بعد از 3-4 هفته تصمیم گرفتم به یکى از دوستام زنگ بزنم

من: سلام، خوبى

اون - مرسى، تو چطورى؟

من: صدات گرفته؟ چیزى شده؟

اون: نه بابا از دست این کثافت بى شعور، والا اعصاب براى آدم نمیذارن که، مگه من چقدر جون دارم همش بدو بدو بدو، اخرش هم دستت رو گاز میگیرن

من: نه قربونت برم کسى دلش براى زن جماعت نسوخته، تا جون دارى باید بدوى

اون: آخه یک دوندگى هایى لازمه یک چیزایى نه، تو این چند سال گذشته همش حمالى مفت الکى بوده، بابا به شر جمع کردن خودم در موندم اینها هم ریختن رو سرم، غذا چى باشه آلرژى نده، گور مرگش مریض نشه، پیاده رویش سر جاش باشه، افسرده نشه، وسایلش مرتب باشه، به خدا اگه به خاطر عرشیا نبود ( پسر 5-6 سالش) همون چند سال پیش یک تیپا میزدم در کونش بیرونش میکردم پدر سوخته رو مگه من کلفتشم؟ زحمت بى جیره مواجب

من: ( اون هنوز داره غر میزنه و احتمالا نصف حرفاى منو نمیشنوه ) خوب همیشه یک دلیلى واسه تحمل کردن هست مخصوصا وقتى پاى بچه میاد وسط دیگه خیلى سخت میشه، آدم میخواد بهترین تصمیم ها رو بگیره که به روحیه بچه آسیب نرسه، خودش فدا میشه، اینها هم که خوب خوبشون باز هم زبون نفهمن، آدم که نیستن، تازه این روزا آدم ها هم زبون نمیفهمن اینها که دیگه جاى خودشون رو دارن، البته ببخشید ها دور از جون مال شما

اون: نه به خدا دیگه یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه هار بازى در بیاره زنگ میزنم به انجمن حمایت از حیوانات بیاد ببرش،

من: در حال غش غش خندیدن، وااااییییییى چه جالب آره به خدا جاى این موجودات مزخرف فقط همونجاست، حیف من و تو که بخواهیم به اینها سرویس بدیم.

اون: مگه تو هم سگ خریدى؟

من: سگ؟ دارى راجع به جیلى حرف میزنى؟ من دو ساعته فکر کردم دارى راجع به شوهرت میگى!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون: صداى انفجار خنده، همینه ....دیگه ....وقتى دو  تاییمون با هم غر میزنیم بدون اینکه به اون یکى گوش کنیم این میشه،  آاییییییى مردم از خنده، مر .........مر...............مررررررججج..........مرجججججا..............مرررررجججججا هاهاهاها ننننننننننننن، میدونى هى هى هى هى هى هى هى چیه؟

من: نه هه هه هه هه هه هه چیه اه اه اه اه ...............

اون: ببین مردا و سگ ها چه شباهتى دارند که میشه 2 ساعت راجع بهشون حرف زد و غر زد و جواب داد، آااااییییییییییییییییى مردم از خنده و احتمالا گوشى از دستش افتاد!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم ناپدید شد بالاخره

 

شب یک اس ام اس از شوهرش رو موبایلم: دست شما درد نکنه مرجان خانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

( دور از جون تمام خواننده هاى مرد اینجا)

 

2- رفتم مدرسه امیر دنبالش آخر روزه، یک معلم بعد از ساعت دارن براى مامانهایى مثل من که دیر میرسند، این خانم ایرانیه، امیر گیر داده که یک کاردستى رو بیاره خونه و من میدونم که باید تا جمعه صبر کنه، میگم نه اونم لجبازییییییییییییییییى ، بعدش هم اومده پشتش رو کرده به معلمش که نبینه به من چشم غره میره، ماااامممم میخوام بیارمش خونه!!!!!!! از من اصرار که نمیشه از اون اصرار که میخوامش، آخرش معلم ایرانیش اومد جلو که امیر جون پسرم، عزیزم، ........منم از خدا خواسته که کمک پیدا شده، میگم آى قربون دستت شما بهش بگو بلکه گوش کنه زبون آدم که سرش نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 از بعدش هیچى نمیگم خودتون تصور کنید.

 


یه ماچ داد و دمش گرم [ 27 ] | پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387 | 9:37 PM | مرجان



 

خوب و اما بقیه بحث بانک ها،
 
روش سوم وام گرفتن یا قرض کردن پول از بانک ها و موسسات مالی  LINE OF CREDIT هست. و اما لاین پولی هست که باز هم با یک لیمیت خاصی شما از بانک قرض میگیرید و با یک بهره مشخص ( معمولا بهره لاین بیشتر از 10% نیست، و به طور نرمال اکثر لاینها روی 7 - 8 % می ایستند) این پول روو شما میتونین بسته به لیمیتی که دارید ازش برداشت کنید، و ماه به ماه قسطش رو بدین اما فرقش با وام شخصی ( PERSONAL LOAN ) اینه که میتونید فقط اینترست رو بدین، و هیچ وقت هم تمومی نداره یعنی شما از اینطرف بدهیتون رو بهش میپردازد ، از اون طرف میتونین دوباره ازش برداشت کنید، همیشه میچرخه این پول. برای اینکه واضح تر بشه بگم که مثلا 1000 دلار از لاین برداشتین، آخر ماه باید به عنوان قسط 30 دلار بدین، که 5 دلارش بهره هست، اون 25 تای باقیمونده باز مال خودتونه، یعنی امروز 30 دلار میدین، فردا میتونید 25 دلارش رو برداشت کنید، این کار هیچ اثر بدی روی کردیت اسکور نداره اما فقط باید یادتون باشه که اون مینیمم پرداخت 30 دلاری رو در موعد مقرر باید بدین، و 24 ساعت بعدش میتونید اصلش رو بردارید، اینجوری نیست که بگین خوب چه کاریه یه دفعه همون 5 دلار رو میدم خلاص اینکار باعث میشه که کردیتتون زیر سوال بره و از جاهای دیگه نتونید وام بگیرید.

 


 
کسانیکه جدیدا میان وارد کانادا میشن اگر قبلا هیچ ویزا کارت یا مسترکارتی ( مهم نیست هر جای دنیا که باشه ) نداشته باشن نمیتونن همون اول برای دریافت کردیت کارت اقدام کنن، چرا که هیچ سابقه کردیتی ندارند اینجا و هیچ چیزی نیست که نشون بده اینها چطور افرادی هستن در باز پرداخت بدهیشون، اما برای این موضوع چند تا راه حل گذاشتند، اول اینکه کسی به عنوان  CO-SIGNER معرفی بشه یعنی کسی که سابقه کردیتی داره توی کانادا، یا اینکه شما CO-APPLICANT بشین یعنی همون شما رو ببره زیر اسم خودش یا حاضر بشه به عنوان ضامن براتون باشه، این کار مینیمم 6 ماهه هست، یعنی تا 6 ماه شما نمیتونید مستقل از خودتون کارت داشته باشید و بعد از 6 ماه اگر بانک قبول کنه و راضی بشه، ممکنه اجازه بده که شما به تنهایی برای خودتون و بدون وجود ضامن کارتی داشته باشید. مثلا من 2 سال پیش مامانم رو بردم به عنوان CO-APPLICANT یکی از کردیت کارتهای خودم، و براش یک ویزا کارت هم صادر شد اما خوب اونکه اصلا خرج نمیکرد از اون کارت، و فقط من خرج میکردم و پولش رو میدادم که سابقه کردیتی برای مامان درست بشه که اومد اینجا راحت برای خودش کارت داشته باشه، که مثلا 3-4 هفته پیش بود که زنگ زدن که خانم فلانی برای گرفتن یک کارت با بهره خیلی کمتر کوالیفای شده چون خیلی خوش حساب بوده، میخواستم بگم به جان مرجان اون خوش حسابه من بودم، میشه اون کارت رو بدین به من؟ باز نگفتم، بابا من باید خوشحال باشم که مال مامانمه، نه که مامانها خیلی دل رحمن، خودشون بهمون میدن.

 


 
دیدم این پست بانک ها شاید خیلی حوصله رو سر ببره کمی هم عکس از گوشه کنار تورنتو مخلوطش کردم.

 


 
اما کارمندی بانک اینجا که سوال امیر عزیز بود.


 
امیر آقا، خان، جان،..........

اینجا کارمندی بانک از TELLER شروع میشه که پشت صندوق هستند یا همون کارمند شعبه فکر کنم بهشون میگفتن تو ایران، که جواب متقاضیان رو میدن برای کارهای روزمره بانکی، این دسته از کارمندا فقط یک روابط عمومی قوی و زبان نسبتا خوب میخوان و مدرک مهم نیست که چی باشه، متاسفانه با توجه به ماشینی شدن بانک ها این روز ها تعداد زیادی تلر استخدام نمیکنن، اما در کل حقوق خیلی خوبی هم نداره معمولا برای شروع از سالی 26-28 هزار دلار شروع میشه که حقوق خیلی خوبی نیست، بعد از یکسال معمولا به 30 هزار تا میرسه. در این بخش پیشرفت چندانی نصیب کارمند عزیز نمیشه مگر اینکه خودش زرنگ باشه و یک سری دوره ها و کلاس هایی رو برداره که البته باید از کالج های معتبر بانک باشه که یکی از معروفترین هاش اینجا ICB کالج هستش، و در آخر یک امتحان داره و در نهایت دیپلمی میدن که اون برای انتقال به مرحله بعدی لازمه، که به عنوان PERSONAL BANKER شناخته میشن، این گروه باید کاملا به قوانین بانک و وامها، حسابهای بیزنسی و از همه مهمتر MUTUAL FUND و SHARES و STOCKS و OPTIONS و RRSP و RESP و خیلی چیز های دیگه آشنا باشن که اصلا چیز سختی نیست ( من خودم از ICB همین مدرک رو گرفتم، تازه یه جورایی بحث سهام هم جالبه، در این مرحله مشاغل به دو دسته میشن یک دسته فقط کارمند همون بانک هستند و همونجا می مونن، که اینها حقوق ثابت دارن یک چیزی در حدود سالی 40000 تا، اما دسته دوم کار فروش سهام و بروکری هم انجام میدن که اونها یک حقوق پایه ثابت دارند به علاوه کامیشن ( COMMISSION) درصد کامیشن ها همه جا یکی نیست، بانک با بانک و بسته به سابقه کار افراد فرق میکنه، و بعد هم منیجر و بروکر های انواع وامهای مسکن و بیزنسی هستن. اما آخرین مرحله که معمولا به حقوق های بالای 100 هزار در سال میرسند، حسابداران پر سابقه و وکلای حقوقی بانک ها هستند که به اصطلاح توی بک آفیس ها کار میکنند، و همینطور هم مسئولین IT که با توجه به اینکه بیشتر از 90% کارهای بانکی کانادا روی اینترنت هستش، این افراد دارای مقام خاصی هستند و خیلی شغل خوبی براشون به حساب میاد اما ورود به اون مرحله کار راحتی نیست، وقتی میگن تیم IT یعنی واقعا آدم کارکشته میخوان که اینجا بدون اغراق بیش از 75% بازار این کار دست هندیهاست که الحق هم توی کامپیوتر معرکه هستند.

 
فعلا همینقدر بسه تا بعدا باز هم راجع به وام مسکن و چیز های دیگه بگم.


 
 
امروز تولد یک دوست عزیز و همیشه همراه این وبلاگه، آرمین عسگری عزیز، آقا تولدت مبارک، من میدونم چند ساله شدی اما شاید نخواهی بقیه بدونن، پس نمیگم. این روز ها کلی هم بهش زحمت دادم و مشغول درست کردن یک وب سایت هم هست برای من البته اون وب سایت ربطی به این وبلاگ نداره مربوط به کار شخصی خودمه، که شاید بعدا گفتم چیه، به هر حال آرمین جان ممنونم از زحمتت و تولدت مبارک، 120 ساله باشی و موفق. 


HAPPY BIRTHDAY

   
 

 

 


 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 18 ] | چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 | 05:49 AM | مرجان



 

چقدر به عقاید قدیمی اعتقاد دارید؟ چه مقدارش به نظرتون خرافاته؟
 
جادو و جنبل وجود داره یا نه؟ بستن بخت، باز کردن بخت، چشم شور، نحسی سیزده، آدمهای بد قدم، آدمهای خوش قدم، شومی گربه سیاه، خوش یمنی آواز سهره اول صبح، دیدن مرغ غمخوارک که باعث غم میشه، اومدن خوش خبرک ( پروانه های بزرگ ) توی خونه باعث نشاط میشه، دست دزد اومد نیومد داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

روز عید غدیر خیاطی نکن چون انگشتت عقربک در میاره،  شب به چشمای خودت تو آینه نگاه نکن بختت بسته میشه، جیش بچه نابالغ رو بریز رو سرت جادوش ببره، سر سفره عقد بدوز زبون مادرشوهر رو، آب داغ رو یک دفعه خالی نکن، سنجاق قفلی بسته زیر فرش پیدا کردی بدون جادوت کردند، اگه میخوای بخت دختر باز  بشه یک دختر نابالغ سید رو ببرید وسایلش رو بتکونه، شب جمعه بعد از غروب آفتاب تو گورستان نمون، چله بری ( بریدن) که بچه دار بشه، درخت گردو بکارید تو حیاط خونه برکتش میره ( ما که دیدیم با گردوی کیلو خدا تومن هر کی یک درخت گردو داشته باشه پولدار میشه )، پول ( سکه ) زنگ زده تو خونه نحسی میاره، کفشات رو هم بیفته میری سفر، لنگه کفش که پاره میشه اون یکیش هم پاره کن بنداز دور،خونه نو میسازی یک چیزش رو جابه جا بذار ( این البته خیلی سمنانیه و تو سمنان تا همین چند وقت پیش هم رسم بود، مثلا اگه دستشویی ، حموم کاشی و سرامیک داشت یا کف زمین پارکت داشت یه جایی این گوشه کنار ها که به چشم نیاد، یک تکه از پارکت یا کاشی رو اشتباه خارج از روال معمول میذاشتن، این از قدیم الایام رسم بوده )،

 

 شب اول عروسی بدون اینکه داماد بفهمه یک تکه نبات کوچولو جا سازی کن، که اگه خدای نکرده تو تاریکی طرف راه گم کرد و نبات رفت تو دهنش!!!!!!!!!!!!!!!دیگه تا آخر عمر نوکرته!!!!!!!!!( ما که امتحان نکردیم اما شما یه امتحانی بکنید ضرر نداره شاید کار کرد)، آخرین ماه شب چهارده قبل از عروسیتون برید رو پشت بام بخوابید و پاها را باز کنید که ماه بزنه به اونجاییکه باید، اون داماد مادر مرده فقط مثل سمندون میگه در خدمتم، در خدمتم!!!!!!!!!!!!!! این از رسوم بسیاااارررر جا افتاده هندیهاست، و گاهی دور اون دختر جمع میشن که رو پشت بام خوابیده براش کلی هم دعا میخونن که حتما ماه درسته بره جاییکه باید بره اما همه اشون هم بدبختن، لقمه آخر رو بخوری بچه ات پسر میشه، شبی یک لقمه نون پنیر سبزی رو بهش 4 قل بخون بخور که هوو سرت نیاد، کف دستت بخاره پول میاد، کف پات بخاره پول میره، گوشت زنگ بزنه پشتت غیبت میکنن، و.................... اگه بازم یادم اومد اضافه میکنم


 
اما بین همه اینها من به دو سه چیز شدیدا اعتقاد دارم، دست خوب و بد که اومد یا نیومد داشته باشه، یکی کسیکه ازش چیزی میخرم، یکی آرایشگر، این دو تا رو من خیلی باور دارم، حالا همه برید بگین مرجان خرافاتیه، درست 2-3 روز قبل از جریان دزدی 2 تا تیکه چیزی خریدم، که طلا هم نبود بدلی بود، دزد زد همه طلاهام رو برد، پشتش هم کم بلا نیومد سرم، هفته پیش چشمم به این 2 تا تکه افتاد جلوی آینه پهلوی بقیه بدلیهام، نمیدونم چرا اینقدر ازشون بدم اومد، بردم انداختم تو گودویل، دنیا رنگش عوض شد،دقیقا فردای روزیکه بردم انداختم اون 2 تا رو، اتفاق خیلللللیییییی جالبی افتاد، دومیش هم آدم حسود و نظر تنگ، واقعا آدمهای حسود که کم هم نیستند دور و برمون انرژیهای منفی زیادی رو به زندگی های آدم ها منتقل میکنن و نا خود آگاه حس بد و تنفر آمیزی رو به آدم منتقل میکنن. من این دو تا رو قبول دارم شدیدا،

 

 اگه دوست داشتین بیایین نظرتون رو بگین و اگه شما هم چیزی شنیدین جدای از اینکه باور دارید یا نه ( مهم نیست که قبولش ندارین، میخوام جمعشون کنم، یک فرهنگ خرافات از جاهای مختلف دنیا جمع بشه) اینجا شریک بشید، مرسی.
 
راستی بعد از اینکه نظرتون رو گفتین، من 2-3 تا خاطره هندی در این مورد براتون تعریف میکنم.
 
 
پ.ن 

 

**مامان سروین عزیز منو به یک بازی دعوت کرده بود که چشم حتما به زودی انجامش میدم.

 


***من اگه دلم نخواد کسی ( یک بنده خدا که حدس میزنم اینجا رو میخونه ) خواب منو ببینه، دلش برام تنگ بشه، دوستم داشته باشه مدل خاله خرسه، نگران بشه، تو زندگیم فضولی کنه، بدون اینکه ازش کمکی بخوام خودش رو قاطی کنه، الکی هی خیال کنه که من مشکل دارم که خودش رو آروم کنه ، من باید برم کیو ببینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا من همینجا اعلام میکنم تو خوشبخت تر از من هستی، زیباتر هستی، انسان تر هستی، دوست داشتنی تر هستی، محبوبتر هستی، خانم تر هستی، مادر بهتری هستی، همسر فوق العاده ای هستی، همه دنیا دارن برای خوبیهات میمیرن، و آنچه خوبان همه دارند تو یک جا داری، اصلا یک تار موی گندیده تو میارزه به 100 تا هیکل مرجان فقط دیگه پاتو از کفش من در بیار لطفا.
 

 

 میگم اون قضیه نباته انگار جالب شده ها، بذارین یک خاطره از یک دوست سمنانى تعریف کنم براتون که همکلاس من بود و خیلى زودتر از من ازدواج کرد فکر کنم 19- 20 سالش بود، دخترش انگار الان کلاس پنجمه. به هر حال این خانم خوشگله یه تکه نبات زعفرونى خوش طعم و رنگ رو در نظر گرفته بودن که داماد رو رام کنه، گفت ، تو دلم گفتم یا بخت و یا اقبال یا به خوردش میره یا اگه نه که فردا باهاش یه شربت بیدمشک خنک درست میکنم میکنم تو حلقش!!!!!!!!!! به هر حال این داماد بخت برگشته که از قضا سمنانى هم نبود و غریب بود و اصلا هم از این چیزا بلد نبود، بدتر از همه 23 سالش بود و هوووولللللللللللللللل بود و هیجان زده، انگار همزمان با بلع نبات زعفرونى یک نفس عمیق هم کشیده بود، و نبات نامرد هم رفته بود ته حلقش چسبیده بود!!!!!!!!!!!! طوریکه حتى نمیتونسته سرفه کنه حالا این مى گفت از یک طرف اون داشت خفه میشد از یک طرف من دلم شور میزد بزنم پشتش نباته بیاد بیرون، دیگه این نخورش، به هر حال داماد عزیز هم زورش رو زد و قورتش داد پاییین ، اما اگه میخوایین میزان انرژى یک پسر ورزشکار 23 ساله رو بدونید همینکه با اون حال خفگى باز هم عروس عزیز همون شب حامله شدند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به این میگن مرد........................( جاى خالى رو با کلمه مناسب پر کنید ) پشتکار به این میگن والا، حالا اگه شانس من بود، طرف داد میکشید آییییییییى خفه شدم، الان بریم طلاقت بدم تا 6 ماه هم از ترسش دست نمیزد به ما!!!!!!!!!!!! اون داماد هنوزم که هنوزه جارو دستشه، پیشبند هم بسته، خلاصه که نباته کار کرد اساسى

 

 


 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 35 ] | سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 | 07:41 AM | مرجان



 

مامان جون ( مادر شوهر دوستمه ) نشسته بود روی مبل داشت یکی از کانال های ایرانی رو تماشا میکرد، همزمان هم یک خیار رو با طمانینه پوست میکرد، حدس میزدم حدود 60 سالش باشه، یه کم تپل بود اما خیلی متشخص و با صلابت، خیلی آروم و با حرکت لبها از عروسش که اون روز مهمونش بودم پرسیدم چند سالشه ، به همون آرومی و با همون روش گفت 65، سرم رو  یه کم کج کردم و گوشه ابروی راستم نا خود آگاه رفت بالا، اینها همش یعنی اینکه ما شا الله خوب مونده، اونهم آروم شونه هاشو انداخت بالا، و دو تاییمون یک لبخند زدیم، یک حس غریبی بهم میگفت هر چند که مستقیم به ما نگاه نکرد اما همه چیز رو دید و شنید، اینبار دیگه با صدای بلند گفتم ، تورو خدا دیگه بستنی نیار ، مگه نمیدونی من عاشق بستنیم، چاق میشم به خدا، این تنها چیزیه که هیچ کنترلی ندارم روش، با خنده گفت نه بابا ظرف 4 لیتری بستنی رو که نمیدم دستت، یه کم برات میریزم تو ظرف شما هم مثل یک خانم با کلاس آروم آروم و با نوک قاشق میخوری،


مامان جون گفت این یعنی با بستنیت لاس میزنی، تا تموم بشه، اینجوری چاق نمیشی. 

  
قبلا برام گفته بود که مادر شوهر خیلی فمینیستی داره و سالها پیش که تقریبا هیچ زنی حاضر نبوده کلمه مطلقه رو به جونش بخره، مامانجون از شوهرش جدا شده بوده.

 
- دوستم گفت که مرجان جون از وقتیکه مامان جون اومدن اینجا این شازده ما کلی حساب کار خودش رو کرده، جرات جم خوردن نداره، ببین مادرشوهر خوب هم داشتن نعمتیه


** صد البته ، خدا حفظشون کنه،

  
- آره شازده ( همیشه به شوهرش میگه شازده، البته در نبودش، در حضورش اسمش رو صدا میکنه، از نوادگان قاجار هستند و به قول خودش از قوم تکللو TAKALLOO ) میگه همه مامانها میرن خونه پسرشون، عروس ها خودشون رو جمع و جور میکنن، حالا خونه ما بر عکسه، روتون بشه منو بیرون میکنید.

 
مامان جون میگه ، بهش بگو اگه لازم بشه بیرونت هم میکنیم. 

 
کلی دارم حال میکنم با این اخلاقش که عجب خانم منصفیه، کم کم سر حرف باز میشه و یخ سرد سکوت میشکنه، انگار مثل یک بچه کوچولو که نمیتونه به اطرافیان غریبه اعتماد کنه، مامان جون هم نتونسته بود به من اعتماد کنه، تا بعد از مدتی که من صحبت کردم شروع کرد به  گرم شدن، 
 
گفت برام فرقی نمیکنه که پسر خودم باشه یا هر مرد دیگه، مرد باید احترام به زن رو بلد باشه، هیچ چیزی جز عشق و احترام زن رو رام نمیکنه، اون زنی که از شوهرش گله میکنه چرا برام طلا نمیخری، معلومه دوستم نداری ، منظورش اینه که چرا اینقدر بی اعتنایی می کنی، اما غرورش اجازه نمیده بگه،

  
** اما خیلی از زنها هم میگن چرا بی اعتنایی حتی به قیمت شکستن غرورشون ، 
من اینکارو کردم اما جوابی نگرفتم، نمیدونم این ذاتیه یا مخصوصا اینکارو میکنن، هنوزم نفهمیدم، اما خیلی دلسرد کننده است، آدم کلا میبره،

  
گفت، خوب میدونی چیه؟ اصولا مردا مثل سگ هار می مونن، گازشون بگیری، دنبالت راه میفتن پارس میکنن، ساکت بشینی گازت میگیرن، این قانونه فرق نمیکنه شوهر من باشه یا پسرم یا هر کی دیگه


** آخه بعضی ها رو چه گاز بگیری چه ساکت بشینی گازت میگیرن، اینقدر هم قیافه هاشون مظلومه و غلط انداز که تو میشی مقصر هر ماجرا.


دولا شد یک آلوی درشت از تو ظرف میوه برداشت گفت، نه دیگه همین، وقتی میگم گازشون بگیری منظورم دعوا و داد و بیداد نیست عزیزم، با سیاست، بی اعتنایی، نبینش، اصلا نبین حتی اگه باهات زیر یک سقف زندگی میکنه، بی محلی کن، می بینی بعد از یک مدت چطور میاد دنبالت، اما اینجاش باید حواست باشه، اینجای کار مردا چند دسته میشن، اونهاییکه وقتی میان دنبالت، با زبون خوش میان، عذر خواهی میکنن، و واقف به اشتباهشون هستن، اما یکسری با زور و دعوا و تهدید و لجبازی میان جلو، این دو دسته بد نیستن، دسته سوم از همه خطرناک ترن، کساییکه میان جلو اما با یک دل پر کینه، ظاهرا اعتمادت رو جلب میکنن، اما از زیر ریشه ات رو خشک میکنن، شروع میکنن به نابود کردنت با حرفشون با حرکاتشون، هم ظاهرشون معقول و مقبوله که کسی نمیتونه محکومشون کنه هم روح زن رو به  خاکستر میشونن. شوهر من از اینها بود، و من اینو بعد از چند سال زندگی میدونستم، وقتی ازش جدا شدم میدونستم اونقدر گرفتاره که نمیتونه بچه ها رو نگهداری کنه ، و اونقدر هم پولداره که بتونه مخارج بچه ها رو بده، پس بچه ها موندن پیش من، اما به 3 ماه نکشید که با آه و ناله اومد گفت ببخش، میخوام برگردم، دلم تنگ تو و بچه هاست، ولی من میشناختمش، میدونستم که این آدم باید یه جایی حرمت مردونه اش رو که شکسته شده پس بگیره، قبول نکردم، میخواست منو عاجز کنه، منم میخواستم ببینم چقدر مردونه اومده جلو، گفتم اگه منو این زندگی رو میخوای باید خودت رو ثابت کنی تا اجازه بدیم تو برگردی تو حریم مهربون ما، من بودم و 3 تا پسر. اومد جلو، اما هر بار بعد از 2 ماه که از گربه رقصونی من ناراحت میشد، یک عصبانیتی نشون میداد، و همه 2 ماه گذشته رو خراب میکرد، همه اون اعتماد میریخت، و باز من راضی به ازدواج مجدد با اون نمیشدم. 

 
 
بستنیی که اینقدر دوست داشتم آب شده بود و من همچنان داشتم به اینهمه اعتماد به نفس توی اون صورت مهتابی نگاه میکردم، تازه فهمیدم علیرغم اینهمه تلاش من، همخونه ام تونسته بوده پایه های باور من به خودم رو سست کنه. من اینجا، چندین سال جلوتر از دوران جوونی این زن، ترسو تر از این خانم هستم، زنی که خانواده اش حاضر به پذیرفتنش تو خونه نبودن چون با آبرشون بازی شده بوده اما با 3 تا پسر بچه حاضر شده به خاطر سلامت روحی خودش و بچه هاش تصمیم نهایی رو بگیره، این زن چه محکم تر بوده، داشتم دنبال منشا اینهمه استحکام میگشتم، میخواستم خودم رو مرور کنم، کجای کار من ایراد داشت، کجای کارم ایراد داره؟ یک چیزی تو وجود من کمه باید پیداش کنم.


 
انگار همه فکر منو خونده بود، با یک لبخند قشنگ گفت، کاری که من کردم کار هر کسی نیست، چون حتی منهم گاهی دلم براش تنگ میشد، برای صداش، برای بودنش و برای حس امنیتی که با حضورش بهم میداد، اما میدونستم که عاشق نیستم، یک دایه داشتم دوران بچگیم، بعد از جدا شدنم گاهی مادرم اون خانم رو میفرستاد خونه من که تنها نمونیم، هر وقت دلم میگرفت میگفتم، دایه جان، هم وجودش گرمم میکنه، هم ازش بدم میاد، میگفت، خوگری از عاشقی بدتر بود ( BOVAD) یادت باشه تو چند سال زیر بال و پر اون مرد بودی، چندین شب توی بغل این مرد بودی، تو 3 بار طعم وجود یک بچه رو در خودت از این مرد حس کردی، اینها همه عادت میاره، تو سالها عادت کرده بودی  به یک زندگی منظم که صبح مردت رو راهی کنی و شب با سفره پهن شده منتظرش باشی، عادت کرده بودی ازش بترسی، ازش حساب ببری، ازش لذت ببری، متلک بگه، بچه ها رو دعوا کنه، گاهی برات ناز کنه، گاهی براش ناز کنی، حالا هیچکدوم اون برنامه ها نیست تو زندگیت خوب اینها یکباره آدم رو میترسونه، اینجور وقتا یک زن حس میکنه پشت نداره، تکیه گاه نداره، کمی تحمل کن، ببین چه احساسی داری،

  
 
با چشمش رو میز داره دنبال چیزی میگرده، جعبه دستمال کاغذی رو از عسلی چوبی بغل دستم برداشتم گرفتم جلوش، همراه یک لبخند از سر رضایت گفت مرسی، دستاش رو تمیز کرده بود و داشت دستمال رو زیر انگشترهای خوشگلش میچرخوند تا بلکه اونها هم تمیز بشه که گفت:

 شاید ندونی که چه حس بدیه این ترس، موندن تو عالم برزخ و چه بدتر که یک مرد اینو بفهمه، بدونه که گیر کردی، داری دست و پا میزنی، اما اخر هر راهی یک نیمچه بن بستی هست، دیگه حد اقلش وجود بچه هاته، میدونی مرجان جون، زمانی این احساس خیلی بد میشه که یک عده از اطرافیانت میخوان هر جور شده ثابت کنن شوهرشون عاشقانه دوستشون داره، ایرادی نداره بذار اینکار رو بکنن، اما یک زن اگه تصمیم گرفت جدا بشه باید این رو به خودش بقبولونه که من اشتباه نکردم، و اگه به این نتیجه رسید که اشتباه کرده خودش رو سرزنش نکنه، که چرا اشتباه کردم فقط جبرانش کن، حتی اگه باید تاوانش رو پس بدی بده، آدم چیز هایی که هر روز به عنوان یک امر عادی می دید حالا ممکنه یک رنگ دیگه به خودشون بگیرن، اگه تا دیروز زنی رو به همراه شوهرش و بچه هاش عادی میدیدی و بهشون فکر هم نمیکردی، حالا ممکنه از خودت سوال کنی که ای وای چرا زندگی من اینجوری شد؟ چرا من جای این زن نیستم،

 
عروسش که تا اونموقع ساکت نشسته بود گفت البته من به مرجان نگفتم که آقاجون هم اومدن با شما زندگی میکردن ها.


مامان جون با صدای محکم گفت با من نه، تو خونه من!!!!!! صورتش رو دوباره کرد طرف من و گفت بعد از 2-3 سال دیگه کاملا اون مرد مستاصل شده بود و منهم حالا به روش زندگی جدیدم عادت کرده بودم، تازه داشتم میفهمیدم که دایه جان راست میگفت، اونها همه اش عادت بود یا همون خوگری، چون دیگه جاش برام خالی نبود، داشتم احساس میکردم چه راحت شدم، که اومد پیشم التماس کرد، گفت میدونم منو نمیخوای، میدونم که دیگه عذر خواهی هم فایده نداره، میدونم راه برگشتی برام نذاشتی، فقط بذار یک خونه 2 طبقه بگیریم، که بوی تو و بچه ها تو اون خونه باشه، من می مونم طبقه  پایین شما برید بالا، و من قبول کردم اما نه به خاطر اون، راستش بیشتر به خاطر خودم که باید با 3 تا پسر نوجوون سر و کله میزدم و نمیتونستم اینها یک پدر لازم داشتن، اما بچه ها کاملا خوب تربیت شدن، و بر خلاف تصور من بی درد سر اون مرحله رو گذروندن. بارها به همسرم گفتم چرا ازدواج نمیکنی، من ناراحت نمیشم حتی اگه زنی رو بیاری تو همین خونه، چون وقتی که من تو رو از احساسم جدا کردم دیگه باعث آزار من نمیشی، تنها نمون، میدونی چی گفت؟ حرفی که هرگز فکر نمیکردم این مرد بلد باشه بزنه، اما اونروز به عمق اون حرف رسیده بود که خیلی دیر بود، گفت من تنها نیستم تو و بچه  ها رو سر من جا دارید ( منظورش طبقه بالای خونه بود ) کاش همه تنهایی ها اینقدر بوی زندگی میداد


 
و من در ادامه صحبت همسر مامان جون گفتم و ای کاش هیچ زندگیی اینهمه بوی تنهایی نمیداد. 
 

 

آهنگ وبلاگ - شکایت - بیژن مرتضوی

 

 

 


 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 20 ] | دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387 | 07:17 AM | مرجان


1 2 3 4 5 6 >>
خروجی وبلاگ