این روز ها هوا بد جوری هوای عشقه، یه جورایی یاد اون روز های هند افتادم، بچه های تاجیک، مسافرت ها، خرید کردن ها، بی خیالی ها، شیره نارگیل خوردن ها، راستی میدونستین، که شیره نارگیل تازه چیزی هست در دنیا که تشنگی رو 100% برطرف میکنه؟ هم احساسش رو هم اون نیاز واقعی بدن رو به آب تا حد زیادی جبران میکنه.
 
میخوام فعلا یه چند تا عکس بذارم که از هر کدوم این محل ها کللیییییییییییی خاطره دارم بعدا که میخوام خاطراتم رو بذارم دیگه شما میدونین راجع به چی حرف میزنم
 
از پشت دانشگاه شروع میکنم، QUTUB MINAR  ، مناره ای که تمام قسمتهای پایینی بدنه اش سنگ بری شده ( یک اسم خوبی داشت ، کنده کاری؟؟؟؟؟؟ نه، تراش رو سنگ رو چی میگفتن؟؟؟) ارتفاعش 72 متره و درونش 399 پله داره که به بالاش برسه، سال هاست که درش رو برای بازدید از درونش بستن، قطر این مناره در طبقه پایینی حدود حدود 14 متر و بالاش 2 متره، پشت هر بنای تاریخی هم در هند که یه داستان عشقی خوابیده، شاید روزی براتون داستانش رو تعریف کردم.

 

 


 
HUMAYUN'S TOMB یا همون آرامگاه همایون. همایون که به نصیر الدین همایون مشهور بود، دومین پادشاه مغول ( در هند زمانی  پادشاهان سلطنتی داشتن که به سلطنت مغولی معروف بود و قوانیین مغول رو داشت اما مردمش از ایران و افغانستان بودن و از نژاد گورکانیان) بود که در کابل به دنیا اومده بود، بعد از اون به لاهور و بعد به هند اومدن، همایون بنا به دلایل زیادی که خودش یه  کتاب تاریخه، قدرت فرمانرواییش رو زود از دست داد، ولی امپراطوری ایران بزرگ به همایون دوباره پر و بالی داد که بر تخت قدرت بشینه، اون روز ها کلمه ایران تنها نبود و به ایران بزرگ معروف بود که شامل، افغانستان، تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، بخشی از غرب چین، غرب پاکستان، ارمنستان، نخجوان،  گرجستان، و عراق بود ( به حالا کار نداشته باشید که برای رفتن به هر کدوم باید 2 روز پشت در سفارتشون وایستین و ویزا بگیرین )

 


آرامگاه همایون به دستور همسرش حمیده بانو بیگم ساخته شد، معمارانش پدر و پسری بودن که از هرات استخدام شدند برای اینکار.

 


خود هندی ها اعتقادات عجیبی درباره این ساختمان ها و بنا ها دارن، من تایید یا تکذیب نمیکنم نه میگم راسته نه دروغ ولی مثلا تو همین همایون تمب خیلی ها معتقدند که قادر به شنیدن صدای اکبر، پسر همایون شاه بودند و تونستن از این طریق با دنیای ماورا ارتباط بر قرار کنن.

 

 
 
جای بسیار زیبای دیگه که واقعا باید دید، محلی است معروف به RED FORT یا همون قلعه قرمز، ( به زبون هندی بهش میگن LAL QUILA  لعل ( قرمز) کیلا ( قلعه ) ) محلی بسیار دیدنی، در زمانیکه شاه جهان حاکم وقت بوده پایتخت شاهی دهلی بوده و همین رد فورت مرکز حکومت حساب می شده، بعدا به آگرا مهاجرت کرد، و در اونجا هم یکی لنگه همین ساخت که الان به اسم آگرا فورت معروفه، بسیاری از فیلمهای عشقولانه هندی که دور درختها میچرخن و قایم موشک بازی میکنن، تو آگرا فورته، زیباست بسیار زیبا ) تک تک این مکانها هنر دست و تراش وسایل دست ساز روی سنگ ها به خصوص مرمر هستند، زیبایی اینها چیزی فراتر از دیدن ظاهری و گرفتن چند تا عکس هست،

من یادمه با گروه بچه های تاجیک، فقط همین رد فورت رو 3 روز طول کشید تا ببینیم، چون میخواستیم ببینیم و بپرسیم و بدونیم، اشعار شعرای فارسی و ایرانی در خیلی از قسمتهای رد فورت حک شده که بسیار زیباست، من همیشه میگم دیدن و زندگی کردن تو هند 2 تا چشم لازم داره، چشم دل و چشم دیدن، اگه این دو تا با هم ترکیب نشه، هند یه جای کثیف و شلوغ و غیر مدرن هست، این قلعه هم توسط پادشاهان مغول ساخته شده، همونطور هم که قبلا گفتم این کلمه به این معنی نیست که این پادشاهان از مغولستان بودن، این همون سلطنت مغولی هند هست که در حقیقت تمام سرانش ایرانی بودن و عمدتا از منطقه هرات در افغانستان یا از منطقه خراسان امروزی.( در حقیقت میشه گورکانیان ) همونجوری هم که از اسم ها بر میاد، رد پای ایران، ایرانی و اسلام بسیار زیاد دیده میشه.

 


این قلعه از 8 قسمت تشکیل شده که من اسامیی که میذارم ترجمه شده نیست دقیقا به همین کلمات و اسامی شناخته میشن ، به ترتیب از ورودی اصلی 
 
اولین جا NAQQAR KHANA  یا همون نقاره خونه خودمون هست که برای مراسم سنتی و جشن ها و حتی عزاها ازش استفاده  میشده
 
2- DIWAN - E - AM دیوان عام، اینجا محلی بوده شبیه به دادگاه، که در زمان بروز اختلافات خیلی شدید ، پادشاه روی تخت مرمرین اون مینشسته و یه عده به عنوان شاهد و بقیه هم که شاکی و متهم همه اطراف پادشاه بودن، این قسمت تماما از مرمر تراش خورده است مخصوصا تخت پادشاه تماشایی است
 
3-ZENANA محلی برای تجمع زن ها ، یا همون حرمسرای پادشاهی که تماما از مرمر و کنده کاری های زیبا است، 
 
4- NAHR - I - BEHESHT یا همون نهر بهشت، که این یه چیزی بود شبیه به استخر بزرگ، که کل این استخر هم از مر مر هست و به منزله حمام برای زنان حرمسرا بوده، هر وقت که شاه میخواسته هر کدوم از این زن ها رو ببینه از آب رودی که از پشت قلعه گذر میکرده ( یامونا یا جامونا ) و به این نهر بهشت راه داشته آب تمیز میریختن، و اون خانوم حموم می کرده میرفته تو بغل شاه، جالب ترین روایت اینه که پادشاهانی که توی این قلعه زندگی میکردن خیلی تمایل نشون میدادن که اونجا قرق بشه و خودشون و یکی از اون زن های حرمسرا با هم میرفتن این تو
 
5- KHAS MAHAL یا همون محل خاص، این قسمت قسمتی بود که اتاق خواب جناب امپرطور قرار داشت، و همسر اصلی و بانوی خونه اونجا بود به همراه ندیمه ها و فرزندان شاه، از همین محل یک سری پله وجود داره که به یه ایوان کوچک در بالای بام میره که اگر قرار بوده سخنرانی انجام بشه فرمانروای وقت اونجا میرفته ( البته چون نژاد شاه جهان ایرانی بوده احتمالا یه آشپزخونه هم داشته با کلی پیاز داغ که اون زن اصلی پیاز داغ درست کنه شاه جهان بره حرمسرا و نهر بهشت!!!!!!!!!! )

 


 
6- DIWAN - I - KHAS دیوان  خاص که اینجا هم محلی شبیه به داد گاه بوده ولی فقط برای محاکمات خصوصی که بعضا فقط خود شاه به عنوان قاضی حضور داشته

 


 
7- MOTI MASJID موتی مسجد، که تمام نماز های جماعت خاندان شاه اونجا بوده و گاهی روز های جمعه برای بر پایی نماز جمعه درش به یه عده خاصی از رجال و سران کشوری باز می شده، در این مسجد اون سال ها که من بودم بسته بود و حتی توش رو ندیدم، نمیدونم که الان بازه یا نه
 
8- HAYAT BAKHSH BAGH یا باغ حیات بخش، زیباااااا زیباااا ، مخصوصا اینکه همیشه یه حالت مه گرفته داره، این باغ معروفه به این که همسران رسمی شاه وقتی که می دیدن این هر شب میره از تو حرمسرا یکی پیدا میکنه و اونها رو ندیده میگرفته، بلافاصله ترتیب یه گشت عصرانه رو با شاه در اون باغ میدادن، ( این پادشاه هم همون بهادر شاه ظفر هست) جناب بهادر شاه که به همراه همسر جان به این باغ میرفتن برای قدم زدن تو همون راه برگشت کارشو انجام میداده و به اتاق خواب نمیرسیده، البته کلا هوای هند اینجوریه و خطریه، ولی این باغ جدی حیات بخشه. ماه عسل جانم، ماه عسل رو فراموش نکنین، هر جا میرید برید، دم غروب حاجی رو ببرین یه دور تو باغ بعدشم بدو طرف هتل، چه برنامه با حالی ریختم براتون
 
من خیال میکنم شما هم از این جا ها خوشتون میاد هی دارم مینویسم، باز بعدا راجع به چند تا محل دیگه هم میذارم، این پست رو به خاطر اینکه روایتی و معرفی تاریخی بود و عکس هم کمک میکرد گذاشتم چون این روز ها واقعا وقت سر خاروندن ندارم، فردا هم که شنبه است من به خاطر همراهی با کارمندان ایرانی کار میکنم، و تشریف می برم آفیس. خسته ام شدیدا ولی همین چند هفته است، باز خوب میشه و وقتم برای پر چونگی پشت سر مردا باز میشه، 
 
 
 


 

آخ جووووننننننننننن هوا گرم شده دلم باز شد، شهر وفور نعمت شده ، م.م.ه، پاهای سفید ل.خ.ت، منم امروز مثل عقده ایهای آفتاب ندیده یه تاپ آستین حلقه ای پوشیدم با یه دامن جین، بدون جوراب، چه راحت میشه زندگی توی هوای گرم، فصل رحمت و برکت اومد بالاخره
سالنهای مانیکور پدیکور ناخن صفی شده، 

 

 راستى این پسر هم نقل مکان کرده خونه جدید، فقط گفته هر کى میاد شیرینى تر بیاره، قربون دستتون سر راه یک کیلو شیرینى بخرین اینجا یه سر بزنین، من هر چى میگم تازه یاد این میفتم که بپرسم چنده، راستى شیرینى تر معمولى مثل نون خامه اى و رولت کیلویى چنده؟

 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 28 ] | جمعه 30 فروردین ماه سال 1387 | 6:26 PM | مرجان



 

من بنا به دلایل بسیار متعدد اینجا خیلی وارد ریز جریان نمیشم، و سعی میکنم خیلی کلی یه ایده ای بدم راجع به مهاجرت استانی، دوباره تاکید میکنم که حرفام خیلی کلی هستند و راجع به کل ماجرا صحبت میشه برای اطلاع از ریز جریانات بهتره به کسانیکه کار مهاجرت میکنن مراجعه کنین ولی لطفا با آگاهی از نحوه سرویسشون، چون بعضی هاشون ( گفتم بعضی ها ) از منهم کمتر حالیشونه!!!!!!!!!!
 
دولت کانادا بعد از اینکه در های این کشور رو برای مهاجرین باز کرد، احتیاج به یک پایتخت فرهنگی و صنعتی داشت که شهر تورنتو در ایالت انتاریو این شانس رو بهش داد، تغییرات این  شهر حتی به چشم من هم کاملا مشهوده، من گفتم که روزیکه اومدم مدل خونه رو ببینم که خونه بخرم، این جایی که الان 4 ساله توش زندگی میکنم مزرعه ذرت بود و خرگوش ها داشتن توش ورجه ورجه میزدن، به  هر کسی هم که میگفتم کجاست میگفتن اههههههههههههههههه چه دور، و الان تحولاتش بعد از 4 سال اصلا قابل باور نیست و اینکه کلی بالاتر از این منطقه هم پر شد از خونه و مناطق مسکونی، اینو گفتم که بگم واقعا ظرفیت این شهر رو به تکمیله.

 
علت اینکه مردم همه میومدن اینجا هم بیشتر به دلیل وجود کامیونیتی های بزرگ بود و اینکه کسی اینجا احساس غربت نمیکرد، به عنون مثال همین کامیونیتی ایرانی وقتی که از نظر مواد غذایی و وجود کنسرت ها ، نایت کلابها و غیره باعث میشه که کسی اینجا احساس غربت بهش دست نده ( تو پرانتز ، هوا اینجا کمی گرم شده، ولی نه زیاد تک و توک شیشه های ماشین ها پایینه، امروز پشت یه چراغ قرمز ایستاده بودم شیشه های ماشین پایین بود، آهنگ عجب شبیه امشب افشین روشن بود، ماشین بغلیم آهنگ آهای خانوم خوشگله افشین روشن بود هر 4 تا شیشه هم پایین، اما ماشین پشت سری اون، که من نمیتونستم توشو ببینم یه سیستم موزیک دوپس دوپسی داشت، آهنگ گندمک شهریار روشن بود، به طور قطع آدم تو یه همچین محیطی احساس بیگانگی نمیکنه، اون ایرانیهایی که از ایرانیهای دیگه فرارین لطفا نیایین بگین اینکه خوب نیست، من از وجود کامیونیتی بزرگ ایرانی اینجا ناراحت نیستم و نظر شخصی خودمو گفتم، راجع به این موضوع اینجا بحث نکنید لطفا. اینو به بعضى از ایرانیهاى ساکن اینجا گفتم که تا من یه مطلب اینجورى میذارم میان با اسامى جعلى و عجیب غریب، بد و بیراه میگن )

  
 
و اما بقیه قسمتهای این کشور پهناور موند خالی از مهاجر و یه جمعیت بومی نسبتا رو به میانسالی و در بعضی مناطق کهولت، و صد در صد دولت باید یه کاری میکرد که جمعیت رو از چند شهر بزرگ بکشونه به بقیه نقاط این کشور. استان آلبرتا به خاطر داشتن ذخایر نفتی، تنها استان TAX FREE کاناداست، و به دلیل اینکه مخصوصا در مشاغل مهندسی میتونست ظرفیت خوبی برای جذب نیرو باشه توجه یه عده رو جلب کرد، و بعضی ها که حتی در تورنتو بودن ولی با مشکل کار مواجه بودن رفتن به طرف آلبرتا، علت اینکه خیلی ها به جایی مثل شهر کلگری ( CALGARY) تمایل نشون نمیدادن، سرمای خشک و وحشتناک زمستونش هست، من یادمه حدود سال 2001 ( یا 2002 ) بود که کلگری تقریبا اصلا تابستون نداشت، و اواخر می (MAY - خرداد ) برف سختی بارید، البته اینم بگم که این هوای کانادا کمی دیوونه است مثل زمستون گذشته تو تورونتو که رسما گندشو بالا آورد و اعلام کردن که از سال 1939 تا الان تورنتو زمستون به این پر برفی نداشته، نگران هوا نباشین 2 سال اول تا ته استخونتون میسووووزه از سرما بعدش کاملا عادت میکنین اولا و راه و رسم لباس پوشیدن اینجا رو یاد می گیرین که دیگه اونجوری نلرزین. بله ، عرض میکردم که یه عده جلب این شهر شدن، و کم کم با باز شدن یه سری شغل جدید تو بازار کار کلگری، کار فرماها شروع کردن به دادن حقوق های بالاتر و یک سری مزایا برای جلب نیروی کار متخصص من خودم حتی مصاحبه هم انجام دادم (2005) و همه چیز کاملا اوکی شده بود که برای یک سال برم اونجا چون حقوقش دقیقا 3 برابر حقوقی بود که امروز دارم میگیرم ولی الان دیگه از این خبر ها نیست اختلاف در آمدی چندانی با اینجا نداره ( هنوزم یه کم بالاتره ) با همین یه ریزه تکونی که خورد دولت تصمیم گرفت که این مهاجرت استانی رو بیشتر برای اونجا تشویق کنه،

 

و اما اونموقع شرط مهاجرت استانی بیشترش روی آوردن پول زیاد بود و اینکه اونجا بیزنس هایی راه اندازی بشه که در عین حال هم پول برای دولت داشته باشه، و هم بتونه بازار کار اونجا رو تقویت کنه و تکون بزرگتری بده، این کار تقریبا انجام شد مخصوصا در فیلد های خاصی، که دقیقا یه عده مهاجر که اومدن اونجا برای سرمایه گذاری، شروع کردن به دعوت نیروی کار از کشور خودشون که این هم انگیزه جالبی بود برای دولت کانادا ، چرا که نه، نیروی تحصیلکرده میاد اینجا که در حقیقت کشور خودش داره پول براش تولید میکنه چون اون نفر اولی مثلا یک میلیون دلار پول آورده روی معدن سرمایه گذاری کرده و حالا میخواد مهندس معدنشو از کشور خودش بیاره، این وسط همه چیز به نفع کانادا بود این شد که باز دوباره در ویزای کار رو باز کرد ( در انواع ویزا ها باز بود قبلا هم، ولی اینجور رو بورس نبود، بنا به 2000 دلیل که مهم نیست حالا ، یک باره این مدلهای مختلف مهاجرت پر رنگ شد ) و خوب یه عده مردم عجول هم کمک کردن به این موضوع از جمله ایرانیها که  میخوان یه شبه بیان کانادا، میرفتن پیش مشاورین مهاجرت ( من دلیل دارم که نمیگم وکلای مهاجرت، میگم مشاوران مهاجرت ، شاید بعدا گفتم شاید هم نگفتم)می گفتن آقا چه راهی وجود داره ما زود بریم و اینها شروع میکردن از طریق همین پیدا کردن شغل و اینها میتونستن پروسه رو سریع کنن و یه عده با ویزای کار ( WORK PERMIT) میومدن اینجا. من کسی رو میشناسم اهل استرالیاست و الان 11 ساله که با ویزای کار اینجاست حالا شرایطش بماند که چه جوری هر سال تمدید میکردن. از اینها بگذریم اینها رو گفتم که بگم اصلا از کجا و چی شد که این ویزای کار بین ایرانیها باب شد، .

 

 کلا در مهاجرت استانی کانادا، شرط بر این هست که فرد مهاجر تا یک مدت به خصوصی که دولت براش تعیین میکنه از اون استان نیاد بیرون، مثلا برای 5 سال، اول تر ها دولت کانادا خیال میکرد که همه مهاجراش مثل خود کاناداییها هستن که وقتی تعهد میدن دیگه رو حرفشون می ایستن، اما عملا مهاجران محترم ثابت کردند که از این خبرها نیست و فقط برای ورودشون میرفتن اونجا،بعدشم که د بدو که رفتی میومدن دوباره طرف تورنتو ، همین عدم تعهد ها باعث شد که هی قوانین سخت تر بشه و گفتن که برای مهاجرت استانی باید یک پولی به عنوان دپازیت گذاشته باشه، این پول به حساب دولت میره، و به منظور سرمایه گذاری نیست، یعنی یه حالت گرو هست برای طول مدت تعهد که در اون شهر بمونن و اشتغال زایی بشه و به دنبالش ساخت و ساز و گسترش، این پول دپازیت اوائل فقط برای 1-2 استان بود ولی الان خیلی هاشون این پول رو میخوان و یک سابقه مدیریتی ( این تیکه اش مهم نیست خیلی تو ایران میشه خرید این رو ، ولی اگه کسی برای مدتی در سمت مدیر در یه جایی کار کرده باشه شانس بیشتری داره ) این پول برای آلبرتا الان حدود 130 هزار دلاره، تا چند سال پیش همین کبک مثلا نداشت این دپازیت رو الان 350 هزار دلار شده، یا مثلا نوا اسکوشیا 75000 دلار، ولی یه جایی مثل نیو برانزویک هنوز هم دپازیت نداره ولی یه چیزی حدود 28000 تا به عنوان یه تضمین میخواد ( این ضمانت مال استان هست )، آین پولها به قول حسنی ( اون برنامه کودک بود، با خانم شیر دل ) جریان داره، خداییش اونها خیلی مفید نیست اگه وقت زیادی آوردم یه روزی براتون میگم. بله دوباره تاکید میکنم که این پول مال سرمایه گذاری یا کار نیست، شما باید اونجا به فکر کار و زندگی خودتون باشین، این گرویی میمونه.

 

خیلی از وکلا ادعا میکنن که نگران نباشین ما این شرط رو برمیداریم و پول بر میگرده و اینها، اما همین یک سال پیش برای یکی از اقوام بسیار نزدیک ما اتفاقی افتاد که شنیدنش خالی از لطف نیست، این خانواده رفتن پیش یکی از همین مشاوران مهاجرت در ایران که بسیار هم این روز ها اسمش سر زبون هاست تو ایران، و ایشون گفت که شما کارتون نباشه و فقط فایل رو باز کنید و بیایین کانادا، من درست میکنم ، مثل شرط سرمایه گذاری که قابل برداشتن هست اینهم میشه برداشت و شما میایین تورنتو، اینها هم پولی جور کردن، و اومدن اینجا، نشون به این نشون که برای بار سوم دارن کیس به دادگاه میبرن، و این وکیل عزیز میگه که این یک استثنا بوده و من سالی چند نفر رو منتقل میکنم این عجیب ترین کیسیه که برام پیش اومده و پیچ خورده، اینو گفتم که بگم گاهی یک در هزار ممکنه پیچ هم بخوره گارانتی نداره.

 


و اما در مورد جاب آفر و اینکه من 700 دلار میگیرم!!!!!!!!!!! و اینها اینجوریه که هر استانی یه وب سایت رسمی داره و توی اون وب سایت هم یک سری مشاغل همیشه آگهی میشن به علاوه وب سایت ها و آژانس های کاریابی که میتونین بدون پرداخت حتی یک دلار پول جاب آفر بگیرین، اگه یک رزومه کاری خوب داشته باشین به علاوه زبان که چون از پشت تلفن هم اینها مصاحبه دارن، ( بسته به جاییکه کار میگیرین، مصاحبه اش متفاوته، من مصاحبه خودم با کلگری از طریق کانفرنس کال و مونیتور بود، همزمان میدیدن و میشنیدن، یکی از دوستام که میخواست از ایران بیاد حدود 3 سال پیش بهش گفتن که برو سفارت کانادا برای مصاحبه، ممکنه متفاوت باشه ) گرفتن کار و جاب آفر کار سختی نیست اصلا.

میتونین خودتون به جای وبگردی و چت بشینید پای کامپیوتر و یه رزومه خوب کانادایی پسند درست کنین، و بفرستین، حد اقل 70-80 نفر رو میدونم از هند و سری لانکا اومدن اینجا و خودشون آفر رو گرفتن بدون پرداخت یک پنی پول. من این وب سایتها رو میذارم اینجا براتون، سعی میکنم 2 تا وبسایتی هم که برای رزومه درست کردن هم مفیده بذارم، دیگه بقیه اش با خودتون، همت میخواد و هدف، بسم الله. اینهایی که 7000 دلار میگیرن همش درسته درسته میره تو جیبشون مگر اینکه زد و بند داشته باشن که اونهم تو کانادا کسی نمیاد اینکارو بکنه باز مگر اینکه صاحب اون بیزنس ایرانی باشه و بخوان تا میتونن طرف رو بچاپن چون از نظر مالیاتی مسئولیت سنگینی داره، برای کسی که این آفر رو میده. متاسفانه بعضی از بیزنس های ایرانی که استیصال جوونها رو دیدن، میگن ما به شما آفر میدیم، ولی چون باید به دولت پول بدیم شما مثلا ماهی 1200 دلار به ما بدین یا 800 تا یا 900 تا ، اینها همه مشکل داره، ولی اگه واقعا براتون مهم نیست که یه پول مفت رو ماه به ماه به یه بیزنس بدین ولی در عوض بیایین کانادا اینهم یه راهیه، من شخصا نمیکنم اینکارو شما رو نمیدونم


 
آهان یه چیزی هم راجع به اون آژانس های کار یابی بگم و کر کره رو بکشم پایین. یکسری از بیزنس ها و کماپنیها واقعا میترسن یا حتی وقت اینکه بخوان شخصا نیروی کار رو بگیرن ندارن، در نتیجه به این آژانس ها میسپارن برای اینکه نیروی مخصص براشون پیدا کنن، اون آژانس هم که یک سری ایجنت ( AGENT )  متخصص اینکارو دارن، این نیرو رو پیدا میکنه و پولشو ( به صورت کامیشن COMMISSION ) از اون کارفرما و صاحب کمپانی میگیره یعنی شما نباید چیزی بدین، اما بعضی از این آژانس ها مثل ACCOUNTEMPS، ROBERTHALF، ..... که جزو آژانس های بزرگ حسابداری هستن، وقتی یک نفر رو استخدام میکنن، هم از توبره میخورن هم از آخور، یعنی اینکه شما برای شرکت X کار میکنید ولی قرارداد مینویسن شما کارمند ROBERTHALF هستین، و اینها همون اولی که برای شما کار میگیرن از صاحب اونجا یه پولی گرفتن، یه پولی هم ماهونه از روی حقوقتون کم میکنن،

 

 اخیرا هم که زرنگ شدن، مثلا صاحب کمپانی میگه من میتونم سالی 40 هزار تا حقوق بدم، این وقتی که میخواد شما رو بگیره میگه 36 هزار تا، شما که نمیدونین اون کمپانی میتونه 40 تا بده، پس اعتراضی هم ندارین و مثل بچه خوب با همون 36 تا میرین سر کار، اینکار فقط تا مرز 10% حقوق قانونی هست و بیشتر امکان نداره، هر چقدر که توانایی پرداخت اون کمپانی برای حقوق بره بالاتر این درصدش رو معمولا میارن پایین تر، مثلا اگه صاحب بیزنس بخواد به شما 100 هزار تا در سال بده، اینها دیگه نمیگن 90 تا ، یعنی 10 درصد کم نمیکنن، چون کامیشن بالایی هم گرفتن از اون طرف نسبت به حقوق مثلا میگن 95000 تا، چون اون بودجه ای که در نظر گرفتن از کنار این شخص متقاضی به دست بیارن براورده شده


 
نه جان مرجان الان شما متوجه شدین دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟من خودمو کشتم که بگم حرفمو ، به خدا جون در بردم تا بگم سیستمش چه جوریه، فقط نگین که متوجه نشدین لطفا، 3 بار از روش بنویسین 5 بار هم بخونین، این جریمه هر کی که بگه متوجه نشده.


 
خوب پس من این حنجره رو پاره کردم که بگم این آژانس ها خیلی هم خوبن برای شروع، کار مناسب با سابقه کار لازم میدن بهتون ، من شخصا از همین ROBERTHALF خیلی تجربه خوبی دارم، واسطه نمیخواد، 7 دلار پول هم نمیخواد چه برسه به 7000 دلار.

 

 یادم رفت بگم هر رزومه یه کاور لتر ( COVER LETTER) هم میخواد اون خیلى مهمه، که خیلى کوتاه ولى کامل باشه ، من یه 2 تا نمونه دارم، تو اون یکى لپ تاپمه، زورم میاد الان برم روشنش کنم!!!!! ولى فردا پس فردا از اونجا برمیدارم، میذارم اینجا براتون

 

اگه من دیگه حرف زدم اونوقت حساااابه الان رفتم میل باکسمو چک کردم یه ایمیل اومده برام، که خیلی عصبانیم ، اینهم چون قول داده بودم، گذاشتم،

 
 
پ.ن
 


به شدت دلم تنگ کسی هست، هر کی دیدش از طرف من ماچش کنه . گاهی واقعا کلمه مناسبی برای بیان احساسات پیدا نمیشه، امیدوارم این یه حس طولانی باشه، نمیدونم.
 
 


۱-پست مربوط به مهاجرت استانى رو تایپ کردم آماده است، فقط وقت نکردم ادیت کنم بذارم اینجا، یه کم صبر کنین، اگه نه میشه مثل پست قبلى که چک نکردم گذاشتم 100 تا اشتباه تایپى توش داره، کلمات ناقص توش زیاد بود تازه دیشب وقت کردم بخونمش دیدم به به چند تااا غلط!!!!!!!!

 

۲-ماشینم با 48 دلار !!!!!!!! و هنر دست یه صافکار ایرانى درست شد، تمیزززززززززز، خود کمپانى نیسان هم نمیفهمه چى به چى بوده، دستش درست

 ۳-به قول امین اینم بگم لال از دنیا نرم ( البته زبونم لال، بعد از 120 سال ، لال از دنیا نرم، معنى این جمله رو هر کى فهمید به منم بگه) و اما اونیکه شنیده بودم درست بود راجع به انتقال پرونده فدرال به استانى ولى یه عالمه ماده،  تبصره داره، پروسه مهاجرت براى کسانیکه از ژانویه 2008 به این طرف فایل باز کردن بنا به میزان نیاز شغل متقاضى حد اکثر یک سال طول میکشه، لیست مشاغلى که شامل این قانون میشه هنوز اعلام نشده، اما به جان خودم حدس میزنم شماره پرستارى باشه شماره 2 حسابدارى حالا تا ببینیم

 

۱- سایت کاریابى براى کل رشته ها در کل استانها

۲- وب سایت رسمى استان آلبرتا

۳-صفحه مشاغل موجود در آلبرتا

۴-وب سایت رسمى استان نیو برانزویک

۵-یک وب سایت خوب براى درست کردن رزومه

۶-بازم رزومه

۷-وب سایت کل آژانس هاى کار یابى کانادا به ترتیب حروف الفبا
 

 بازم اطلاعات میخواییین؟؟ پول ودین،

 

 3-4 روز پیش تولد نوشین بود من میسش کردم، نوشین عزیز با تاخیر تولدت مبارک، بگم چند سالت شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

امروز هم تولد  PATRIOT هست، تولدت مبارک وطنپرست جان، آقا قدر این روز هاى بیست و اندى سال رو بدون که همینها عشقه (راستى تو پستش نوشته،  شدم ....................... ساله، میدونین یعنى چى؟ یعنى نقطه ها رو بشمارین تعداد شمعهاى تولدشه!!!!!!!!!!!خیال کردى خیلى زرنگى داداش من شمردم دیدم بعلهههههههههههههههههه 23 تاست، شما مرموز پست  مینویسى بنویس ، من مغزم کار میکنه)

 

 


 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 31 ] | چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387 | 3:40 PM | مرجان



 

۱-امروز 27 فروردین سالگرد باباست، هر کس از اینجا رد میشه یه سلامى به روحش بفرسته به هر زبونى و شکلى که دوست دارین

 

۲- رفتم پلازای ایرانیا ماشینمو پارک میکنم که برم نون بربری و پنیر تبریزی بخرم، جای پارک بغلیم خالیه، 10 دقیقه بعد بر میگردم، می بینم یه بنز جیگر نو نو ( شاید 10 روز بود خریداری شده بود ) سیلور پارک شده بغل دست ماشین من، سر تا سر بغل ماشین منهم از روی در راننده تا گلگیر عقب یه خط زیبای عمیق سفید افتاده که معلومه این خانم عزیز، که پشت این بنز هستن هنگام دخول به جای پارک قشنگ تنظیم کرده رو بدنه ماشین من و با نهایت اعتماد به نفس همون اول که دیده ماشینش گیر کرده خودشو نکشیده کنار، ادامه داده تااااااا اون جایی که ماشین راه میداده، کف میکنم، بابا ماشین من لیزه لامصب باید ببرم پس بدم ، خسارت همینو هم باید بدم، اصلا ماشین مشکی کلی قیافه اش ضایع شده


 
روشو اونوری کرده داره مثل شتر لوک خودشو تکون تکون میده، یعنی من دارم موسیقی گوش میکنم، ولی از تو ماشینش هیچ صدایی نمیاد، میزنم به شیشه، بی خیال، اصلا نگاه هم نمیکنه، دوباره میزنم، روشو اینوری میکنه یه نگاه چپ چپ میکنه ، همزمان هم با دستش یه جوری طرفم اشاره می کنه که یعنی هوویییییی از حرکات لبش هم معلومه که داره فحش میده، شیطون میگه برم از طرف راننده یقش رو بگیرم بکشمش پایین مدل ایرانی یه 4 تا چپ و راست بخوابونم تو گوشش، زنیکه خر عوضی رو. که یهو یه آقای فکل کراواتی با کلییییییییییییییییی کبکبه و دبدبه از تو یه سوپر مارکت ایرانی میاد بیرون، میاد طرف این ماشین، که زنه یهو شیشه رو کشید پایین رو به من جییییییییییغ بنفش که های چته بد بخت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منو میگی اصلا نفهمیدم با کیه؟ من اصلا حرف نزدم که بدبخت باشم یا خوشبخت فقط آروم زدم به شیشه که مسالمت آمیز حل کنیم، اما این دیگه از اون عتیقه ها بود، مرده از جیغ زنش 7 متر پرید بالا منو سفت چسبیده به زنش میگه چیه عزیزم؟ یه چپ نیگاش کردم میگم کدوم عزیزم، منو که چسبیدی یا اون جیغ جیغو؟ منو میکشه با خودش هی با التماس ، تشریف بیارین خانم محترم، خواهش میکنم بفرمایین اینور، لطفا و منو با خودش لخ کش میکنه طرف شاگرد ماشین خودش که میشه طرف راننده ماشین من ( اینجا ماشین ها به موازات هم پارک میکنند، مثل ایران نیست ) هول با یه حالت عجیبی میگه ببخشید چی شده سر کار خانوم؟ با دستم ماشینمو  ( همون طرف راننده ) رو بهش نشون میدم میگم بفرمایین ببینید چی شده، تا میاد نگاه کنه، زنه شیشه طرف شاگرد رو داد پایین از اون تو داد میکشه هماااییییییییوووووون این زنیکه زر میزنه کار من نبود، همااایییییوووون ولش کن این آشغال بدبختو، این زنیکه دیوونه است، برو ببین کی رو ماشینت خط انداخته، مفت خور گدا، میخواد پولای منو بگیرهههههههههه همااااییییییییییون سوار شو بریم، این بدبخته، این دیوونه است، تقریبا از جیغهای این یه 7-8 تا آقای ایرانی هم الکی سرشونو به چیز های دیگه گرم کردن، ولی دارن 4 چشمی نگاه میکنن،

 

 یه خانم نزدیک 60 ساله داشت از جلوی پنجره ماشین این رد میشد که این یه باره جیغ کشید دیوونهههههههههه، اون خانمه سکته کرد از ترس تمام کیسه هاش رو ولو کرد رو زمین سرشو کرد تو پنجره بنزه بلند تر از اون زنه داد میکشه هوووووویییییییی چه مرگته آکله، قلبم ایستاد زنیکه گه، صداشو سرش انداخته بی آبرو، دیوونه ننته که تو رو پس انداخته، ........ اون خانوم بنزی هم دستاشو گذاشته رو دو تا گوش هاش جییغ میکشه همااایییییییوووون   اعصابم، همایوووووننننن نفسم، هماییییییون بگیرش آیییییییییی سرم ترکید به این آشغال بگو تو گوش من جیغ نکشه همایون 6 بار دور این بنزه چرخید، اون خانم 60 ساله هنوز داره فحش میده، خانوم بنزی هم داره جیغ میکشه، منم در ماشین طرف راننده رو باز کردم همینطور که پاهام بیرونه نشستم رو صندلی راننده شکمم رو چسبیدم با بلند ترین صدا دارم می خندم دیگه خنده نبود، غش کرده بودم رسما.

 

یعنی باید میدیدین، اون خانوم مسن تره چه جوری از ترس پرید و این دو تا چه جوری سر هم جیغ میکشیدن، من دیگه کلا از دست رفته بودم از خنده از دعوای این دو تا، که از زور خنده گلوم پرید و افتادم به سرفه داشتم خفه می شدم، که این هماااایوون نامردی نکرد آنچنان زد پشتم که نگو برق ازم پرید. اون خانمه که با وساطت چند تای دیگه رفت ولی هنوز داشت فحش  میداد، اونم از نوع جانانه، همایون اومده میگه اگه حالتون بهتره بفرمایین چی شده، آخه خانمم اصلا رانندگی نمیکنه، من پشت ماشین بودم و موقع پارک هیچ اتفاقی نیفتاد مطمئنین کار کسی دیگه نیست؟ به گوشه سپر بنز خوشگله نگاه میکنم یه لایه سیاه و غلیظ رنگ ماشین من چسبیده بهش، حرف نمیزنم خودش مسیر چشمم رو میگیره میرسه به اون جا ، گردنشو کج کرد گفت انگاری حق با شماست، ولی موقع تو رفتن خط ننداخته موقع بیرون اومدن خط انداخته، غش میکنمممممممممممم ، گفتم معمولا موقع تو رفتن خط میفته اونم تازه اگه طرف خیلی ناشی باشه، بیرون اومدن که کاری نداره،  میگه نه میدونین خانم محترم این خانم من چون ضعف اعصاب داره اجازه رانندگی نداره، فقط وقتی من میرم خرید میاد پشت ماشین، یه کم باهاش بازی میکنه، از این جهته که میگم همیشه من میرم تو ، ایشون میاد بیرون، یه پسره که همچنان گوش وایستاده بود، یهو بلند گفت اصلا حالش به همینه که شما بری تو اون بیاد بیرون حالا چه خط بندازه چه نندازه، همایون گفت مشکل منو ایشونه خودمون حل میکنیم، اون پسره بادوستاش زدن زیر خنده از شوتی و خنگی این همایون،

 

یهو همون پسر شیطونه انگشت سبابه اش رو گذاشت رو شقیقه اش شروع کرد به گرد چرخوندن که یعنی یارو شوته، بعدش با دو تا انگشت سبابه و شست علامت پول رو نشون داد، کل جمله اشاره ایش این بود که یارو شوته تیغش بزن، هر چی می بره ببر. درست همین موقع همایون دسته چکش رو در آورد گفت اگه اجازه بدین بدون دخالت کمپانی های بیمه و اینها خودمون مساله رو دوستانه حل کنیم البته من میدونم این لطفیه که شما در حق من میکنید، چون خانم بنده اصلا اجازه رانندگی ندارن، میتونین حدس بزنین که هزینه اش چقدر میشه، من خیلی وقت نیست که تورنتو هستم و انصافا از قیمت تعمیرگاه و اینها بیخبرم، من تا میام دهنمو باز کنم حرف بزنم بقیه اون خندهه هلپی می زد بیرون هرررر هرررر میخندیدم، اصلا دست خودم نبود صحنه جیغ و داد اون دو تا خانومها و گه گیجه همایون دور ماشین مثل سوسک بایگون زده واقعا تماشایی بود، یهو همون پسر جوونه ( فکر کنم از گروه همون 63 ایها بود ) پرید جلو گفت با اجازه من کمک میدم چون من کارگر یه تعمیر گاهم اینجا ( داشت دروغ می گفت مثل چی، ) من همچنان دارم میخندم، پسره یه نگاهی به من کرد و گفت خانم شما هم دیگه یه کم خودتونو کنترل کنین، بذارین این آقا هم به کارشون برسن، این بنده خدا هم که خودش قبول داره خانومش مقصره که میخواسته با عجله بیاد بیرون ( این تیکه رو واقعا با حال اومد، دوستاش مرده بودن از خنده) با هر کلمه حرف این پسره هم من دوباره پخخخخخخخخ بووم منفجر، کلا از خط ماشین یادم رفته بود، آخرش همایون میگه 5000 تا بنویسم خوبه؟ پسره کف میکنه، میگه آره چون این در ها باید از جا در بیاد صافکاری میخواد اساسی، تازه ماشین مشکی هر کاری کنی دو رنگ میشه، باید دور تادورش رنگ بخوره ( همه هم همون مدل جنگولک بازی ها و سیاه کاریهای ایران میگه ) مرده هم میگه خوب همون 5 تا خوبه؟

 

 پسره داره هی شلوغ میکنه که من به همایون گفتم من 5000 تا رو می بخشم، فقط چند تا سوال منو جواب بده، یه خورده منو مثل خل ها نگاه کرد گفت خوب سوالتون چی ........هنوز داشت حرف می زد اون پسره گفت میخوان بپرسن دفعه دیگه بازم میذارین خانمتون بیان بیرون ؟ که من به همایون میگم، واقعا این خانم همیشه همینطوره، گفت نه این همیشه بر عکس توی یه سکووتتتت وحشتناکه ، هر کی باهاش حرف بزنه جواب نمیده، افسردگی خیلی شدید داره، برای همین از ایران اومدیم بیرون، این ثروت مال پدرشه، من فقط اونجا کار میکردم، ولی بعد از فوت پدر خانومم با ایشون ازدواج کردم، چون امکان نداشت بتونه اونهمه دم و دستگاه شرکت پدرش رو جمع و جور کنه، مخصوصا که سالها بود ایران نبود و تازه 3-4 سالی میشد برگشته بود اصلا با سیستم ایران آشنای نداشت، میگم خوب خدا رو شکر که آدم خوبی مثل شما سر راهش قرار گرفته، میگه نمیدونم، احساس عجیبیه با اینهمه افسردگی آزار دهنده دوستش دارم ، من گاهی فکر میکنم اگه جامون بر عکس بود آیا من توقع نداشتم یه همراه خوب همیشه با من باشه، من اگه امروز همه این ثروت هم که مال پدر خانم مرحوممه ازم بگیرن، بازم اینو تنهاش نمیذارم، زندگی باهاش راحت نیست، ولی قرار نیست همه تو راحتی زندگی کنن، این زن تنهاست، خیلی ، ضمن اینکه من دوستش دارم، باور کنید، میگم من که چیزی نگفتم، باور می کنم که دوستش دارین، و تبریک میگم هم به شما که نشون دادین انسانیت هنوز زنده است و هم به خانمتون که خدا چنین آدم نیکو صفتی رو سر راهش قرار داده، ولی یه سوال دیگه بپرسم؟ شما مطمئنی که ایرانی هستی ؟ میگه ایرانی ایرانی بچه میدون خراسونم ولی اصالتم بر میگرده به اردبیل.

 یهو اون پسره که همچنان گوش ایستاده بود برگشته میگه به داداش ترکی و نزدی تو گوشش، آبروی هر چی ترکه بردی، مرد ترکه و قمه اش، مرد ترکه و خشانتش، بعدش شروع میکنه به ترکی غلیظ یه چیز هایی به این میگه همایون هم جوابش رو داد، من که هیچی قدرت خدا نفهمیدم، باز همون پسره میگه جان من یعنی ناخالصی نداری پدر و مادر ترکین؟ میگه آره بابا من که تهران به دنیا اومدم، ولی ترکیم دیگه. 

 
از اینهمه شخصیت و احترام همایون تعجب می کنم، یه جور عجیبی متینه تو تحمل متلک های این پسره، آخرش صداشو یه کم میاره پایین میگه من راضی نیستم شما هزینه کنید برای ماشینتون، میگم با یه پولیش درست میشه، ولی شماره تلفنش رو میده میگه خواهش میکنم به محض تعمیر به من خبر بدین، من مبلغ رو تقدیم میکنم  در ضمن اون حمله های عصبی خانوم منو ببخشید، به زنه نگاه میکنم، کاملا ساکت، ولی چشماش خدایی ترسناکه، انگار که  هر لحظه منتظره حمله است، همایون سوار میشه خانومه از همون وسط دو تا صندلی خودشو میکشه به سمت شاگرد، همایون بلافاصله بعد از سوار شدن دست خانوومه رو گرفت یه بوس خوشگل گذاشت پشت دستش گفت، بهتری عزیزم؟؟؟؟؟ بعدش شیشه ها رو داد بالا، زن کاملا بی حرکت ، بی حس نشسته بود، دنده عقب و رفتن،

پسره رو کرده به من میگه خانم شما فارسید؟ میگم با اجازه. میگه این ملت الاغ بلدن واسه ترک ها جوک در بیارن؟ 5000 تا پول رو دادی بابت 4 تا سوال فضولی رفت، می گرفتی می دادی به من واست خرجش میکردم ندیدی یارو چه شوتی میزد؟ از اینها باید کف رفت دیگه، میگم من اصلا از این اصطلاحات بلد نیستم اولا، زور گیر هم نیستم دوما، فضول اصلی هم تویی سوما، شانس آوردی به قول خودت رگ ترکی نداشت بزنه داغونت کنه با اینهمه تیکه پرونیت.

 میگه کی ؟ این ؟ ولش کن بابا کلا ناخالصی داشت من که جد و آبادم ترکه، زنم یکی از اون جیغها کشیده بود، سرشو گرد می بریدم میذاشتم رو سینه اش، آبروی هر چی مرد ترکه برد، باهاش ترکی حرف زدم به این امید که بلد نباشه، بگم آهان اصالت نداره، ولی لامصب بلد بود، میگم یادم باشه از این به بعد مرد ترک دیدم فرار کنم، گفت نخیر جیغ نزنید، داد نکشید، مهربون باشید، غذا به موقع، آرامش باشه، رو حرف مردتون حرف نزنید، اون مرد دنیا رو میریزه به پاتون. هنوز داشت حرف میزد که سوار شدم اومدم.
 
ما که نفهمیدیم کدومشون سمبل مرد های ترک بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( این جمله شوخى بود از اون جمله هایى که آدم به شوخى و لوس بازى مى پرسه، من همه مردم ایران رو دوست دارم، دوست ترک هم بسیاااررررررررررر زیاد دارم، از همه نقاط ترک زبان براى همین نمیگم آذرى، داشتم کامنت ها رو میخوندم دیدم 2 نفر سوال براشون پیش اومده که جدى بود این سوالت یا شوخى؟ نه عزیزم کاملا شوخى، خوب و بد مطلق وجود نداره، ما کوچیک همه هستیم، دور تا دور ایران که اصلا نمیدونم الان چند تا استان داره، راستى 25 تاست؟ نه؟ نه شایدم بیشتره، چون فکر کنم خراسان هم تقسیم شده ، نمیدونم )

 

۳-دوستى میگفت براى مهاجرت استانى یکى بوده تو ایران نفرى 7000 دلار میگرفته که جاب آفر ( JOB OFFER ) بگیره بذارن تو پرونده، گفتم من نفرى 700 دلار میگیرم، جاب آفر تضمینى.

 


 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 49 ] | سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 | 08:15 AM | مرجان



 

داشتم با یه سردرد شدید و یه خستگی عمیق آشپزخونه رو جمع و جور میکردم، ماشین ظرفشویی خالی شد، ظرفهای کثیف سری جدید رفت تو ماشین، سینک رو شستم، یه ADVIL خوردم بلکه سرم کمی آروم بشه، RANGE رو تمیز کردم، لباس ها رو ریختم، چشمم افتاد به 2 تا فایلی که اورده بودم خونه تا مثلا یکشنبه تمومشون کنم، بی حال و بی رمق به ساعت نگاه کردم، 11:30 امیر غذا میخواد ساعت 12 بشه دادش در میاد، یه نیمرو براش درست کردم به عنوان صبحانه که حد اقل تا 2 ساعت وقت داشته باشم یه چیزی سر هم کنم، حس کردم اصلا توان ندارم، شاید یه موسیقی کمی سر حالم کنه، تلویزیون رو روشن کردم، گذاشتم آی تی ان، بلکه یه موسیقی پخش بشه، امیر میگه TV IS MINE، در ادامه تکمیل میکنه که میخواد  SCOOBY DOO ببینه بعدش هم TOM & JERRY، هیچی نمیگم، میرم سراغ MP3 پلیر، امیر داد میکشه مام، من نمیتونم بشنوم اسکوبی دو چی میگه، صداش رو بلند کن و این جنگ صدا بلند کردن ادامه داره، صدای تلویزیون میره بالا، صدای ام پی 3 هم. از خیرش میگذرم، چشمم به لپ تاپ کوچولوی 9 اینچی خوشگلم میفته، میارمش میذارم رو کانتر تاپ که روشنش کنم بلکه یه صدای موسیقی ازش در بیاد، هی میترسم روش چیزی بریزه، اینم کیبوردش فینگر تاچ، خیلی ظریفه، از خیرش میگذرم، خاموش میکنم درشو میبندم ،

کار میکنم فکر میکنم، به روز هایی که تکنولوژی نبود، به روز هایی که تو خونه امون فقط یه ضبط تک کاسته آیوا ( AIWA) بود، که کاست برای توش پیدا نمیشد، اون روز ها حتی کاست خام هم پیدا نمیشد که کسی برات روش آهنگ ضبط کنه، هر چی بود مرضیه و دلکش، رامش، داریوش، مازیار، افشین مقدم، هایده، مهستی، فریدون فروغی، حمیرا، گلپا، ستار، نوش آفرین، لیلا فروهر و فریدون فرخزاد ( درو وا نمیکنم نه درو و نمیکنم، همیشه از این آهنگ خنده ام می گرفت ) بنان، قوامی، همه مال بابا بود. به علاوه 2 تا نوار شهر قصه بیژن مفید که خره توش خراطی میکرد، اینها همدم روز های ما بودن، روز هایی که شاید اون رادیو و یه تلویزیون سیاه و سفید NEC تنها سرگرمیهای ما بودن ( از اون روز ها مینویسم براتون ، که چطور زندگیها زیر و رو شد ) روز هایی که مامان 3 تا جوراب رو هم می پوشید تا کسی بهش تذکر نده، سفیدی پاهای خوشگلت موجب تحریک مردا میشه.


اون روز ها تلویزیون ساعت 5 بعد از ظهر با سرود ملی شروع می شد، بعدش یه اخبار و برنامه کودک با اجرای مجید قناد با عنوان از مدرسه تا مدرسه، تا ساعت 10 شب برنامه داشت، 3 ساعت از 5 ساعت حوادث خونین شهر و آبادان بود، و صدای ملکوتی!!!!!!!!!!!! حاج صادق و کویتی پور که ای لشکر صاحب زمان آماده باش، یا ممدی نبودی ببینی شهر آباد گشته و چه آباد گشته بود، اون روز ها تنها دلخوشی ما بازی کردن با این رادیو با آنتن درازش بود که بلکه بزنه یه جایی غیر از ایران رو بگیره که از توش صدای فارسی بیاد بیرون ، یا رادیو صدای آمریکا بود یا رادیو م.ج.اه.د . اون روژا وقتی شهرام و مهتاب برنامه ترانه های درخواستی رادیو رو راه اندازی کردن ما چه عشقى داشتیم که هر پنجشنبه ساعت 10 شب برای نیم ساعت ترانه گوش کنیم، به غیر از باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟

 

 اون شب ها رضا رهگذر هم به دادمون رسید و آخر شب ها برامون قصه شب میگفت، اما وسطش 6 بار قطع می شد با صدای علامتی که هم اکنون میشنوید علامت قرمز است، چراغها را خاموش کرده به نزدیک ترین پناهگاه ، پناه ببرید، ما ککمون نمیگزید، آخه یکی گفته بود برد موشک به سمنان نمیرسه!!!! 3 دقیقه بعدش وسط قصه شب دوباره میگفت توجه کنید علامتی که هم اکنون میشنوید علامت سفید است از پناهگاه خارج شوید، ، رادیو رو میذاشتیم وسط تخت 2 نفره امون ( من و خواهر بزرگه ) اون بیشتر از جریانات قبل یادش بود، هر روز صبح با گریه و جیغ باید این مقنعه رو میکرد سرش، هر شب قبل از خواب هر چی فحش بلد بود به یه مقصد نامعلوم میفرستاد، تا می گفتم به کی میگی فقط داد میزد من روبانهای سفیدمو میخوام با موهای دم موشیم، من جوراب سفید های ساق کوتاهمو میخوام ، من سارافون کوتاه سرمه ای با پرهن یقه ب ب سفیدمو میخوام، من دیگه نمیرم مدرسه، از این روپوش زرشکی مزخرف متنفرم، من میخوام بازم با دوچرخه ام برم مدرسه، اه اه .... اون اتاق سراسر در داشت رو تراس، همه شیشه، توی خیابون درختای بلند سپیدار و تبریزی بود، که با حرکت باد شاخه هاش میرفت اینور اونور، من از سایه اینها میترسیدم، هیچوقت یادم نمیره خیال میکردم آخرش یه روزی سربازای عراقی از پشت بوته های یاس و درخت های سپیدار میان بیرون، باز رادیو رو روشن میکردم تا کمتر بترسم بووووق ممتد، برنامه ها ساعت 11 شب تموم میشد. دوباره میگشتم اینور اونور بلکه صدای فارسی بیاد از این رادیو بیرون، ولی آخرش به چند تا آهنگ عربی و ترکی که برام نامفهوم بود، رضایت میدادم،

 

اون روز ها صبح زود تر از همه بیدار میشدم، یه سماور نفتی تو آشپز خونه بود، پامو بلند میکردم که بتونم توش آب بریزم، بعدش کبریت میزدم تا روشن بشه، قوری رو آماده میکردم، اون روز ها چای فقط چای بد بوی آشغالی بود که به قول بابا بزرگم جلوی سگ میذاشتی پاچه ات رو میگرفت، ولی میخوردیم، به چای پشکل نشان معروف بود، اون روز ها کره به ذات پیدا نمیشد جز کره محلی سنگسر و شهمیرزاد، که من اون موقع ها دوست نداشتم، شور بود، بوی گوسفند میداد،( بعدا عاشق همون کره محلی ها بودم) من کره پاستوریزه میخواستم که با مربا بخورم، اون روز ها وقتی که چای رو دم میکردم کیف خودم و کیف خواهر بزرگه رو آماده میکردم ( برنامه هفتگیمون رو کمد اتاق بود ) هنوز همه خواب بودن، نون لواش هایی که دورش به چه کلفتی کناره خمیر داشت رو میذاشتم رو میز، با کمی سر شیر محلی و مربای مامان پخت، بعدش رادیو رو روشن میکردم تا با صدای بلند قران صبحگاهی رو بخونه، همه بیدار می شدن، اما هنوز تو رختخواب بودن، اون روز ها بابا زودتر از همه میومد از تو تخت بیرون، میگفت دستت درد نکنه دیگه خانم شدی باید شوهرت بدیم ها!!!!!!!!!!! اون روز ها هر روز صبح و شب رو ب استرس سر کردیم، حالا تازه دارم میفهمم چرا اینقدر روحمون حساسه، اه دلیل این میگرن مزمن و کابوس های شبانه معلوم شد، همه در بچگی شاد ما بود.

 

 اون روز ها گذشت چند سال بعد ضبط 2 کاسته AIWA جاشو داد به اون ضبط قدیمی، ضبط قدیمی اومد تو آشپز خونه بزرگ اون خونه که یه طرفش یه پاسیوی سر سبز کار دست مامان بود با رفیق همیشگیش یه مرغ عشق خوشگل ( که چند سال بعد من ناخواسته کشتمش و مامان جدی عزادار شد، فکر کنم راضی تر بود خودم به جای اون مرغ عشق میمردم ) اون روز ها تنها صدای شاد اون خونه صدای چهچهه هر روزه اون مرغ عشق بود، که چه خوب منو میشناخت وقتی میرفتم پای اجاق گاز تا آشپزی کنم براش سوت میزدم، اونم با زیباترین آواز ممکن با من همراهی میکرد، شاید دلیل همیشه عاشق بودنم همین بود. اون روز ها بدو بدو حاضر می شدم، که برم مدرسه وقتی میرسیدم خانم ناظمیان که هیچوقت هم نفهمیدم پستش تو مدرسه چی بود و برای چی حقوق میگرفت و خواهر شهید پاسدار......ناظمیان بود جلوی در با یک عدد متر نواری ایستاده بود، تا پاچه شلوارامون رو اندازه بگیره، دولای بسته 30 سانت. اون روز ها خانم کردی مربی تربیتی قد کوتاه مدرسه با اون لهجه سمنانی غلیظ میگفت کیفتو باز کن ببینم و لای همه کتابها رو می گشت به امید پیدا کردن نامه ای عاشقانه یا گل برگ گلی خشک شده، یا شاید هم نواری از فتانه ( زیر سر یار بلند شده ) یا حمیرا ( میخوام برم دریا کنار ) و خدای نکرده زبونم لال رژ لبی دخترونه، اون روز ها باید صف می بستیم خانم ناظمیان میومد حرکات رزمی میکرد با شعار یا مهدی ادرکنی،  و سرود ما همه پیرو خط رهبریم، بر صف دشمنان حمله می بریم، الله اکبر و همزمان پاهامون رو محکم میکوبیدیم زمین و بعد شعار هفته، وقرو کبارکم، وارحمو صغارکم، کلو وشربو و لا تسرفو، هفته ای یه بار هم حدیث ثقلین، و بعد کلاس، خانم باقری مدیر منفور مزخرف اون جلو بود با اون چشمهای لعنتیش که ببینه خدای نکرده یه مو از زیر هیچ ابرویی کم نشده باشه،

 

اون روز ها حق استفاده از نوار بهداشتی تو مدرسه ما نبود، چون خدمتکار مدرسه به جای ننه، بابا بود، اگه میرفت تو دستشویی اونا روو میدید، گناه میشد، اون روز ها یه بار رفتم تو دفتر گفتم من احتیاج به نوار دارم ، گفت یعنی از صبح نمیدونستی قراره اینجوری بشی خوب یکی میذاشتی میومدی، گفتم نه از استرس امتحان بود ، گفت میخواست درس بخونی، گفتم داره ازم میره، گفت برو خونه. اون روز ها شبکه 2 هم اضافه شده بود و چند ساعتی هم به شبکه یک اضافه شده بود، اون روز ها ویدئو ها از اینهایی بود که به اندازه یه کمد گنده بود با کاست کوچیک، شاید تو همه سمنان 10 تا هم نبود، 2-3 ماه یه بار قرض می گرفتیم، با 2 تا فیلم پاره پوره گنج قارون یا کوچه مردها، شاید هم مورچه داره، تا کمی تفریح!!!!!!!!!!!!! میکردیم،

 

اون روز ها هر روز صبح که چشمام رو باز میکردم به خدا فقط 2 چیز میگفتم خدایا ممنون که هنوز زنده ام و دوباره چشمم به روز جدیدی باز شد و خدایا من میرم، من از ایران میرم، وای به حالت اگه با من راه نیایی، این ذکر هر روز صبح من بود برای 16 سال متوالی، و خدا از رو رفت از پررویی من. اون روز ها یکی از کارگر های شرکت بابا اینها رادیو نداشت بابا میخواست همدم بچگی منو بهش بده، برای اولین بار سرش داد زدم، اون روز ها هیچی بیشتر از ترانه امیدم را مگیر از من خدایا با صدای مازیار بهم حال نمیداد، چون امیدم فرار بود.

اون روز ها گذشتند و این دو ساعت هم، غذا آماده است، بدون موسیقی، سرم بیشتر درد گرفته، چشمهام قرمزه و متورم، تمام روی سینه لباسم خیسه، فقط شاید دلم برای 2 چیز تنگ شده باشه یکی رادیوی بچگیم، همدم همیشگیم، یکی دیگه بابا. هیچکدومشون رو نمیدونم کجا هستند.


اگه کسی جایی تو سمنان یه رادیو مشکی AIWA  تک کاسته پیدا کرد بدونه اون تنها صدای بچگی من بود،


صدای ترتیل 30 جز قران هر صبح ماه رمضان قبل از رفتن به مدرسه، صدای اذان و نماز سر وقت، صدای دعای کمیل پنجشنبه ها، صدای رادیو آمریکا، صدای م.ج.ا.ه.د، صدای بابا عاملی، قصه ظهر جمعه، صدای عملیات های و الفجر 1.2.3 کربلای 1.2.3. فتح المبین، خیبر، و........صدای تقویم تاریخ، صدای قصه شب، صدای منوچهر نوذری و پریچهر بهروان هر صبح جمعه، صدای رضا عبدی و آمیز عبد الطمع، صدای منوچهر آذری و فرهنگ مهر پرور، صدای حیاتی وقتی گفت انا لله و انا الیه راجعون در روز 14 خرداد 1368، صدای تسلیت شهادت ائمه، صدای تبریک تولد ائمه، و تنها چند سال بعد صدای محمد جواد آتش افروز و برنامه صبحگاهی، صدای عذرا پورمند و برنامه کودک رادیو، و روزگاری قبل تر از من همین رادیو ، رادیو صدای مریم خموش و فریدون فرح اندوز بود، صدای ژاله علو، و احترام برومند، صدای گلهای رنگارنگ با آواز هایده و حمیرا، و امروز احتمالا ، راستی من نمیدونم چه رادیو هایی هست جز رادیو قران، و شبکه پیام و رادیو سراسری.

 
لازانیاش خوشمزه شده، جاتون خالی، .................
 
یه جورایی علت ترسم از رعد و برق رو دارم میفهمم، یه جورایی حس عشق به این آرامش و داشتن 300 تا کانال رو دارم میفهمم آره راست میگن نسل جدید که اونجا اونقدر هم بد نیست، چون ........بی خیال، ان روز ها هم روز هایی بودند از عمر من که باید طی می شد نا شکری نمیکنم، درس های زیادی توش بود، اصلا شاید اگه اون روز ها نبود امروز خیلی چیز ها رو نمیدیدم، باید می بود اون روز ها
 
سالاد هم آماده است و ترشی انبه تند و تیز هندی
 
امروز اینجا روز دیگری است، از فکر اون روز ها بیاییم بیرون،

همه چیز اینجاست اما من سیرم

 

غذاى امیرو میذارم جلوش میگه نمیخوام!!! این دیگه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ من که اینو نبرده بودم به اون روز ها،

 

پى نوشت

 

****من حالم کاملا خوبه فقط یاد ایامى افتادم که تقریبا بیش از نصف عمرم تا به امروز بودن، همین، همچنان شنگولم، خداى نکرده بد تعبیر نشه

 

****یکى از دوستام مى گفت این آهنگ قیصر خیلى جواده، گفتم من گاهى خیلى خوشم میاد از جواد بازى!!!!!!!!!!!!!( حالا یکى بگه جواد بازى چه جور بازیى هست؟)

  


 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 37 ] | دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387 | 07:56 AM | مرجان


1 2 3 4 5 >>
خروجی وبلاگ