سال نو به تمام دوستان عزیز و صمیمى که در این مدت همیشه همراه من و این وبلاگ بودند مبارک

 

از صمیم قلب ارزو میکنم که شاد و سلامت باشید و از ایام تعطیلات نهایت استفاده رو ببرید، روى ماه همه شما رو مى بوسم و آرزوى سالى بسیار خوب رو براتون دارم

 

( الان داشتم کامنتهاى پست قبلى رو تند تند میخوندم که بعدش برم سر کار و تاییدشون کنم اونجا، که دیدم اکثرا امروز آخرین روز کاریشون هست گفتم سلامى و تبریکى و آرزوى بهترینها رو کرده باشم تا قبل از رفتنتون )

 

همیشه شاددددددددد باشید، تک تک شما رو دوست دارم

 

 

| دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386 | 2:55 PM | مرجان



 

1- زن یه بلوز و شلوار تنشه با یه روسری، مرد یه کاپشن و شلوار با یه اخم آویزون تا دم خ.ا.........ش، دو تا دستاشو کرده تو جیبش داره با عصبانیت جلو جلو میاد، 2 تا پسر حدود 14 ساله ( پشت لبش به سبزی میزنه) یکی هم حدود 7-8 ساله، سفت و سخت دو طرف مامانشون سنگر گرفتن و دارن چشم میندازن اینور اونور، دارم با موبایلم عکس میگیرم از بادوم ها، مرده مثل گاو سرشو میندازه پایین از جلو دوربینم رد میشه یه تنه هم میزنه یه عذر خواهی هم نمیکنه میره، خانومه دستشو حائل می کنه جلوی 2 تا پسراش و میگه وایستین یه لحظه دارن عکس میگیرن و بعدش هم یه لبخند ملیح تحویل من میده.منم میخندم میگم بفرماین شما، رد میشن میرن.5-6 دقیقه بعدش یه کم اونور تر می بینم زن داره با التماس 3-4 تا خانم محجبه دیگه رو به شوهرش نشون میده میگه ببین اینها هم روسری دارن خوب، حالا کسی ناجور بهشون نگاه کرده؟ مرد میگه بله اینجا یه محیط ایرانیه برای کسی عجیب نیست، اون بیرون که همه ایرانی نیستن، من بدم میاد اینجوری بیشتر جلب توجه میکنیم که حتما ما رو نگاه کنن، از قدیم گفتن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو، تازه همون حضرت علی شما هم فرمودن که با زمان پیش برید. زن میگه خوب دست خودم نیست درش بیارم خیال میکنم لختم همه دارن نگام میکنن، مرده با یه حالت مسخره میگه اتفاقا درش نیاری همه بیشتر نگات میکنن که ببینن اگه لختت کنن چه شکلی میشی که اونو پوشیدی، همون چیزی که تو کل ایران اتفاق افتاده بعد از انقلاب، من دارم شدیدا به حرفای مرده گوش میدم، یه نگاهی میکنه به من میگه نه دروغ میگم ( مطمئنه که تا اینجا همشو شنیدم ) میگم خوب در این شکی نیست که به آدم بی روسری کمتر نگاه میکنن، ولی این بنده خدا هم میگه نمیتونم، یهو میگه ببین خانم شما که احتمالا ازقبل از انقلاب یادت نمیاد ( کفففففففففف میکنم یعنی من جوونم هنوز خیلی) ولی اون موقع چون همه چیز باز بود کسی کنجکاو نمیشد ببینه، ببخشید ببخشید، ببخشید ها، زیر دامن خانم ها چه خبره!!!!! هر کی هم که نمی پسندید باز کوچه محله مومن مذهبی هاش معلوم بود می رفت اونجا دنبال آینده اش، بعد از انقلاب با این پوشوندن پوشوندن زنها، جوونا رو ندید بدید کردن، که ببینن مگه اون زیر چه خبره نتیجه اش این شده که امروز میبینین. حالا بگذریم، خدا شاهده من راحت نیستم این خانوم من با روسری اینجا باشه، حتی پس فردا بخواد بره سر کار هم براش مشکل میشه نمیشه؟
میگم نه خوب مشکل نمیشه چون اینجا مملکت آزاده، کسی کاری به این چیز ها نداره ولی گاهی بعضی از صاحب کارها دوست ندارن، ولی این دیگه واقعا یه چیزیه که خانومتون باید خودش باهاش کنار بیاد،وگرنه مانع پیشرفت اجتماعی نیست. بچه ها و خانومه همینجور دارن منو نگاه میکنن و یه نگاه هم به آقاهه، مرده میگه خیلی خوب حالا بچرخین بریم خونه اینجوری نمیشه باید جدی باهم حرف بزنیم تکلیفو روشن کنیم.

 
 
 2- من رفتم غرفه ای که یکی از دوستام اونجاست، اون منو بعد از عمل ندیده بود ولی میدونست که چکار کردم، تازه مشغول احوالپرسی و روبوسی بودیم که یکی از دوستاش که حدود یک سال پیش همدیگرو دیده بودیم و چون هم سن من بود خیلی با هم اونشب گرفته بودیم اومد طرفمون، با من یه سلام و احوالپرسی سر سری کرد و هنوز 2 قدم نرفته بود اونور تر که یهو مثل برق گرفته ها برگشته منو نگاه میکنه به اون دوست مشترک میگه این مرجانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اره این مرجانه؟؟؟؟؟؟؟ اونم میگه آره این مرجانه، یه کم حرف میزنیم از هر دری و کلییییییییییییییییی برام ذوق میکنه که چه خوب شدی و اینها و بماند ، بهش میگم تو هنوز یه شیرینی بدهکاری اینجا هم که پر شیرینی، یالا زود باش، یه آه بلند تحویلم میده میگه ای بابا شیرینی که قابل تو رو نداره، ولی اگه اصلا کل ماجرا شیرینی داشته باشه.

 
( این دختر که دقیقا هم سن منه  3-4 ماه پیش رفته بود ایران و با پسری که نزدیک به 2 سال بود با چت و تلفن در ارتباط بودن ازدواج کرده بود از همونجا هم تمام کارهای اسپانسرشیپش رو انجام داده بود و مدارک رو آماده کرده بود که آقا بعد از حدود 14-15 ماه تشریف بیارن کانادا) تو شک هستم که بپرسم چرا یا نه که خودش میگه، یه جورایی پشیمونم یه جورایی نمیخوام باور کنم، یه جورایی دارم خودمو گول میزنم، نمیدونم مرجان جون، یه لحظه وایستا الان میام برات میگم.
2-3 دقیقه بعدش با 2 تا پیراشکی خسروی و 2 تا چای گنده برمیگرده و 2 تا صندلی توهمون غرفه ای که دوست مشترک هست میذاریم و میشینیم، شروع میکنه به تعریف که بعد از 2 سال قربون صدقه از اینترنت و تلفن دیگه جدی جدی یه جورایی عاشقش شده بودم، از اونور هم 2-3 بار خواهرم تو ایران  ( اون شوهر داره ) رفته بود پسره رو دیده بود و همه میگفتن بچه خوبیه، بالا خره همه چی پیش رفت دیگه ، فقط وقتی که من ایران بودم این یه دوستی داشت که همیشه یه دختره همراهش بود، این نامزد من طوری معرفی کرده بود که اینها با هم دوستن ولی من خیلی از رفتار دختره تعجب می کردم، تا اینکه ما عقد کردیم و فرداش هم با دوستاش رفتیم بیرون یهو دختره شروع میکنه به سوال و جواب که اسپانسرشیپ چقدر طول میکشه و چه شرایطی داره و اینها، بعدش گفته که من میخوام بدونم مثلا اگه به فرض الان دوست پسر من با من ازدواج کنه بیاد کانادا، چه شرایطی لازم داره که بتونه منو بیاره؟ منم کلی بهش جواب دادم بدون اینکه فکر کنم که بابا دوست پسر این آخه چطوری میخواد بیاد کانادا؟ به هر حال من اومدم اینجا و بعد از یه چند وقت یه بار زنگ زدم رو موبایلش همون دختره گوشی رو برداشت، بازم برام مهم نبود چون اینها مرتب تو ایران با هم بودن 3 نفری، من برام عجیب نبود، تا اینکه یه شب که می شد صبح خیلی زود ایران مثلا ساعت 5-6 صبح الکی هوای نامزدمو کردم گفتم عیب نداره بهش زنگ میزنم اینبار هم همون دختره گوشی رو برداشت با یه صدای خوابالو، دیگه کم کم تازه داشتم شک میفتادم که یه چیزی هست تا ازش پرسیدم، بهش میگم این جریانش چیه؟ گفته نه تو باید منو ببخشی، چون از سر نیاز شدید این دختره رو از خیابون آورده بودم باور کن این عشق ما رو خراب نمیکنه، چون موضوع فقط یه نیازه، اون پولشو میگیره میره، و تو اشتباه میکنی این صداش فقط شبیه صدای مژگان ( اسم واقعیش مژگانه، ولی از بس این اسم تو ایران زیاده شناسایی نمیشه ) بود و بس.

 
می گفت ولی من دیگه نتونستم بهش اعتماد کنم مطمئن بودم صدای مژگان بود، تا اینکه یه بار به اون دوستش زنگ زدم و ازش پرسیدم که جریان اینها چیه ولی اونم گفت نه مژگان دوست دختر منه شما نگران نباشین. اما فقط 3-4 روز بعدش مامان همون دوستش زنگ زد به موبایلم که از اون روز تا حالا پسرم ناراحته و میخواد بهتون بگه واقعیت چیه ولی گفته مامان اگه من بگم خیلی در حق دوستم نامردی کردم، تو بهش بگو، اینها الان 3-4 ساله با هم دوستن، ولی همون اولین بار هم اینو با قرار یه مبلغی از تو خیابون پیدا کرده بوده، بعدش قرار میشه که با هم باشن ولی حتی هنوز هم که هنوزه دختره یه مبلغی ماه به ماه از پسره میگیره، حالا تصمیم با خودتون. از مامانش پرسیدم که یعنی برنامه اشون ازدواجه؟ اونم گفت نمیدونه.
 
من اصلا حتی نمیتونم به کسی تو ایران بگم که بره دنبال این ماجرا رو بگیره چون همه مخالف این ماجرا بودن از اون طرف هم خودم تو شک و تردید هستم، خوب اون بیاد اینجا که تا 3 سال نمیتونه کسی رو اسپانسر کنه، نمیدونم مرجان هی میگم ولش کن بذار بیاد تو همین 3 سال بلکه با من دیگه موند و از اون یادش رفت ولی خوب اگه هم نرفت چی؟ 

 
 میگم شماره فایلش اومده؟  میگه نه هنوز میگن 6-7 ماه طول میکشه، میگم برو همه چیز رو کنسل کن، بهش هم نگو، مگه خری که 10 سال بری زیر بار تعهد این که آقا بیاد اینجا اقامت بگیره بره دنبال زندگیش مگه تو مسخره ای این وسط؟ میگه بابا من مشکلم با مامانم اینها بیشتره، هی میخوان بگن طلاق تو ما رسم نیست و حالا 3 ماه بعد از ازدواج میخوای طلاق بگیری و اینها،
میگم احتیاج نیست طلاق بگیری، اتفاقا اینطوری حال اون مرتیکه احمق هم بیشتر جا میاد، اصلا هم اسم طلاق رو نیار، حتی بهش نگو که رفتی فایلشو کنسل کردی اون که چیزی نمیفهمه، گذاشت تو رو سر کار، تو هم بذارش سر کار، ایمیل بزن بگو عزیزم آی لاو یو، دیگه چیزی نمونده میای پیشم، یا پشت تلفن ببرش تو عالم خیال و زندگی اینجا و برنامه های آینده، بذار خوب که خر کیف شد از نقشه اش بعد از 2 سال که پرسید پس چرا کارم درست نمیشه؟ بگو چه کشکی چه ماستی؟؟؟؟؟؟؟؟ همونجا باش برو از سر نیاز شدید پهلوی مژگان خانوم بخواب، کانادا جای آشغالهایی مثل تو نیست. یه ذوقی کرده بود، یه ذوقی کرده بود که نگو، میگه پس به مامانم اینها  هم نگم؟ نه؟ میگم معلومه که نه، بعد از دو سال هم بهشون بگو کارش گیر داشت منم نمیتونم بیشتر صبر کنم طلاقتو بگیر خلاص. فقط تو رو خدا خر نشی این نخاله رو بیاری اینجا؟ یکی دو تا جوون این مدلی بیان بقیه هم یاد میگیرن بدو بدو همه راه میفتن.

 
 
دیشب آخر شب زنگ زد رو تلفن خونه که من کلی احساس سبکی میکنم چون از وقتی این ماجرا رو فهمیدم کلی باعث ناراحتیم شده و اصلا یه جورایی از این بدم اومده بود، برای همین 100% همین کارو می کنم همین که حس کنم میتونم منم سر کارش بذارم یه 2 سالی بازیش بدم خیلی خوبه چون ، میدونم الان همه دوستاش تو این فکرن که این به زودی میاد کانادا، و خودش هم نصف چمدوناش بسته است، آره خیلی با حاله اینجوری مرجان ممنونم، دوشنبه صبح اول وقت یه زنگ میزنم به اداره مهاجرت، میگم زنگ نمیخواد آنلاین هم میتونی، همونطور که گوشی دستشه میره تو وب سایت مهاجرت منهم از اینور، قدم به قدم میره جلو تا میرسه به اون قسمتی که باید ببینه کارش تو چه مرحله ایه، میگه آره مرجان چه جالب اینجا نوشته فقط در صورتی میتونین پشیمون بشین که هنوز فایل نامبر نیومده باشه براتون، پس من میتونم نه؟ میگم آره حالا میخوای صبر کن تا فردا ، بعدا نگی تقصیر تو بود هر چند که اگه پشیمون هم بشی چیزی از دست ندادی باز دوباره میتونی تقاضا کنی تا وقتیکه رسما زنش هستی، با عصبانیت میگه نه اینقدر از این قسمت سر کار گذاشتنش حال کردم که نگو، قسمت بود که من امروز تو رو تو بازار ببینم ها، چون خیال کرده بود جدی جدی خر پیدا کرده، آخیش، تموم شد، میگم چی؟ میگه کلیک کردم، مسیج داد که مطمئنی میخوای کلا این فایل رو از پروسه اسپانسرشیپ حذف کنی منم گفتم YESSSSSS ، اینم حذفش کرده حالا فقط گفته باهاتون تماس می گیریم واسه ر کانفرمشن، میگم آره تا اون موقع هم که احتمالا دوشنبه است وقت داری که فکر کنی ولی اشتباه نکردی، همینجا هم کلی پسر خوب هست با یکی از همین ها ازدواج کن.

 
 
3- خیلی هنوز تعریف کردنی مونده حد اقل 3 تا ماجرای دیگه دارم باشه برای روزای بعدی، به امید خدا
 
 
 
پ.ن 


 دیشب یکی از دوستام زنگ زده میگه پست جدیدتو خوندم ( پست جوونی و پیری ) فقط یه کم اشکال املایی داره، میگم شاید، کجاش؟
میگه مثلا نوشتی میخوام زندگی کنم، این غلطه مردم یه چیز دیگه میخونن، باید بنویسی میخوام ج.ن.د.گ.ی کنم مردم میخونن زندگی، این تغییر جدید زبان فارسیه که ج خونده میشه ز، مثلا میگن زیگرتووووووو یعنی جیگرتوووووو، یا میگن آییییییییییییییی زووونم یعنی آییییییییییی جونم
 
خلاصه که مرزان زون این حق مسلم توست که تا زوونی ج.ن.د.گ.ی کنی زیگررررررررر.
 
نمیدونم چقدر خنده داشت ولی من مردم از خنده مخصوصا از مدل حرف زدن این دیگه رسما غش کرده بودم. 
 
 
  
 
 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 47 ] | دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386 | 00:31 AM | مرجان



 

 امروز رفته بودم یکی از این بازارهای نوروزی تورنتو، خیلی کلا خسته بودم به خاطر اینکه هفته گذشته خیلی پرکار بود و تقریبا چند شب پشت هم تا نصفه شب هم باید رو فایل کار میکردم که تموم بشه، برای همین با کلی ادا و اصول کامنت تایید میکردم و وبلاگ آپ میکردم، امروز البته با تمام خستگیم دوربین فیلمبرداری مغزیم خوب کار کرد و یه چند تا ماجرای ناب براتون دارم که تعریف کنم ولی با اینکه هنوز سر شبه چشمام داره میفته رو هم فعلا این عکس ها رو داشته باشین تا من برم یه چرتکی بزنم و بیام


 
راستی من امروز جز یه سبزه، یه سمنو، یه ظرف نسبتا بزرگ ذغال اخته، یه ظرف آلوچه ترش جنگلی، هیچی دیگه نخریدم!!!!!!!!!!!! 

 

 

  

 

  

 

 

 

 

   

   

 

 

 

 

 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 24 ] | یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386 | 06:16 AM | مرجان



 

میگم - بوی بهار میاد هوای عاشقی زده به کله ام
 
حالا؟ دست بردار مرجان دیگه 32 سال سنته
 
خوب که چی؟
 
وا، اینکارا مال بچه های 18-19 ساله است نه مال تو ، ماشالا دیگه پا داری میذاری تو میانسالی!!!!!!!!!
 
ببخشید 32 میانساله یعنی 40 پیره، 50 باید بمیره،
 
نه دیگه خیلی خوش شانس باشی بخوای 64 سال هم عمر کنی الان درست وسط راهی خوب میشه میانسال دیگه
 
کففففففففففف میکنم از این استدلال
 
حالا که من این احساس رو دارم اصلا هم نمیخوام کتمانش کنم
 
خوب دیگه بعضی آدمها مثل تو مقید به آداب و رسوم نیستن
 
آخه حرفت چقدر منطقیه؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی شناسنامه و آداب و رسوم باید احساسات روزانه منو تعیین کنن، باباجون این یه چیزیه درونی، یه حس که داره میجوشه میاد بالا، تو قلبمه، من حتی وقتی این حس بهم دست میده یادم هم نیست چند سالمه، اصلا، من میخوام به اون احساس قشنگ همون لحظه فکر کنم،همین
 
خوب ناراحت نشی ها ولی به نظر من مشکل داری، برو مشاوره!!!!!!شاید بهت کمک کنه و بتونه بهت بفهمونه که این چیزا تو این سن و سال طبیعی نیست، شاید از نظر هورمونی به هم ریختی، وگرنه یه زن 32 ساله ازش بعیده!!!!
 
ببین دیگه نمیخوام ادامه بدم چون رسما معتقدم اونیکه هورمونهاش به هم ریخته اونم مغزی تویی، بس کن تو رو خدا
 
ببین یه کلمه فرهنگ ما این اجازه رو نمیده برای ..........
 
میدونی کم کم داره حالم از اون فرهنگ به اصطلاح چند هزار ساله که اینقدر ادعاشو داریم به هم میخوره، فرهنگ 200 ساله کانادایی شرف داره به اون که ملاک احساس آدمها رو یه عدد درج شده تو شناسنامه باید تعیین کنه، من نه حس میکنم یه بار ازدواج کردم نه حس میکنم چون مادرم خیلی کارها حرومه، نه حس میکنم چون 32 سالمه باید پامو لب گور دراز کنم بشم تارک دنیا، من سرزندگی و شادابی  یه دختر جوون رو دارم و میخوام هر جور دلم خواست زندگی کنم
 
 
خوب اگه پس فردا کلی پشت سرت حرف در اومد اعتراض نکنی ها، اصلا مسخره ات میکنن 
 
 
به نظر شما سن و سال چقدر میتونه رو احساسات واقعی و درونی آدم تاثیر بذاره؟
آیا واقعا میزان سالهای زندگی یه آدم میتونه تعیین کننده میزان لذتی که اون شخص باید از زندگیش ببره باشه؟
چرا ما ایرانیا عادت داریم تمام مسائل زندگیمون رو بر اساس میزان سالهای ثبت شده در شناسنامه تنظیم کنیم. 
ما داریم بر عکس عمل می کنیم، به جای اینکه گذر عمر رو ما کنترل کنیم داریم اجاژ میدیم سن ما، زندگیمونو کنترل کنه
 
35 سالت شد از وقت شوهرت گذشته
وااااااااا، خاک عالم حالا تو 40 سالگی یادت اومده موهاتو اینجوری اجق وجق درست کنی؟؟؟؟؟؟
این پسره وقت عاشقیش کاری نکرد حالا که 45 سالش شده هوای عاشقی زده به سرش
میبینی تو رو خدا خجالت نمیکشه با این سن و سالش ، از دامادا و نوه هاش حیا نمیکنه، رفته شوهر کرده
هه هه هه شنیدی .....حامله است. خوب که چی؟ خجالت نمیکشه 43 سالشه حامله شده شیکمشو میده جلو راه میره!!!!!!!!!
 
زنهای ما تا 50 سالشون میشه یه تسبیح میگیرن تو دستشون و تور مسافرتی، سوریه، کربلا، مکه، هی گریه و زار و ضجه و توبه، نمیگم بده اصلا خیلی هم خوبه ولی باور کن 50 سال مال این نیست که زندگیتو وقف این کارا کنی و تنها تفریحت رفتن به جلسات قران و ختم انعام باشه، اینها به جای خودش ولی کنارش دست شوهرتو بگیر 2 نفری برید شمال تو یه ویلا 3 روز با هم باشید، خستگی اینهمه سال رو در کنید، 
 
ای بابا اینا مال جووناست از ما گذشته دیگه.
 
راستی جوون کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پیر کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینو اون یه تیکه کاغذ باید بگه یا قلبت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
از یه مردی خوشت میاد که 2 سال ازت کوچیکتره، قایمش کن اون احساسو نگو، 
 
ببین عزیزم تو خیلی خانمی و خوبی ولی یادت باشه 4 سال از من بزرگتری ، منم حرف نداشته باشم خانواده ام نمیذارن، میتونیم با هم باشیم یه مدتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
میرم ایران یه دختر ترگل ورگل جوون میگیرم، دخترای 20 ساله هم زنم میشن میگی نه ببین
 
از موهای سفیدش خجالت نمیکشه، نگاه کن چه کاپشنی پوشیده تو رو خدا، خیال کرده 20 سالشه. 
 
تا کی میخواهیم اینها رو ادامه بدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چند بار امثال این جملات رو با یه کم بالا پایین شنیدین؟؟؟؟؟؟؟؟ چند بار از مامانای خودتون شنیدین، خجالت بکش دیگه مرد شدی بچه که نیستی، سنی ازت گذشته،
 
دختر بچسب به زندگیت ما همسن شما بودیم داماد داشتیم ( حتما خیلی هنر کرده بودین، بدون اینکه از زندگیتون چیزی بفهمین داماد دار شدین حالا دیگه همه چیز حروم شده)
 
من کیف میکنم این زنهای کانادایی رو می بینم. دیروز یکی از CLIENT ها اومده تو آفیس ما 80 سالشه، ناخوناش مانیکور داره، با یه لاک قرمز جیغ، موهاش به زیباترین وجه سشوار کشیده شده، با افتخار از پشت شیشه پنجره ماشینش رو نشون میده که یه ماه قبل خریده، یه پورشه 180000 دلار، در ادامه میگه سال 2010 میخوام برم تمام مصر رو بگردم یعنی از الان داره برای 82 سالگیش برنامه میریزه!!!!!!!!!!!!! 
 
اصلا یه زن ایرانی در 80 سالگی میتونه به این فکر کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟،فقط 30 بار اون 10 متر چلوار سفید رو از تو صندوقش در میاره نگاه میکنه و ترمه و تربت کربلا رو که قراره رو جنازه اش بکشن بو میکنه، و منتظر نشسته که زودتر وقت پوشیدنشونو پیدا کنه 
 
چرا یاد نمیگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
من خیلی حرف دارم ولی سکوت میکنم ، حالا اگه دوست دارین شما بگین، البته اگه دوست دارین
 

 

 حس واقعیتونو بگین اگه دوست داشتین بگین چقدر از سن شناسنامه ایتو بیشتر احساس جوونى میکنین یا حتى بر عکس!!!!!!!!!!

 

در ضمن امروز تولد اردشیر هستش که از دوستان ثابت این وبلاگه، اردشیر جان تولدت مبارک پیررررمررردددد!!!!!!پیر شدى بابا، 27 سالت شد دیگه؟ تسبیح بدم خدمتتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیدى من چه تمیز آبرو میبرم؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم چند سالته!!!!!!!

 

 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 58 ] | جمعه 24 اسفند ماه سال 1386 | 6:25 PM | مرجان


1 2 3 4 5 6 >>
خروجی وبلاگ