم، چاق میشم به خدا، این تنها چیزیه که هیچ کنترلی ندارم روش، با خنده گفت نه بابا ظرف 4 لیتری بستنی رو که نمیدم دستت، یه کم برات میریزم تو ظرف شما هم مثل یک خانم با کلاس آروم آروم و با نوک قاشق میخوری،
مامان جون گفت این یعنی با بستنیت لاس میزنی، تا تموم بشه، اینجوری چاق نمیشی.
قبلا برام گفته بود که مادر شوهر خیلی فمینیستی داره و سالها پیش که تقریبا هیچ زنی حاضر نبوده کلمه مطلقه رو به جونش بخره، مامانجون از شوهرش جدا شده بوده.
- دوستم گفت که مرجان جون از وقتیکه مامان جون اومدن اینجا این شازده ما کلی حساب کار خودش رو کرده، جرات جم خوردن نداره، ببین مادرشوهر خوب هم داشتن نعمتیه
** صد البته ، خدا حفظشون کنه،
- آره شازده ( همیشه به شوهرش میگه شازده، البته در نبودش، در حضورش اسمش رو صدا میکنه، از نوادگان قاجار هستند و به قول خودش از قوم تکللو TAKALLOO ) میگه همه مامانها میرن خونه پسرشون، عروس ها خودشون رو جمع و جور میکنن، حالا خونه ما بر عکسه، روتون بشه منو بیرون میکنید.
مامان جون میگه ، بهش بگو اگه لازم بشه بیرونت هم میکنیم.
کلی دارم حال میکنم با این اخلاقش که عجب خانم منصفیه، کم کم سر حرف باز میشه و یخ سرد سکوت میشکنه، انگار مثل یک بچه کوچولو که نمیتونه به اطرافیان غریبه اعتماد کنه، مامان جون هم نتونسته بود به من اعتماد کنه، تا بعد از مدتی که من صحبت کردم شروع کرد به گرم شدن،
گفت برام فرقی نمیکنه که پسر خودم باشه یا هر مرد دیگه، مرد باید احترام به زن رو بلد باشه، هیچ چیزی جز عشق و احترام زن رو رام نمیکنه، اون زنی که از شوهرش گله میکنه چرا برام طلا نمیخری، معلومه دوستم نداری ، منظورش اینه که چرا اینقدر بی اعتنایی می کنی، اما غرورش اجازه نمیده بگه،
** اما خیلی از زنها هم میگن چرا بی اعتنایی حتی به قیمت شکستن غرورشون ،
من اینکارو کردم اما جوابی نگرفتم، نمیدونم این ذاتیه یا مخصوصا اینکارو میکنن، هنوزم نفهمیدم، اما خیلی دلسرد کننده است، آدم کلا میبره،
گفت، خوب میدونی چیه؟ اصولا مردا مثل سگ هار می مونن، گازشون بگیری، دنبالت راه میفتن پارس میکنن، ساکت بشینی گازت میگیرن، این قانونه فرق نمیکنه شوهر من باشه یا پسرم یا هر کی دیگه
** آخه بعضی ها رو چه گاز بگیری چه ساکت بشینی گازت میگیرن، اینقدر هم قیافه هاشون مظلومه و غلط انداز که تو میشی مقصر هر ماجرا.
دولا شد یک آلوی درشت از تو ظرف میوه برداشت گفت، نه دیگه همین، وقتی میگم گازشون بگیری منظورم دعوا و داد و بیداد نیست عزیزم، با سیاست، بی اعتنایی، نبینش، اصلا نبین حتی اگه باهات زیر یک سقف زندگی میکنه، بی محلی کن، می بینی بعد از یک مدت چطور میاد دنبالت، اما اینجاش باید حواست باشه، اینجای کار مردا چند دسته میشن، اونهاییکه وقتی میان دنبالت، با زبون خوش میان، عذر خواهی میکنن، و واقف به اشتباهشون هستن، اما یکسری با زور و دعوا و تهدید و لجبازی میان جلو، این دو دسته بد نیستن، دسته سوم از همه خطرناک ترن، کساییکه میان جلو اما با یک دل پر کینه، ظاهرا اعتمادت رو جلب میکنن، اما از زیر ریشه ات رو خشک میکنن، شروع میکنن به نابود کردنت با حرفشون با حرکاتشون، هم ظاهرشون معقول و مقبوله که کسی نمیتونه محکومشون کنه هم روح زن رو به خاکستر میشونن. شوهر من از اینها بود، و من اینو بعد از چند سال زندگی میدونستم، وقتی ازش جدا شدم میدونستم اونقدر گرفتاره که نمیتونه بچه ها رو نگهداری کنه ، و اونقدر هم پولداره که بتونه مخارج بچه ها رو بده، پس بچه ها موندن پیش من، اما به 3 ماه نکشید که با آه و ناله اومد گفت ببخش، میخوام برگردم، دلم تنگ تو و بچه هاست، ولی من میشناختمش، میدونستم که این آدم باید یه جایی حرمت مردونه اش رو که شکسته شده پس بگیره، قبول نکردم، میخواست منو عاجز کنه، منم میخواستم ببینم چقدر مردونه اومده جلو، گفتم اگه منو این زندگی رو میخوای باید خودت رو ثابت کنی تا اجازه بدیم تو برگردی تو حریم مهربون ما، من بودم و 3 تا پسر. اومد جلو، اما هر بار بعد از 2 ماه که از گربه رقصونی من ناراحت میشد، یک عصبانیتی نشون میداد، و همه 2 ماه گذشته رو خراب میکرد، همه اون اعتماد میریخت، و باز من راضی به ازدواج مجدد با اون نمیشدم.
بستنیی که اینقدر دوست داشتم آب شده بود و من همچنان داشتم به اینهمه اعتماد به نفس توی اون صورت مهتابی نگاه میکردم، تازه فهمیدم علیرغم اینهمه تلاش من، همخونه ام تونسته بوده پایه های باور من به خودم رو سست کنه. من اینجا، چندین سال جلوتر از دوران جوونی این زن، ترسو تر از این خانم هستم، زنی که خانواده اش حاضر به پذیرفتنش تو خونه نبودن چون با آبرشون بازی شده بوده اما با 3 تا پسر بچه حاضر شده به خاطر سلامت روحی خودش و بچه هاش تصمیم نهایی رو بگیره، این زن چه محکم تر بوده، داشتم دنبال منشا اینهمه استحکام میگشتم، میخواستم خودم رو مرور کنم، کجای کار من ایراد داشت، کجای کارم ایراد داره؟ یک چیزی تو وجود من کمه باید پیداش کنم.
انگار همه فکر منو خونده بود، با یک لبخند قشنگ گفت، کاری که من کردم کار هر کسی نیست، چون حتی منهم گاهی دلم براش تنگ میشد، برای صداش، برای بودنش و برای حس امنیتی که با حضورش بهم میداد، اما میدونستم که عاشق نیستم، یک دایه داشتم دوران بچگیم، بعد از جدا شدنم گاهی مادرم اون خانم رو میفرستاد خونه من که تنها نمونیم، هر وقت دلم میگرفت میگفتم، دایه جان، هم وجودش گرمم میکنه، هم ازش بدم میاد، میگفت، خوگری از عاشقی بدتر بود ( BOVAD) یادت باشه تو چند سال زیر بال و پر اون مرد بودی، چندین شب توی بغل این مرد بودی، تو 3 بار طعم وجود یک بچه رو در خودت از این مرد حس کردی، اینها همه عادت میاره، تو سالها عادت کرده بودی به یک زندگی منظم که صبح مردت رو راهی کنی و شب با سفره پهن شده منتظرش باشی، عادت کرده بودی ازش بترسی، ازش حساب ببری، ازش لذت ببری، متلک بگه، بچه ها رو دعوا کنه، گاهی برات ناز کنه، گاهی براش ناز کنی، حالا هیچکدوم اون برنامه ها نیست تو زندگیت خوب اینها یکباره آدم رو میترسونه، اینجور وقتا یک زن حس میکنه پشت نداره، تکیه گاه نداره، کمی تحمل کن، ببین چه احساسی داری،
با چشمش رو میز داره دنبال چیزی میگرده، جعبه دستمال کاغذی رو از عسلی چوبی بغل دستم برداشتم گرفتم جلوش، همراه یک لبخند از سر رضایت گفت مرسی، دستاش رو تمیز کرده بود و داشت دستمال رو زیر انگشترهای خوشگلش میچرخوند تا بلکه اونها هم تمیز بشه که گفت:
شاید ندونی که چه حس بدیه این ترس، موندن تو عالم برزخ و چه بدتر که یک مرد اینو بفهمه، بدونه که گیر کردی، داری دست و پا میزنی، اما اخر هر راهی یک نیمچه بن بستی هست، دیگه حد اقلش وجود بچه هاته، میدونی مرجان جون، زمانی این احساس خیلی بد میشه که یک عده از اطرافیانت میخوان هر جور شده ثابت کنن شوهرشون عاشقانه دوستشون داره، ایرادی نداره بذار اینکار رو بکنن، اما یک زن اگه تصمیم گرفت جدا بشه باید این رو به خودش بقبولونه که من اشتباه نکردم، و اگه به این نتیجه رسید که اشتباه کرده خودش رو سرزنش نکنه، که چرا اشتباه کردم فقط جبرانش کن، حتی اگه باید تاوانش رو پس بدی بده، آدم چیز هایی که هر روز به عنوان یک امر عادی می دید حالا ممکنه یک رنگ دیگه به خودشون بگیرن، اگه تا دیروز زنی رو به همراه شوهرش و بچه هاش عادی میدیدی و بهشون فکر هم نمیکردی، حالا ممکنه از خودت سوال کنی که ای وای چرا زندگی من اینجوری شد؟ چرا من جای این زن نیستم،
عروسش که تا اونموقع ساکت نشسته بود گفت البته من به مرجان نگفتم که آقاجون هم اومدن با شما زندگی میکردن ها.
مامان جون با صدای محکم گفت با من نه، تو خونه من!!!!!! صورتش رو دوباره کرد طرف من و گفت بعد از 2-3 سال دیگه کاملا اون مرد مستاصل شده بود و منهم حالا به روش زندگی جدیدم عادت کرده بودم، تازه داشتم میفهمیدم که دایه جان راست میگفت، اونها همه اش عادت بود یا همون خوگری، چون دیگه جاش برام خالی نبود، داشتم احساس میکردم چه راحت شدم، که اومد پیشم التماس کرد، گفت میدونم منو نمیخوای، میدونم که دیگه عذر خواهی هم فایده نداره، میدونم راه برگشتی برام نذاشتی، فقط بذار یک خونه 2 طبقه بگیریم، که بوی تو و بچه ها تو اون خونه باشه، من می مونم طبقه پایین شما برید بالا، و من قبول کردم اما نه به خاطر اون، راستش بیشتر به خاطر خودم که باید با 3 تا پسر نوجوون سر و کله میزدم و نمیتونستم اینها یک پدر لازم داشتن، اما بچه ها کاملا خوب تربیت شدن، و بر خلاف تصور من بی درد سر اون مرحله رو گذروندن. بارها به همسرم گفتم چرا ازدواج نمیکنی، من ناراحت نمیشم حتی اگه زنی رو بیاری تو همین خونه، چون وقتی که من تو رو از احساسم جدا کردم دیگه باعث آزار من نمیشی، تنها نمون، میدونی چی گفت؟ حرفی که هرگز فکر نمیکردم این مرد بلد باشه بزنه، اما اونروز به عمق اون حرف رسیده بود که خیلی دیر بود، گفت من تنها نیستم تو و بچه ها رو سر من جا دارید ( منظورش طبقه بالای خونه بود ) کاش همه تنهایی ها اینقدر بوی زندگی میداد.
و من در ادامه صحبت همسر مامان جون گفتم و ای کاش هیچ زندگیی اینهمه بوی تنهایی نمیداد.
آهنگ وبلاگ - شکایت - بیژن مرتضوی