امروز بذارین من از روده درازی دست بردارم ، گوی و میدان رو بسپاریم به شما. اینکار آرش جالب بود راجع به تصور و برداشت ذهنی خواننده های این وبلاگ از نویسنده اش که مرجان خانوم گل گلاب باشه، میگم بیایین اینو تبدیل کنیم به پست امروز، خدا وکیلیش اونهایی  هم که آسه میان آسه میرن امروز لطف کنن یه خط هم شده بذارن اینجا، که من بیشتر خودمو بشناسم، چند نکته راجع به این موضوع:

 
 
1- برداشت هر کسی عمدتا بنا به نوشته های این وبلاگ هستش، و یه سری مشخصات اخلاقی که من از خودم دادم، پس لطفا احساس واقعیتونو بنویسین


 
2- من تا جاییکه حرف زشت و رکیک نباشه اصلا اصلا اصلا از انتقاد ناراحت نمیشم، میتونین برداشت واقعی خودتونو با خیال راحت بگین.


 
3- لطفا، خواهشا، التماسا اسم هیچ وبلاگ یا وبلاگ نویس دیگه ای رو اینجا نیارین یا مقایسه نکنین، 90% وبلاگ نویس های دور و بر شدیدا حساس هستن و بنا به اعتراف صریح دوست ندارن اسم خودشونو جای دیگه ببینن یا انتقاد بشنون، این منحصر به یکی دو نفر نیست من چندین و چند جا این رو دیدم. پس فقط لطفا تصورتون رو از شخصیت مرجان نویسنده از قلب کویر بنویسین لطفا، اگه هر کی دوست داشت این راهو برا خودش ادامه میده


 
 
پ.ن


 
 
1- برای عید میخوام چند تا شیرینی بذارم تو آشپزخونه، اگه چیز خاصی تو ذهنتون هست بگین وگرنه من از شیرینیهای سنتی ایران در ایام عید میذارم، 

 
 
2- سه شنبه صبح به وقت تورونتو ( 9:30 ) دارم میرم برای باز کردن بینیم، و تازه ببینم چه آش شله قلمکاری در اومده از اون تو، میگم من اونوقتی که چادر و مقنعه رو همدیگه سرم بود هرگز موهام به این چربی نبود که الان هست، تازه یه بار هم این وسط ها رفتم سالن دادم برام شستن، ولی،........... چهارشنبه که میخوام برم آفیس ، یه عکس میگیرم اگه خوب شد که میذارمش اینجا براتون، اگه هم که بد شد  
 

 

من با اجازه به کامنت ها جواب نمیدم، تا آخر روز که نتیجه کلى رو میذارم اینجا

 

 


 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 74 ] | سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386 | 07:33 AM | مرجان



 

هنوزم نفهمیدم کدومش درسته، کی بیده بودم یا کی بوده بیدم؟؟؟؟؟؟؟؟

 
 
بریم سر تناسخ، آقا شرمنده من یه کوچولو همچین بفهمی نفهمی بهش اعتقاد دارم. 

 
تناسخ ریشه در اعتقادات و باورهای مذهبی هند داره و از اونجا به بعضی نقاط دیگه دنیا هم کشیده شده، امروزه تو آمریکای شمالی روز به روز داره بر معتقدین به تناسخ اضافه میشه. تناسخ یه کم بالا و پایین و فرق هایی بین فرقه های مختلف در هند داره ولی تقریبا در 90% اصلش یکیه و یه قانون رو داره، اونم اینکه روح بعد از مرگ یک انسان بلافاصله در جسم موجود زنده دیگری که هر چیزی میتونه باشه حلول میکنه و به این ترتیب هرگز اعتقادی به دنیای دیگه و آخرت وجود نداره. بیشترین اعتقاد بر اینه که بنا به عملکرد انسان یا هر موجود زنده در زندگی قبلی، مشخص میشه که در زندگی بعدی اون روح در کجا حلول خواهد کرد. مثلا یک الاغ میتونه بنا به عملکرد خوبش در زندگی بعدی تبدیل به انسان بشه ( من فکر کنم ما مثال زنده این موضوع رو در مملکتمون داشته باشیم!!!!!!! منکه یه الاغ در جلد آدم میشناسم شما رو نمیدونم) بگیرین این مرجانو باز داره پرت و پلا میگه!!!!! اثر کدئینه، جدی نگیرین!!!!!!!


 
خوب داشتم میگفتم که تفاوت در اینه که، گروه بزرگی معتقدن، که زندگی بعدی فقط بنا به نحوه اعمال و رفتار در زندگی قبلی بوده ولی یه عده که در اقلیت هستند میگن که هیچ ربطی به عملکرد نداره و یه حالت کاملا اتفاقی و تصادفی هست چرا که وقتی یه انسان میمیره، روحش میره در اولین موجود زنده ای که احتیاج به دمیده شدن روح داره، این موجود میتونه انسان باشه، حیوان یا حتی گیاه، و این یه چرخه تصادفی هست، و همین هم هست که چیزی به نام ذات و فطرت رو تشکیل میده. ( یه کم پیچیده شد؟ ) از نظر این گروه وقتی که یه آدم پست فطرت و بد ذات هست علتش اینه که ممکنه در زندگی قبلی مثلا یه میمون بوده و بر اثر همون مساله تصادف در جسم یه انسان دمیده شده حالا این آدم نشون میده که چه ملون و میمون صفت هست و گاها باعث تعجب افراد خانواده و دوستان میشه که ما مثلا تو فامیلمون یه همچین مدل آدمی نداشتیم پس چرا اینقدر این بد در اومده، علتش همون برخورد تصادفی روح ناسالم با جسم نوزاد هست. ( من هیچ نظری بر درستی یا غلطی این موارد ندارم فقط دارم نقل میکنم)


 
عده دیگری هم که در خیلی اقلیت هستن به دنیایی شبیه به برزخ معتقدن، و میگن بعد از مرگ یه انسان، قبل از اینکه روحش به وجود دیگری دمیده بشه، دنیایی در این میان هست که در اونجا به اون روح فرصت دفاع از عملکردش داده میشه و سوال و جوابهایی از طرف خداوند صورت میگیره که چرا کارهای بد رو انجام داده و حتی در اون دنیای میانی اجازه توبه هم داده میشه که اینبار هم در قالب موجودی که میخواد به دنیا بیاد، و بنا به عملکرد ایندفعه زندگی دفعه بعدش رقم خورده میشه.


 
در هر حال نکته جالب اینجاست که حتی اگه پای صحبتهای مسلمانان هندی هم بشینین باز یه جورایی به تناسخ معتقدند. در حالیکه در اسلام ایرانی این امر یه گناه کبیره هست، من الان رو نمیدونم ولی چند سال پیش رو کاملا یادمه که یه عده و گروه خاصی از دراویش که به تناسخ اعتقاد داشتن تهدید به اعدام شده بودن مگر اینکه جلسات نشست سه شنبه ها و شنبه ها رو برگزار نکنن و در این مورد هم هیچ فکری رو رواج ندن. 
من شخصا با کلی شواهد و قرائن که دیده میشه از جمله دیدن صحنه هایی خاص که آشنا به نظر میان، دیدن آدمهایی که چهره هایی بسیار آشنا دارند و یا حتی بعضی از مکالماتی که به نظر تکراری میان، به این موضوع در درصد بالایی اعتقاد دارم.یه جورایی برام قابل قبول تر از وجود برزخ و در نهایت دنیایی دیگه با کیفیت کاملا متفاوت هستش. ( نمیخوام اعتقادات شخصیم رو اینجا قاطی کنم ولی همینجوری گفتم دیگه)
 
و اما اینکه از نظر درصد زیادی از مراجع مذهبی و رهبران دینی هندی میشه با هیپنوتیزم به زندگی گذشته افراد واقف شد. این هینوتیزم هم واسه خودش جریانات جالبی داره چرا که همه جا یه جور انجام نمیشه. خیلی جاها بیشتر جنبه روانی روی شخص داره و بعضا اون شخص اصلا به اون خواب واقعی و عمیق روحی فرو نرفته و هنوز خودش کنترل افکارشو داره، ولی در هیپنوتیزم واقعی اون شخص هیچ پیوندی با روح و افکار خودش نداره و کاملا فارغ از هر فشار فکری هستش و معمولا زبان درش کار نمیکنه و فقط عملی هستش.


برای اینکه روشنتر بشه از یه کسی تعریف میکنم که جایگاه خاصی داشت در هیپنوتیزم و اصلا اینکار رو به صورت بیزنس انجام نمیداد و با اینکه قدرت خاصی در اینکار داشت ولی فقط در راه تحقیق ازش استفاده میکرد و کلی سمینار و جلسات مختلف علمی در دانشگاهها برگزار میکرد به همراه چند کار آموزی که داشت، میرفت در جاهای مختلف و نتیجه تحقیقات رو جمع آوری میکرد. این آقا در حضور جمع عده زیادی از دانشجویان رو خواب میکرد ( هر کی خودش داوطلب بود اینکارو میکرد، بقیه هم تماشا میکردن) و ازشون میخواست که عملا نشون بدن در زندگی گذشته چی بودن، یکی از این دانشجویان ( پسر بود ) وقتی رفت روی سن سالن سمینار، این آقا به روش هیپنوتیزم اینو خوابوند، و دستیاراش کلی سوزن در سایز های مختلف به بدن این فرو میکردن و این هیچ عکس العملی نداشت، حتی یه قطره خون هم نمیومد، و بعدش بهش میگفت حالا به ما بگو که قبلا چی بودی ( اینو معمولی نمپرسه، تو گوشش و به روشهای خودش میگفت) و اون پسره کاملا شبیه یه مار شروع کرد لغزیدن روی زمین و فس فس میکرد با صدای مار، که از این مورد خیلی چیز های جالبی بود، مثلا دختریکه از جاش در همون حالت خواب ایستاد و شروع کرد با صدای بلند سخنرانی کردن، که نشون میداد در قالب یه رهبر یا سیاستمدار بوده، این دختر رو ما از نزدیک میشناختیم و وقتی بیدار شد هیچی یادش نبود و وقتی فیلمها و عکس های خودش رو می دید در حال سخنرانی، غش کرده بود از خنده میگفت بهم میاد ها برم دوباره تو همین خط، و اما کلی منو تشویق کردن که برم داوطلب بشم، منم از شما چه پنهون ترسیدم اون بالا شروع کنم به جفتک پرونی و عر عر کنم، یا مثلا بپرم لنگ و پاچه اون یارو رو بگیرم با یه واق واق مدل سگ هاری گفتم منو معاف کنید تو رو خدا، اما برای قسمت بعدیش داوطلب شدم.


 
قسمت بعدیش خود اون طرف هم همراه داوطلب میخوابید و این کار هیپنوتیزم رو شخص دیگری انجام میدام، و در اون حالت که هر دو نفر کاملا خواب بودن، شخص داوطلب حرف نمیزد و ساکت بود و فقط باعث میشد روح اون استاد رو همراه خودش ببره، و وقتی که هر دو از خواب بیدار میشدن، اون استاد هیپنوتیزم به طرف میگفت که به یک یا چند دوره از زندگی قبلی اون سفر کرده و میتونه بگه که قبلا اون کی بوده 
 
دقیقا داشتم اینها رو تایپ میکردم امیر اومده یه روبان صورتی گرفته جلوم میگه

 " YOU ARE GETTING SLEEPY، MARJAN، YOU ARE GETTING SLEEPY " 

 این پسر من شدیدا به هیپنوتیزم علاقه داره، بعدش من خودمو زدم به خواب میگه

( صدای میمون) WAKE UP MARJAN، YOU ARE MONKEY NOW، SAY GOO GOO GA GA  

 والا از این ننه همچین بچه ای عجیب نیست دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! GOO GOO GA GA


 
و این شد که به من گفت با من امده تا یکی از روستاهای کوهستانی در اروپا و منو دیده که یه دختر بچه بودم اونجا ( من از اولش هم شیک بودم قبلا هم اروپایی بودم جان عمه جانم، حالا از مدل داهاتیش) ، و اما زندگی قبل ترش عمرا اگه بگم کجا بودم و چی بودم، مگه خرم که بگم، اما یه دوره قبل ترش، یه پسر عاشق بودم که خودکشی کردم. اینها رو به من گفتن، ولی این خدا چه نامرده، یه وقتی منو پسر کرد که پسرا  ک.س خل بودن به خاطر عاشقی خودکشی میکردن، من میخواستم الان پسر باشم که آتیشششششششششش بسوزونم، خدا واقعا خر رو دید شاخش نداد، من اگه پسر بودممممممممممممممم، چه غلط ها که نمیکردم،


 
حالا بسه دیگه، یعنی کلش همینه دیگه، اگه سوال دارین بفرمایین، اگه جاییش مبهمه بازم بفرمایین، البته از این استاد هیپنوتیزم چیز های جالبی بود برای تعریف کردن ولی حالا دیگه بسه
 
GOO GOO GA GA  !!!!!!!!

 

پ.ن

 

آشپز خونه به روز شد با سالاد میگو توسط مرجان متناسخ هیپنوتیزم شده ( چه سالادى)

 

غذاهایى که من میذارم همشون یه جورایى به درد سر کار گذاشتن مهمون میخوره، چون شدیدا شکم پر کنه و معمولا ایرانیها عادت ندارن که سر میز یه جور غذا باشه، این غذاهاى من معمولا خوش رنگ و آبه براى میز مهمون، خیلى پر کار نیست، اصلا پر خرج نیست، قیافه اش گول زنکه، میز پر کنه شدید،

یعنى دقیقا مثل خودمه بیشتر از اونکه مفید باشه شلوغ پلوغ میکنه

 
1- لینک اون کتابه رو 1500 جا گذاشتمش دیگه تو رو خدا دانلودش کنین به هر کلکی شده


 
2- سارای عزیز چند وقت پیش به یه بازی دعوت کرده بود که چه کتابی رو نخونده گذاشتین و نصفه ولش کردین، سارا جون من کتاب زیاد خوندم، خیلی زیاد، خیلی هم کتابهای عجیب و غریب زیاد خوندم، اما هنوزم یادم نمیاد هیچکدوم رو نصفه ول کنم، اصلا هم اهل انتقاد به کتاب نیستم به نظر من اگه هر کتاب فقط یه جمله برای آموزش داشته باشه باز هم با ارزشه، نباید همون یه جمله رو  هم از دست داد، اینکه خیلی ها میگن رمان در پیتی، من نمیگم،خیلی کتاب های این مدلی هم خوندم که حتی اگه کسی دستم دیده بهم خندیده که وای اینا چیه میخونی ولی من لذت خاصی میبرم از کتاب و برام نویسنده خوب و بد هم وجود نداره، همه کسانیکه وقت میذارن و مینویسن، دارن یه سری آموزش رو به مردم میدن که بسیار قابل احترامه، پس همه کتابها دارای ارزش هستن فقط نوع قضاوت روی کتاب بسته به سلیقه خواننده اون کتاب متفاوته


 
3- من نمیدونم تو هند داشتم درس میخوندم یا دنبال این کارا بودم همش، GOO GOO GA GA
 
 
 

اینم از على عزیز رسید ، از قول حضرت مولانا، جالبه، ولى خواهش میکنم یه چیز رو توجه کنین، نوشتن این چیز ها توسط من دلیلى بر رد یا قبولى اینها نیست، اصلا، هر کسى باید خودش با تحقیق و مطالعه راه باور ها و اعتقاداتشو پیدا کنه

ممنونم از على، همولایتى عزیز، از دیار کویرى سمنان

 

از جمادی مردم و نامی شدم / وز نما مردم به حیوان سر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم    

حمله دیگر بمیرم از بشر / تا بر آرم از ملایک بال و پر     

 وز ملک هم بایدم جستن ز جو / کل شی هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک قربان شوم  / آنچه اندر وهم ناید آن شوم           

پس عدم گردم عدم چون ارغنون / گویدم انا الیه راجعون        

 
 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 40 ] | دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386 | 06:01 AM | مرجان



 

اسم واقعیش بوده ستیا نارایانا، و در نوامبر سال 1926 در شهر کوچیکی نزدیک حیدر آباد به دنیا اومده، جالب اینکه از خانواده آنچنانی نبوده از هیچ لحاظ، بر عکس شریدی سای بابا که از رده برهمن ها بودند. در بچگی کلا موجود عجیب و غریبی بوده و خودش دوست داشته که یه سری چیز هایی راجع به علوم ماورائی مطالعه کنه، ولی در کل بچه درس نخون و تنبلی بوده، یه بار به طور اتفاقی جایی میشنوه که شریدی سای بابا گفته که روحش در جسم کسی حلول میکنه که در حوالی حیدر آباد زندگی میکنه، و زمانیکه ستیا سای بابا 16 سالش بوده یه روز که به ظاهر بیرون از شهر بوده برمیگرده خونه و اعلام میکنه که خودش وجود شریدی سای بابا رو حس کرده و متوجه شده که روحش در او حلول کرده و الان اون تمام نیروی شریدی سای بابا رو در خودش میبینه. از همون روز درس و مدرسه رو میذاره کنار و شروع میکنه به صحبت راجع به این موضوع و چون کلا انسان باهوشی بوده و میدونسته که چطور از فرصتها استفاده کنه، شروع میکنه روی مردم عامی کار کردن، و از طریق اونها اسم و آوازه خودش رو به همه جا میکشونه.


 
نکته جالبی که در حد یه حرف باقیمونده ولی من شخصا حس میکنم غلط نیست اینه که سای بابا برای سالیان سال 2-3 مباشر و همراه داشته که همه جا همراهش بودن و به اسم مریدانش باهاش همه جا میرفتن، یکی از اینها صوفی و عارف بزرگی بوده و دارای قدرت انرژی درمانی ، میگن که سای بابا این آدم رو استخدام کرده بوده که با خودش هر جا میره ببره و اون معجزاتی که از انرژی درمانیش دیده و شنیده شده ظاهرا تماما کار اون عارف و صوفی همراهش هست نه خودش. چندین سال پیش یکی از سران دولت هند بیماری میگیره و میخواد که سای بابا تنها به دیدنش بره، و میگه چون میخواد که این بیماری در بین مردم نپیچه باید حتما تنها باشه، اول که قبول نمیکرده و در نهایت میره و حتی بعد از چند جلسه به اون صاحب منصب اعتراض میکنه که تو با من راه نمیای، و من نمیتونم روی تو کار کنم، اون شخص دولتی هم که از اول قصدش امتحان کردن این بوده به همراه درمان بیماریش میگه من که رو به مرگم از آخرش همه مردم هند باید بفهمند پس تو اون 2-3 تا مرید و پیر همراهت رو هم بیار، و چند نفری مراسم غزل خوانی ( نوعی از آواز اصیل و سنتی هندی که معمولا با سی تار و طبلا همراهی میشه، بیشتر در بین مسلمانان رسم بوده و اشعار معنوی و عرفانی هست و در حقیقت نوعی مناجات با خداست و برای تزکیه روح استفاده میشه، خیلی ها دوست ندارن نفس غزلخونی رو و از مراسمش هم خوششون نمیاد ولی من عاشق این مراسم بودم، روح آدم پر میکشه، یه جورایی) رو اجرا کنن، و سای بابا قبول میکنه، وقتی اینها همه با هم میان اونجا این شخص شروع به زاری میکنه که سای بابا جان من میدونم تو به اندازه خدا قدرت داری پس یه بار دیگه امتحان کن بلکه من بیماریم خوب شد اگر نه که غزل خونی و استغفار داشته باشیم، همون موقع که مراسم انرژی درمانی شروع میشه، این فرد میگفته که داره لحظه به لحظه حالش بهتر میشه، و واقعا هم خوب شد، و از همونجا فهمید که اینها کار اون 2-3 تا همراهش هست و در واقع قدرت اصلی دست اوناست که گمنام هستن. درباره این موضوع کتابی نوشت ولی خیلی طول نکشید که طرفدارای سای بابا تمام اون کتابها رو جمع کردن و آتش زدن، میگن هنوز هم نسخه هایی از اونها وجود داره پیش بعضی از خانواده ها ولی در کتابخانه های عمومی پیدا نمیشه، من ندیدم و حتی نمیدونم اسمش چیه، این جریان هم یکی از استاد ها سر کلاس تعریف کرد.


 
سالهای بعدی سای بابا شروع کرد به بیزنس با این اراجیف و کلی معبد و تمپل ساخت و مردم هم که روز به روز بیشتر به طرفش کشیده شدن، به اسم جمع آوری پول برای فقرا کلی مال و منال به هم زد، در این بین یه چیزی که قبلا هم گفتم این بود که هوشش به کمکش اومد تا بیشتر بچاپه، مثلا کتابهای عرفای بزرگ رو مطالعه میکرد و یا در مدیتیشن خیلی خوب بود و همون جملات به ظاهر عرفانی و خدایی رو به کار میبرد که خداییش بعضا آرامش دهنده هم بودند، به همین دلیل خیلی از مردم اون رو به عنوان خدای خودشون پذیرفتند.


 
احتمالا میدونین که در هند نام 1075 خدا رسما به ثبت رسیده، و حالا غیر رسمی ها که نمیدونم چند تا هستن. یکسری از این خدایان که آدم هستن و به خاطر میزان فهم عرفانیشون لقب خدا گرفتن ولی عده دیگه زاییده تصورات و خیال هستن مثل انسانی که دارای خرطوم فیل هست یا 6 دست داره و یا موشی که نصفش به شکل یه آدم هست، معمولا این خدایان تخیلی ترکیبی از آدم و حیوان هستن. معروفترین خدایان هند شیوا و کریشنا هستند و این خدایان در هند دقیقا بغل دست خدایی که ما قبولش داریم و عیسی مسیح و زرتشت ( اهورا مزدا) و بودا قرار گرفته، بعد از اینها هم خدایانی مثل راما و رادا که هرکدوم سمبل چیزی هستند، مثل سلامتی، تحصیل ( یکی از مراسم بسیار باشکوه و مفصل هندی ها راجع به خدای تحصیل هست و اسمش هست ساراسواتی پوجا، یه مراسم دیدنی و شاد) ، ثروت، س.ک.س، خانواده و..............ستیا سای بابا هم یکی از این خدایان هستش


 
و اما تجربه شخصی من از سای بابا این بود که این آقا دکمه انرژی درمانیش لای پاش بود به مرگ خودم، تا دست راستشو می اورد بالا که انرژی بده دست چپش به طرز فجیعی میرفت لای پاش و قسمت پایینی یا همون ت.خ.مش رو محکم میگرفت همزمان سوراخ دماغهاش گشااااادددددد میشد، بعدش نفسشو میداد تو بعدش زوزه میکشید که تمام این حالات با تغییرات دست چپش یکی بود. یعنی وقتی فشارش زیاد میشد زووزززززززههههههههههه این بلند میشد حالا منکه ت.خ.م ندارم ( البته ظاهرا) ولی فکر کنم مال همه همین باشه اگه یکی بگیره محکم فشار بده خوب طرف زوزه اش در میاد حالا این یعنی که داره انرژی درمانی میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 
بعدش چشماش خیلی با حاله فقط رو زنها همینم که نفسش تموم میشه دیگه حال زوزه کشی نداره اول دست چپش رو از قسمت مورد نظر برمیداره بعدش یه نفس راحت میکشه، حالا نوبت مردم احمق میشه که زوزه بکشن یعنی دوباره دوباره، آقا بعضی ها غش میکنن، بعضی ها جیغ میکشن، این وسط زنهای ایرانی تماشایی ترن، وای وای میخوابن رو زمین، میلغزن، کشون کشون داد میکشن، سااااییییییییییی بااااابااااا، سااااایییییییییییی باااااباااااا، ، آاییییییییییی خداااااااا، سای بابا تو خدااااااایییییییییی تو خداااییییییییییی منم چشما 4 تا به این همه فهیم از کشورم نگاه میکردم، بعدش همون زنهایی که گفتم تازه دستاشونو میارن بالا گریه میکنن، آخرش هم دستاشونو میکشن رو صورتشون بعدش از حال میرن، اون همراهاشون داد میکشن اقدس جون اقدس جون شفا گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون زنه سرشو تکون میداد، این همراهاش یه مشت هوچی شروع میکردن، ساااااییییییییییییی ساااااایییییییییییییییی سااااایییییییییییییییییییییی انرژی انرژی انرژی ( هسته ای نه ها، اونکه حق مسلم ماست به ت.خ.م آقای پ.ر.ز.ی*د..ن*ت.وصله نه سای بابا ) بعدش دوباره این شارژ میشه یه لبخند تحویل جمعیت میده دوباره همون مراسم دست چپ و راست شروع میشه.


 
ورداشته مرتیکه الدنگ واسه خودش قصر درست کرده، یه عالمه بنیاد خیریه در سراسر دنیا که همینطور دارن پول بالا میکشن،  من حالا از مردم خرافه پرست هند ایراد نمیگیرم اما ایرانی ها برام عجیبن خیلی.


 
این قصرش در میسور هست نزدیکی بنگلور و من واقعا وقتی رفتم اونجا دلم گرفت از اینهمه مردم کوتاه فکر، قصه و شایعه پشت سرش زیاده و جالبه که هنوز هیچکس چیز آنچنان خاصی ازش ندیده، خودش هرروز نمیاد تو اون معبد و فقط بعضی وقت ها پیداش میشه، اما معبد از ساعت 7:30 صبح تا 8 شب معمولا بازه، با زمینها و ستونهای مرمری، توریست خارجی زیاد میاد اونجا ولی بیشترشون جنبه دارن، حتی اگه اعتقاد هم دارن، خودشونو کنترل میکنن ولی معمولا خانمهای ایرانی خیلی با حالن اونجا.


 
البته من میخوام تو پستی که راجع به دالایی لاما مینویسم چند جمله ای راجع به اعتقاد و خدا از قولش بذارم، که جملات جالبی بود.


 
و اینکه حالا شایعه در هند پیچیده که روح این سای بابا بعد از مرگش در پسر دیگه ای حلول میکنه در ایالت بیهار به نام پریما سای بابا، که خیلی ها اصلا این امر رو موافق با اصل تناسخ نمیدونن، چون در تناسخ کسی از قبل نمیدونه که روحش چی میشه بعد از مرگش، و میگن بسته به نوع عملی که در زندگی قبلی مرتکب شدی زندگی بعدیت مشخص میشه، و اینکه طرفداران جدی و پر و پا قرص تناسخ میگن که روح بلافاصله بعد از اینکه از تن شخص اولی بیرون رفت، به شخص بعدی حلول میکنه، و حتی یه لحظه هم سرگردون نمیمونه، در حالیکه در کیس سای بابا ، چندین سال بعد از مرگ شریدی سای بابا این اتفاق افتاده پس تو اون مدت روحش در بدن کی بوده؟ 


 
تناسخ (Reincarnation  )به جای خودش بحث جالبیه و من تجربیات جالبی از هیپنوتیزم افراد و اینکه کشف کردن که در زندگی قبلی چی بوده رو دارم، در مورد خودم اون کسیکه مشغول هیپنوتیزم بود گفت که یه دختری بودم، در یه روستای کوهستانی تو یه کشور اروپایی ( منم حدس زدم اسمم آنت بوده، اون روستا هم در آلپ و سوییس بوده یه داداش هم داشتم اسمش دنی بوده با یه دوست به اسم لوسین) که چون خیلی به درگاه خدا گناه کرده بودم و قدر اون روستای خوش آب و هوای اروپای رو ندونستم اینبار تو ایران به دنیا اومدم، ناشکری نکنین ها دفعه دیگه تو بورکینافاسو به دنیا میایین حالتون جا میاد واسه همین ا.ن دلتون تنگ میشه، من گفته باشم.
 
حالا اگه حوصله داشتین براتون از هیپنوتیزم خودم و زندگی گذشتم میگم.، به نظرتون شما چی بودین؟


 
این آهنگ رو وبلاگ یه غزل هندی هستش از نوع سبک و نه خیلی تخصصی که با قطعاتی از فارسی میکس شده و خواننده اش هم اعظم علی هستش، احتمال میدم همه شنیده باشین ولی خوب من خودم کلی سی دی غزل دارم که باهاشون حال میکنم ولی ترسیدم برای شما سنگین باشه برای همین نذاشتمش اینجا، به آهنگ زمینه گوش کنین، جالبه، اما اصل غزلخونی توسط حرفه ای های هندی واقعا حالی داره، بسیار زیباست.


  پ.ن

 

اینم اون کتابى که قول داده بودم بذارمش (راجع به اون معبد ) اینجا، فقط لطفا دقت کنید که این کتاب پى دى اف عکس نداره ضمن تشکر از حسین عزیز، دوست خوبى که من به اندازه یه دنیا شرمنده اش هستم، ممنونم حسین جان ( ترکیه) ،

 

اما این یکى رو خیلى مواظب باشین هر جایى بازش نکنید، من گفتم، این تمام عکس ها و حالتهاى مختلف کتاب اصلى رو روى دو تا آدم زنده اجرا کرده بیشتر جنبه آموزشى داره با ذکر توضیحات مفید لطفا یواشکى دانلود کنین، یواشکى تماشا کنین من مسئولیت اخراج شما رو از اداره به عهده نمیگیرم


 
 مرسى امین جان، گذاشتم تو RAPID SHARE امتحان کنید، حالا خودم لینک دوم رو عجیب غریب میبینم
 

  


اینم زحمت دوست عزیز جناب عسگرى که یه بار منو دوست داره یه بار نداره بالاخره ما که نفهمیدیم، با توضیح کامل خودش.

آایییییییى بیوفاااا: دیگه دوستم ندارى؟؟؟؟؟؟

ENJOY

سلام
به دلیل اینکه دیدم مطالب این کتاب کاملا آموزشی و کاربردی می باشد تصمیم گرفتم اون انتشار بدم تا دیگران این کتاب را توی آرشیو خودشون داشته باشند و هر وقت نیاز داشتند با مروری بر مطالبش یک حال اساسی به خود و دیگران بدند
من این کتاب را به طور کامل دانلود کردم البته همون کتاب اصلی که تصاویر داشت.
فقط دوستان بعد از دانلود با نرم افزاهایی مانند Winrar اون رو از حالت فشرده خارج کنند
برای دیدن این کتاب نیازی به هیچ نرم  افزاری نمی باشد من اون به فایل exe تبدیل کردم و بر روی تمامه ویندوزها قابل باز شدن می باشد
این هم لینک دانلود کتاب

http://rapidshare.com/files/92662183/Kama_Sutra_FullBook.rar.html
 
  

 لینک کتاب دومى رو اینجا هم گذاشتمش تا 7 روز باقى میمونه، این دیگه UNZIP شده و احتیاج به چیزى ندارین براى باز کردنش، اینم یه امتحان بکنین، اگه نشد شرمنده. مشکل از اینجا نیست دیگه

 

http://www.yousendit.com/transfer.php?action=batch_status&batch_id=QjBBeUNPdzhnYVBIRGc9PQ&crrpt=
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 36 ] | یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386 | 07:44 AM | مرجان



 

من دیدم 5 تایی مد شده ترسیدم از قافله عقب بیفتم اصلا هم تو مود جدی نویسی نبودم، این شد که دارم سعی میکنم با 5 تا تموم کنم ( خودم نه، پستمو)
 
 
1- خدا از سر تقصیرات همه بگذره از مال ما هم همینطور، چوب خدا صدا نداره، آقا من هی میرم تو آینه به این چونه نگاه میکنم یاد یه بچه بدبخت خجالتی میفتم تو سمنان که از بخت بدش زده بود یه کم چونه اش دراز بود ( سمنانی نبود، اونجا دانشجو بود) من زبون بریده هم یه دفعه از دهنم پرید جلو یه مشت دختر بی جنبه بهش گفتم ممل چونه، که این بی جنبه ها هم هر بار دیدنش هر هر خندیدن بهش گفتن ممل چونه، این چونه من امروز نتیجه آه اونه، من میدونم حالا خدا رحم به بقیه کنه. من موندم اگه قرار باشه بقیه اسمایی که رو مردم گذاشتم هم سرم بیاد چی میشه!!!!!!!!!!!!مثلا یه همسایه داشتیم اسم پسرش عبد الرحیم بود،چون قدش کوتاه بود یه مدت اسمشو گذاشته بودیم رحیم کی ( کی در سمنانی یعنی کوچولو) تا اون وقتی که شلوار لوله تفنگی مد بود، از این جین های چسبون این میپوشید، همه بند و بساطش میزد بیرون ما هم دوباره در حضور یه مشت بی جنبه اسمشو گذاشتیم رحیم د.و.د.و.ل، مونده که مونده که مونده تا همین الان . پس فردا بچش میخواد شوهر کنه اسمش هنوز تو زبون همون دوستامون هست. نفر بعدی، 2 تا حسن داشتیم که هر دو تا بچه با حال به حساب میومدن، اسم یکی بود حسن مرغابی ( رو شیشه عقب ماشینش عکس یه پرنده بود که اصلا هم شبیه مرغابی نبود، ولی من بهش گفتم حسن مرغابی) ، یکی دیگه حسن سیبیل، بیچاره سیبیل هاش هم خیلی خوشگل بود بهش هم میومد، ولی دیگه این اسمش بود، حالا که آه ممل چونه از همه بیشتر گرفت، خودم شدم مرجان چونههههههههههههههههههههه، حالا خدا رحم به آه رحیم کی کنه مرجان د.و.د.و.ل نشم دیگه.......
 
2- این دکتره که منو عمل کرد در حقیقت بهترین دکتر جراحی زیبایی اینجا شناخته شده ولی طفلک یه ذره کم داره،یه خل بازیهایی هم داره.
میگه کی معرفیت کرده میگم مهسا، میگه من تو سال گذشته بیشتر از 10 تا مهسا عمل کردم، فامیلیش رو بگو، من تا بیام حرف بزنم خودش میگه تند تند. کانادایی یهودیه ولی میگه اگه ایرانیا نباشن من باید بیزنسمو ببندم، همزمان با من یه مرجان دیگه هم اونجا بود مماخشو برید. حساب سلیقه ایرانیا دستشه. نزدیک 70 سالشه،  از کمر و گردن هم دولاست، اما یه دستیار داره من میگم دکتر شما بگین جیگر، یا شایدم جیگگگگگررررررررررررر، آی خوشتیپههههههههههههههه البته به چشم برادری باشه ها. قبل از عمل دکتر بیهوشی اومده با همین دستیار بالا سرم من همونطور که نشسته بودم رو تخت، یهو خودمو ول کردم به حالت دراز کشیده، این مادر مرده ها هول شدن که تو حالت خوبه منم میگم آره بیهوش شدم، دستیاره میگه چر؟ از ترس؟ میگم نه از خوشگلی تو!!!!!!!!!!!!! چشماش از تعجب لوچ شد، که این دیوونه دیگه کیه، همه پرستارها و دکتر بیهوشیه از حالت گفتن من و گیج شدن این دکتر جیگره غش کرده بودن از خنده، دکتر بیهوشیه میگه، من عاشق اینم که با آدمهای خوش روحیه کار کنم، YOU MADE MY LIFE EASY!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما دکی جیگره همینطور شوک شده بود بالا سرم نمیفهمید جدیه یا شوخی تازه میخواستم یه تیکه بیام که این نامرد حسود ( بیهوشیه) اون تلنبه اشو چپوند دم دهنم منم 2 ساعت بعد با صورت باند پیچی بیدار شدم، ولی اون دکی هی رژه میرفت موقعی هم که میخواستم بیام خونه اومد یه هاگ ( HUG ) محکم داد،


 
3- اینجا یه سریالی هست برای بچه ها به اسم THE BIG COMFY COUCH که همشون دلقکن و دماغهای قرمز گرد دارن، امیر یه خرده منو نگاه کرده میگه من آرزو میکردم دکتر برات دماغ مالی رو بذاره، مالی عروسک تو همین داستان هست، عکسشون هم همینجاست.


 
4- من قبلا تو بعضی چیزا اینقدر بی جنبه نبودم، خیلی هم ظرفیتم بالا بود مثل آمادگی برای اعتیاد. سال 2003 به خاطر بعضی مسائل پزشکی من تقریبا هر هفته بین 5 تا 10 ML مرفین داشتم از طریق تزریق که اگه اون مرفین ها نبودن من هم دردم ساکت نمیشد، تا اینکه در پایان 2003 عضو مزاحم و دردناک جراحی شده و رفت تو سطل آشغال منم از اون مرفین های هفتگی خلاص شدم، حالا بعد از اینهمه سال، دوباره یه 5 میلی مرفین زدن به ما، وای چه بی آبرو بازی که در نیاوردم، اولش یخ کردم، شدید، بعدش از گردن به پایین فلج شدم، بعدش رفتم تو هوا و فضا، رویا میدیدم، بعدش سرمو آوردم بالا به پرستاره میگم اکش کیوژ می، هی میخواد بیدارم کنه، صدا میکنه میگم یش، یش، ..........خلاصه جریانی بود، حالا اومدیم خونه با یه عالمه کدئین ، 2 روز اینها رو خوردم هیچیم نشد، امروز دوستام اومدن اینجا، من نمیتونستم سرمو بالا بگیرام، همش چرت عین این شیره ای ها، هی سرم میفتاد پایین دوباره از سر نو، اینها هم که هر هر میخندن، یکیشون هم که استاد مسخره بازی دیگه، خودتون مجسم کنین چه فیلمی بود،
میگم گشنمه، دوستم میگه. بیا مرژانی، یه کم اژ این بیشکوییتا بخور، نشئه ات میکنه، الان یه لیوان شیر موژ هم خودم برات درشت میکنم، پش دوشتی به چه دردی میخوره؟ هاننننننن؟ نه خودت بگو، مرژان ژان.


 
 
5-من سه تا ایمیل رسیده بود به دستم از الف و ز و ف، 3 تا دختر جوون، یه سوالی پرسیده بودن، در رابطه با ماجرای عاشقانه، و اتفاقاتی که در پایان ولنتاین افتاده بود، چون داستان هر سه نفر با 10% بالا و پایین مثل هم دیگه هستش جواب هر سه رو میذارم اینجا، هر چند که دوست دارم مفصل راجع به این موضوع بنویسم ولی فعلا همین هم بد نیست


 
A) هر سه تا یه اشتباه مشترک کردین، عاشق شدین یه طرفه و ابراز عشق کردین، این غلطه برای فرهنگ ما، اگه بیرون از ایران باشین و یه مرد غیر ایرانی باشه تازه کلی هم خوشحال میشه ولی پسرای ایرانی نه. نباید همون اول راه بهشون ابراز علاقه کرد، همین اخیرا یه موضوعی درباره یه نفر دیگه که خودم از نزدیک میشناسم این اتفاق افتاد و پسره یه حرفی زد که من به اون بنده خدا گفتم دیگه از اینجا به بعد یه دیوار بکش و یه مرز بذار تو نوع ابراز احساساتت.


 
B) فهمیدین که یه ریگی به کفششونه و خیلی باهاتون صادق نیستن باز خواستین به روی خودتون نیارین، چر؟ اگه به خاطر عشقه غلطه، ولی اگه فکر میکنین که میخوایین یواش یواش این ارتباط رو قطع کنین، خوب یه چیز دیگه.


 
C) خیلی چیز ها هست تو دلم که بگم ولی نمیتونم جدی احساس خستگی میکنم، ولی در کل رابطه ها مسخره شده الان تو ایران همش همه میخوان سر هم کلاه بذارن و همدیگرو بچاپن، یا به اصطلاح خودتون همدیگرو دور بزنین، ببخشید ولی فاتحه اینجور روابط رو باید خوند، الان متاسفانه دخترا هم یه کم قاطی کردن ، دیگه نمیشه همه چیز رو گردن پسرا انداخت، حالا اصلا باشه تا بعدا که بگم، همین الان دوباره دارم میرم تو چرت، داداشششششششش.

 

 آشپزخونه به روز شده با رولت توسط نوشین

 

 


 
 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 31 ] | شنبه 27 بهمن ماه سال 1386 | 07:55 AM | مرجان


1 2 3 4 5 6 >>
خروجی وبلاگ