من قالب کامنتدونى رو عوض کردم ظاهرا کار میکنه، لطفا شما هم بگین همینجوره یا نه؟
یه سرى کامنت در قالب ایمیل رسید که خودم کپى میکنم اینجا جاى کامنت ها، اون کنتور کنارى هم به فنا رفته اصولى، آمار نشون نمیده، ببینم چیکارش میتونم بکنم هر چند که اون خیلى مهم نیست

ببخشید از اینکه اذیت شدین بابت کامنت ها من همه رو میذارم اینجا جواب هم میدم

 

تشکر بسیار زیاد از حامد عزیز

از قدیم گفتن هر چه از دوست رسد نیکوست، اما این درست تو شرایطى رسید که من شدیدا اعصابم خط خطى  شده بود سر این قالب پیدا کردن که یهو از اصفهان خبر رسید که من برات یه قالب درست کردم و من غ...............ش ش ش ش ش کردم از خوشحالى چون از طرحش هم خوشم اومد و از همه مهمتر غافلگیریش بود.

در هر صورت ممنون حامد جان، موفق باشى

یه کم سوالهای کانادایی جواب بدیم
 
1- سه نفر راجع به رشته علوم ارتباطات سوال کرده بودن که من میذارم به حساب MASS COMMUNICATION، اگه اشتباه کردم بهم بگین، یه چیزی  تو مایه های خبرنگاری و ژورنالیسم
 
تو کانادا این رشته ها پول نسبتا خوبی داره ولی فراموش نکنین مخصوصا برای خبر نگاری و ژورنالیسم زبان خیلی بالا میخوان و اینکه بدون گذروندن دوره دانشگاهی نمیتونین اینجا وارد بازار کار بشین به آسونی، حتما دوره میخواد ، من یه نفر رو شخصا میشناسم که هندی بود، و تازه زبانش عالی، فقط لهجه داشت با فوق لیسانس تو همون MASS COMMUNICATION بازم مجبور شد یه دوره فول تایم یک ساله برداره، خیلی راحت نیست ولی مثل بقیه چیز ها نشد نداره.
 
2- مهندسی معدن
 
معدن این روز ها توی کانادا خیلی شغل پردرامدی هست ولی اصلا نمیشه اساس زندگی رو به تورونتو گذاشت، چون اینجا براش به اون صورت کار نیست چرا که دفاتر مرکزیشون اینجا هست ولی بشتر کارها توی آمریکای جنوبی مستقره، اون عکس پست قبلی که تورونتو رو نشون میده یه ساختمون سیاه همین جلوشه من 2 سال تو طبقه 38 اون برج کار میکردم شرکتی بود مرتبط با معادن آمریکای جنوبی، یه آقای ایرانی هم که اگه اشتباه نکنم دانشگاه گرگان درس خونده بود، اونجا استخدام شده بود، تمام کارش تو مکزیک بود و فقط هر 2-3 ماه یه بار میومد تورونتو، چون من کار حسابداریشو میکردم میدیدم بالای سالی 200000 دلار حقوقش بود، به علاوه تمام هزینه های ایاب ذهاب و اجاره خونه تو مکزیک همه رو شرکت میداد، و صد البته که از فروش سهام اون معادن خیلی هم شرکت پولداری بود، ولی در کل رشته بسیار خوبیه، فقط یه دوره خیلی کوتاه مدت میخواد برای آشنایی با سایت ( محلی که معادن توش هست) در کانادا و آمریکای جنوبی، تازه از خدا هم بخواین پر از جنیفر لوپزه، سلما هایک، پنه لوپی کروز، کاترین زیتا جونز، شکیرا، ....... بده؟ شما بدتون میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ والا این بچه ایرانیه که میگم که داشت حال میکرد حسابی، میگفت من خر باشم زن بگیرم دور و برم یه عالمه شکلاتی هیکل درست، همه هم EASY GOING.
 
3-در جواب امیر عزیز که گفته میخوام بیام اونجا به خاطر آرامشش و اینکه با مدرک ارشد دانشگاه آزاد، و چقدر پول لازم داره
 
امیر جان اول از همه اینکه مدارک دانشگاه آزاد اینجا مورد قبوله فقط تو به من نگفتی رشته ات چیه، برای دوره دکترا حتما تافل میخوای، دانشگاه با دانشگاه هم فرق میکنه از نظر پذیرش، ولی در کل کار نشدنی نیست و باز هم میگم رشته تحصیلیت خیلی مهمه، بعضی از دانشگاه ها برای بعضی از رشته ها حتما امتحان GRE و GMAT میخوان، بعضی ها نه. اگه دوست داشتی رشته ات رو بگو ببینم میتونم بیشتر کمک کنم
 
بعدشم که بزرگترین مزیت کانادا آرامشش هست، زندگی اینجا واقعا.........مممممممممم نمیتونم بگم بلت نیستم چه جوری بگم که سو تفاهم نشه ولی به خدا اوناییکه غر میزنن جد و آبادشون یادشون رفته، الکی خیال میکنن از نوادگان خان قجر بودن، به حرفشون گوش ندین، اگه از طبقه متوسط هستین و واقع بین هم هستین و اصل و نصبتون یادتونه، کانادا بهشته از زندگی اینجا لذت میبرین
 
اگه پست های اولی منو خونده باشی گفتم که با 300 دلار اومدم کانادا، با توجه به اینکه به پوست کلفتی اعتراف کردی پس جای نگرانی نیست، روز اول میز و صندلی بهت تعارف نمیکنن ( شاید هم اگه خیلی خوش شانس باشی بکنن، بعید نیست) ولی بیکار و گرسنه نمیمونی اصلا، تو کانادا هنوز کسی لنگ پول نمونده مگر اینکه خودش یه مشکلی داشته باشه از جمله گشادی زیاد ماتحت وگرنه برای پول نگران نباش. اگه سوال خاص تری بود ناز بالا خانوم ( هویت واقعی من) در خدمته.
 
4- علی هم ولایتی عزیز گفته میخواد بره استرالیا، علی جان موفق باشی به سلامتی انشا الله، ولی رو این موضوع کمی فکر کن که رفتن اونجا فقط از این جهت که بمونی تا سیتیزن بشی خوبه که بتونی با پاس استرالیایی برای اقامت دائم کانادا اقدام کنی و حد اقل از صف 250 میلیونی سوریه در بری، ولیییی، توی استرالیا شانس های کاری مثل کانادا نیستن، استرالیای امروز مثل کانادای 30 سال پیشه که تازه شروع کرده بود به مهاجر گرفتن، مردمش هنوز با خارجیها خوب کنار نیومدن و یه کم به خاطر اون خاصیت نژادیشون، فیس دماغ هستن، مشاغل بیشتر کارگری، و سخت هستش، ولی به هر حال راهیه برای خودش، با توجه به تجربه خیلی از کسانیکه رفتن اونجا از جمله 3-4 دوست کانادایی که از طریق ویزای کاری رفته بودن، همشون هم حسابدار بودن، باور کن خیلی زودتر از موقع برگشتن، یعنی وقتی به کانادا میگن سرزمین فرصتهای طلایی، دروغ نیست، واقعا همینجوره، ولی استرالیا هنوز به این مرحله نرسیده تا چند سال آینده هم نخواهد رسید، به هر حال هر کاری میکنی موفق باشی
 
5-خوب و اما هادی خان که راجع به پونا و کلکته گفتن. 
در مورد پونا که خودم یکی از فراریهاش بودم و گفتم که اصلا توصیه نمیکنم، دانشگاهش معتبره ولی در کل یه شهر توریستی بیشتر هست تا درسی، و من واقعا نمی پسندم.
 
کلکته، حتما خودت هم میدونی که هند هزاران لهجه و زبان داره، کلکته که الان اسمش هم عوض شده و کلکوتا تلفظ میشه، مردم هم هندی بلدن هم انگلیسی، ولی عمدتا بنگالی حرف میزنن، بعدش انگلیسیشون هم مثل اینه که یه مشت سنگ ریختی تو یه قوطی فلزی داری تکون میدی این میشه موسیقی متن بعدش روش با داد و بیداد انگلیسی حرف میزنن، یعنی به شدت اعصاب خرد کن هستش. و اگه زبانت خوب نباشه، یه کم یادگیری انگلیسی سخت تر میشه. 
 
6- چرا یادم نمیاد کی راجع به MBA دانشگاه حیدر آباد پرسیده بود.
MBA از دانشگاههای هند تو آمریکای شمالی ( کانادا، آمریکا) و انگلیس چشم بسته قبوله و در مورد رشته های مدیریت هند بسیار مورد قبوله، MBA از هند از اون رشته هایی هست که اگه کسی بیاد تو کانادا با سومین رزومه کار عالی بگیره من سورپرایز نمیشم، ولی، ولی ولی......
برای MBA تو هند حتما حتما تافل میخواین، حتما GRE و GMAT میخوان، حتی پذیرش رو به طور قطعی نمیدن بهتون تا برید هند و امتحان GRE و GMAT رو بدین بعدش تصمیم میگیرن. برای رشته اون دوست عزیز که گفته بود لیسانس فیزیک هستن ( ببین همه چی یادمه جز اسمت) پاس کردن این دو تا امتحان سخت نیست، ولی آخر همه اینکه از رشته های بسیار گرونه چیزی در حدود  10000 دلار معمولا میشه، برای یه فوق لیسانس.مگر اینکه ترم اول رو اینقدر خوب بگذرونی و شاگرد اول بشی که اونوقت برای بچه های MBA داخل هند یه بورسیه هست به نام بورسیه راجیو گاندی که اگه کوالیفای بشی بقیه تحصیلت مجانی میشه، ولی باید ثابت کنی که خیلی درسخون و باهوش هستی، مگر اینکه نخوای بری دانشگاه معتبر که اونموقع دیگه اصلا ارزش نداره
 
اگه چیزی جا افتاده بپرسید لطفا، ناز بالا خانوم گیسو طلا، شیطون بلا آماده پاسخگویی هست.
شما رو جان هر کس دوست دارین برید حد اقل یه فایل باز کنین من دلم نسوزه، حالا دیگه...........
 
 
در راستای اون بند 2 پست قبلی پیمان یه جوک گفته بود من نشنیده بودم خیلی هم خوشم اومد میذارمش اینجا همه ببینن، مرسی پیمان جان

 زنا از خدا وقت گرفتن و رفتن پیشش که ای آقا این چه وضعشه تو که هرچی بوده دادی به مردا اینکه عادلانه نیست !!  خدا گفت گوشاتون بیارین جلو مردا نشنون ! ساده نباشید همش مال شماست مردا فقط حمالشن !  
 
امیدمون هم از کاوه بریده شد حسابی ،بی عفتش کردن رفت پی کارش، خوندین پستشو؟آاایییییییییییییییى  قیصر کجایى که این داداشمونو بى عفت کردن!!!!!!!!!!!!! رفته آمپول بزنه پرستاره ترتیبشو داد وای وای........عجب دوره زمونی شده، خوبه که تو کانادا آمپول زدن باب نیست و فقط اگه تو بیمارستان  بستری باشی  که اونم میزنن تو سرمت نه تو کونت که شرایط بی عفتی ایجاد نشه بعدش میگن اونجا مملکت اسلامیه اینجا سرزمین کفر
 
یه چیز خنده دار که من وقتی از کانادا حرف میزنم هم دلم براش غش میره، امروز اخبار گفت در سال 2007 کانادا بهترین کشور جهان شناخته شد از طرف سازمان ملل، و ونکوور بعد از ژنو و زوریخ بهترین شهر دنیا شناخته شد از همه جهت. حیفه به خدا، هواش، آرامشش............. حالا هی من بگم هی شما نیایین....
 
 
 
 
 
 
 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 43 ] | شنبه 29 دی ماه سال 1386 | 03:25 AM | مرجان



 

پست بعدى دوباره برمیگردم کانادا، اگه سوال خاصى دارین لطفا بذارین اینجا که بهش جواب بدم فعلا چند تا عکس

 

 


2- دیدین زن ها همیشه پز چیزایی رو میدن که ندارن؟ امروز یکی از دوستام زنگ زده از هر دری صحبت کرده، آخرش میگه خلاصه بگم که اینا رو راجع به تو گفتن، غلیییییییییییییظ میگم به ک..ی...ر...م. از خنده غش کرده، میگه بدبخت کیر که هیچی تخمش هم نداری، تازه فلان هم نداری اونوقت پزشو میدی، ببین این مردا چه خوشبختن یا میگن به فلانم، یا به تخمم، یا به ک...ی....ر....م. ما زنها به چیمون بگیم به تخمدونم، به ممه سمت راستم، به ممه سمت چپم، کلی الکی خندیدیم، و آخرش قرار شد بگیم به چیزم...........
 
3-داشتم روزنامه ایرانی میخوندم که خیلی وقت بود نخونده بودم رسیدم به چند تا کلمه خفن که فهمیدم از اون لغات تبدیل شده به فارسی هستن، آخه واپس بیار هم شده کلمه؟ اون زمانیکه تازه شروع کرده بودن به این کارها، دو لغت خیلی تو ذوق میزد، یکی چرخبال بود یکی کش لقمه، یادش بخیر استادی داشتیم سر کلاس میگفت که اون موقع تصمیم گرفته بودن که از نامه نگاری اداری شروع کنن به پاس داشتن فارسی که همه جا باب بشه، نشستن و از خط اول نامه شروع کردن
 
" رییس دایره حمل و نقل مستقیم " 
رییس =  فرنشین
دایره = گردکی
حمل و نقل = آورد و برد
مستقیم = سیخکی
 
آخرش بالای نامه نوشته شد : فرنشین گردکی آورد و برد سیخکی !!!!!!!!!!!!!!!
 
 
4- حامد جان به فکر منم باش، دارم میمیرم از هیجان، وای وای دل تو دلم نیست که.................. داداش..
این حامد همونی بود که منو سورپرایز کرد، اون اول های وبلاگ نویسیم با اسم یک اصفهانی برام کامنت میذاشت، یعنی از اون کامنت هایی که آدمو اذیت میکنه ، حالا سورپرایزم کرده بهم هدیه داده ولی هنوز نرسیده........ DHL کن حامد........

  
6- اومده میگه به نظرت منظورش چی بود اینو گفت
میگم یعنی برو گمشو دست از سرم بردار
زار زار میزنه زیر گریه میگه خودم هم فهمیده بودم ولی میخواستم تو یه چیز دیگه بگی، خاک تو سر نمک نشناسش
میگم خاک تو سر کسیکه میدونه اشتباه میکنه باز خودشو گول میزنه
میگه راست میگی خاک تو سر من و امثال من
    

 لینک آهنگ وبلاگ - ناى نى - داریوش

یه ماچ داد و دمش گرم [ 23 ] | پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386 | 8:13 PM | مرجان



 

 به خاطر اینکه خیلى هم خشک و رسمى نشیم، بذارید یه خاطره تعریف کنم

تو پست قبلى گفتم که رفتن من از پونا به دهلى ماجرا داشت میخوام حالا براتون تعریف کنم.

اونجا با یه دختر خیلى خوب و دوست داشتنى آشنا شده بودم که با یه عده از ایرانیهاى زرتشتى رفت و آمد داشت از جمله یه پسر ایرانى که البته اصلا یه کلمه هم فارسى بلد نبود چون پدربزرگش اینها مهاجرت کرده بودن هند، در نتیجه این و مامانش اینها فقط هندى و انگلیسى صحبت میکردن، به هر حال زمانیکه قرار شد من بیام دهلى میخواستم با هواپیما برم که به موقع و تا قبل از باطل شدن ویزام به کارام و ثبت نام برسم، که چون مقیم دائمى نبودم، پول پروازم شاید 4 برابر یه هندى بود، خلاصه در آخرین لحظات چه کنم چه کنم دوست هندى همون پسر ایرانیه گفت که حاضره به شرکت هواپیمایى بگه من زنشم، و منو با خودش ببره، در نتیجه بلیطش هم ارزونتر میشه، ( خودش یه بیزنسمن خیلى پولدار بود که هفته اى 2-3 بار میرفت دهلى و میومد در اصل هم مقیم سوییس بود، با یه زندگى خیلى مجلل و مرفه) به هر حال چون همون روز عازم سفر بود منم باهاش همسفر شدم، زبانى به اون شکل بلد نبودم که باهاش حرف بزنم ولى میفهمیدم چى میگفت، رفتیم و رسیدیم ، و نذارین بگم که با یه پول خیلى کم توى FIRST CLASS یه هواپیمایى بودم که فکر نمیکنم دیگه تا آخر عمرم هم بتونم اون پرواز رو تجربه کنم ، ولى همون یه بارشم خوب بود ناکام از دنیا نرم. یعنى واقعا تشریفاتى بود.
وقتى که رسیدیم دهلى ساعت 12 نیمه شب بود، و اینهم چون یه آدم پولدار وبیزنسمن معروف بود ( خیلى هم جوون بود اونموقع شاید به زور 32-3 سالش میشد) تشریفات فرودگاهی خبرى نبود بعدش من مثل گاگول ها میگم چمدونام، خنده اش گرفته بود بچم دید من چه داهاتیم، دستمو کشید که بیا، رفتیم بیرون اون جلوى در یه تاکسى منتظر بود و تمام بارهاى ما توش بود فقط خواستن که من یه بار دیگه بهشون نگاه کنم ببینم چمدون هاى منه یا نه؟ من آدرس اون دوستى که باید میرفتم خونه اش رو به این پسره دادم، و اینم به راننده گفت و رفتیم و رسیدیم ساعت حدود 1:30 نیمه شب بود، اون دوست بیچاره و خانمش هم همینطور بیدار منتظر من.
جلوى در به اون دوستمون یه چیزایى گفت و رفت، این دوست ایرانى میگفت واى این چه مرد خوبى بود، معمولا هندى هایى که اینقدر پولدار و جوون هستن خیلى حرومزاده تر از این حرفان، این هى میگفت میخواستم مطمئن بشم که امانتو سالم تحویل دادم. به هر حال چندین ماه گذشت و من دیگه هیچ خبرى ازش نداشتم،

هرروز تو خوابگاه روزنامه مى آوردن پشت در مینداختن ( TIMES OF INDIA) یه روز که صبح خوابالو روزنامه رو برداشتم دیدم عکس این پسره بزرگ تقریبا نصف صفحه اصلى روزنامه بود با اسم خودش همون اسمى که باهاش بلیط خریده بودیم و خودشو معرفى کرده بود
این آدم یکى بزرگترین قاچاقچى هاى دختر به اروپا و کشور هاى عربى بود، به گفته اون روزنامه کلى دختر رو از هند قاچاق کرده بود به عربستان و فروخته بود به شیوخ عرب، تمام ثروتش از این راه بود، و فروش بچه هاى گدا گشنه تو خیابون، و اجزاى بدنشون، خودش فرارى بود و فقط چند تا از اعضاى باندشو گرفته بودن
بعدش که به اون دوست ایرانى عکسشو نشون دادم میگه آره من این خبرو تو تلویزیون دیدم ( من تو خوابگاه تلویزیون نداشتم و صد البته کامپیوتر) رو کرده به خانومش میگه بفرما من هى بگم شما قبول نکن، نگو که به خانومش میگه این خیلى قیافه اش برام آشناست انگارى که از نزدیک باهاش حرف زده باشم، خانومه هم تا چند روز مسخره اش میکرده که تو از کى تا حالا با قاچاقچیاى آدم مراوده دارى و کلى مسخره کرده بود که این هندى ها از بس همه یه شکل و سیاه سوخته هستن تو فکر کردى این بوده
اون خانومه ( شکوفه بود اسمش، یادش بخیر) خیلى شوخ بود تو خانه فرهنگ داشت براى همه تعریف میکرد که اون آدمه مرجانو آورده، تحویل داده در خونه ما، همه زن و مرد دارن میگن واى واى...و از این چیزا، این میخنده میگه نه اصلشو نگرفتین!!!! من هنوز تو خماریم که چرا به این کارى نداشت یعنى خیلى زشته یا چون امانت بوده دستش، یکى از اقایون مسئول دانشجویى که چند بارى براش حسابى گرد و خاک کرده بودم برگشته میگه آخه اینو با این اخلاق ببره بده دست شیخ عرب که اونو از مردى میندازه، دیده مرجان خانوم ماشالا !!!!!!!!!!!!!!! چه اخلاق جالبى ( شما بخونین گهى) داره، ترسیده واسه همیشه از نون خوردن بیفته،

حالا خدا میدونه علتش چى بود، هر چند که معلومه کمى سنم براى این کارها زیاد بود، 22 ساله بودم، اینجور بیزنس ها دختراى 14-15 تا 18 سال شکارشون هستن.اگه نه الان یه شوهر عرب پولدار داشتم، با چند تا چاه نفت  اونوقت قرض میدادم به ایران که این زمستونى دولت مهرورز دستش تنگ نمونه، نشد دیگه قسمت نبود، اى تف به این شانس،

 

۲-من اعتراف میکنم که آدم بد و دروغگویی هستم
من مسئولیت قطع گاز ، برق، آب، رو در ایران به عهده میگیرم
عامل اصلی جمع شدن نفت از سفره مردم ایران من هستم
من گناه تمام تصادفات شهری و بین شهری ایران رو در سال گذشته به عهده میگیرم
من اعلام میکنم مسئول تمام نا بسامانیها و مشکلات اقتصادی و بانک مرکزی هستم
دلار فقط به دست من گرون شد
بحران گوجه فرنگی رو من طراحی کردم
شهرام جزایری تمام پولاشو تو خونه ما پنهون کرده
مسئولیت تمامی محکومین چک های برگشتی رو میپذیرم
من مسئول اشاعه فساد اخلاقی هستم
من مردان زیادی رو گول زدم
تمام قتل های عمد ایران کار من بوده
من تقریبا تمام آخر هفته ها شراب و آبجو میخورم
من لباس آستین حلقه ای میپوشم
من تابستونا جوراب نمیپوشم با دامن خیلی کوتاه میرم سر کار
من معمولا یقه ام بازه
من 3 ماهه هرشب تا نیمه های شب بدون توقف کثافتکاری میکنم ( وبلاگ مینویسم)
من گوش وا میستم و اخبارشو تو وبلاگم مینویسم
من کلی آدم سر کار گذاشتم
من اعتراف میکنم اصلا اسمم مرجان نیست، اسمم ناز بانو بالا خانومه
من اصلا سمنانی نیستم مال دارقوز آباد سفلی هستم
من یه کلاس هم درس نخوندم، فوق لیسانس؟؟ جوک میگی؟
من اصلا تا رباط کریم هم نرفتم هند دیگه چه صیغه ایه؟
کانادا؟ یاللعجب؟ من؟ نه بابا من میدونم کانادا یه جور مایع نارنجی بود فرت میکشیدن بالا
من مسئولیت ورود کالای قاچاق رو به عهده میگیرم
من مسئولیت تحریک یزید و معاویه رو به عهده میگیرم که باعث شدن تو کربلا جنگ بشه
من اعتراف میکنم قطام اصلی منم نه ویشکا آسایش
من از دیشب تا حالا لقوه دارم
من دستم داره میلرزه
من یوم الحشر، و کن فیکون شدن زمین و آسمان رو احساس کردم
من معنی انرژی منفی و حس خودکشی رو با تمام وجود چشیدم
من باید برم تیمارستان
 
 
یه انسانی که همیشه ادعای دوستی با من میکرد، اینجا رو هم مرتب میخونه، برام یه فایل صوتی تصویری ایمیل کرده بود و نوشته بود DONT MISS IT!!!!  یه جوک قشنگه حتما گوش کن، من فقط 50 ثانیه گوش کردم و حاضر شدم به همه گناهانم اعتراف کنم شاید دیگه مجبور نباشم ادامه بدم،
من تمام موارد بالا رو مهر ، امضا، تایید میکنم ولی دیگه برام فایل صوتی تصویری نامجو رو نفرستین،
من هنوز هم از داد و بیداد هاش زهره ترکم
من فکر نکنم خدا دیگه احتیاج به نکیر و منکر داشته باشه، صدای این انکر الاصوات رو بالا سر  هر قبری پخش کنن، اون مرده بخت برگشته اول جفت میکنه بعدش مثل من به همه گناهاش اعتراف میکنه این باعث بیکاری و خونه نشینی عزراییل میشه از آخرش
 
من یه بسته لورازپام میخوام الان
من.....من......من

 

پ.ن

1-لیست یه سرى از دانشگاه ها رو آماده کردم با توضیحشون، براتون فردا شب میذارم با لینک هاشون،
بعدش دوباره برمیگردم سر کانادا و زندگى تو کانادا و کار پیدا کردن و اینها

2-من امروز توسط یکى از خوانندگان این وبلاگ یه سورپرایز شدم اساسى، بسى شگفت زده و خرسند شدیمممممممممممممممم یعنى به خاطر اینکه اصلا منتظر همچین چیزى نبودم و خیلى چسبیییییییییددددددددددد، این داداش عزیز ما اوایل شروع این وبلاگ منو یه بار تقریبا گریه انداخت، و با اسم مستعار کامنت میذاشت ، بعدش یهو اسمشو گفت و شد خواننده پر و پا قرص اینجا، تقریبا تمام پست ها ازش یه کامنت دارم، امروز هم که اینجور غافلگیرم کرد،بلههههههههههههه؟ عرض میکنم خدمتتون یعنى خودتون میفهمین یعنى چاره اى ندارین باید بدونین دیگه حالا کى رو نمیدونم به آمادگى این دوست عزیز بستگى داره

از همینجا بازم میگم ممنون ............... جان، ( جاى خالى به موقع پر میشود) یا نه میشه مسابقه کرد، اگه میخوایین جاشو پر کنین و بگین چه سورپرایزى گرفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

3- عکس میدزدیییییییییییییییممممممممممممممم

اون عکس بالا قرمزه از کارهاى مهدى عزیزه تو فوتو یاس البته اجازه گرفتم از مهدى ، این عکس پایینى که جاى لوگو هست از وبلاگ استاد موسیقى عزیز، شاهرخ سعیدى، کش رفته شده، دریاچه اى هست در شمال تورونتو ، معمولا عکس هاى ایشون از تورونتو و حومه است، چون میدونم ناراحت نمیشه کش رفتم تا یکى دو هفته دیگه میاد انشا الله حضورى عذر خواهى میکنییییییم

 بوووووسسسسسسسسسسسسسسسسس

 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 40 ] | چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386 | 06:52 AM | مرجان



 

 این مطلب+18 میباشد، ورود مردان زیر 30 سال ممنوع چون  مردان معمولا 12 سال قبل از سنشون حرکت میکنن، پس یه مرد 30 ساله برابره با یه زن 18 ساله.( قال مرجان سلام علیها)
 
 
خوب بریم سر شماره 3 اون دو تا پست قبلی که هیچکس کنجکاو نبود بدونه چیه!!!!! ولی منکه گفتم ناموسیه نگفتم؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
مکالمات یک زن و شوهر نسبتا جوان، مرد حدود 35، زن حدود 30-32،

محل گفتگو: فروشگاهی بزرگ در ریچموند هیل، انتاریو، کانادا
ضبط ، پخش، اجرا: مرجان
تدوین: نشده است 

موسیقى متن: نفس بریده، محسن چاووشى و دوستان
توضیح: این یک گفتگوی واقعی است، باورش کنید

 
 
م : ببین تو مشکلت اینه که از فیزیک بدن مرد چیزی نمیدونی ( از همین جا شاخک های سوسکی مرجان به تکون در اومد که در حالت کاملا نرمال دنبال اینا بره ببینه فیزیک بدن مرد چه جوریه، شاید یه روز به دردش خورد)

  
م : خیال میکنی کنتور داره، بابا گه خورده اونیکه گفته مردا همش به فکر زیر شکمشون هستن

  
ز: همه میگن، با هر زنی صحبت میکنی داره میناله که شوهرم از بس هر شب میاد سراغم دیوونه ام کرده

 
م: نصف بیشترشون دروغ میگن، زنهایی که از ارتباطشون راضین پزشو نمیدن، اونایی که کمبود دارن میان میگن، خیال میکنن بقیه زن ها هم از قیافه اشون میفهمن که چند وقته کاری نکردن، جلو جلو پزشو میدن، کاش تو اینقدر ساده نبودی

 
ز : چون میگم تو سردی ساده ام دیگه

 
م: چون دهنت دم کون اون زنهاست، هر چی اونا میگوزن تو میگی ساده ای

 
ز: اصلا بیخیال این حرفا من تکلیفم با اینهمه سردی تو چیه؟


م: بابا برو به هر کی میخوای بگو که شوهرم هفته ای 4 بار منو میکنه بازم من بهش میگم سرد

 
ز: کم ایگنور نکردی، از هفته ای 4 بار، 3 بارشو من تو رو میکنم

 
م: زنها نمیکنن، ترتیب میدن، مردا میکنن ( هردوشون پخی میزنن زیر خنده)

 
ز: خوب همون که تو میگی

 
م: آخه قربون اون چشمات برم من ( غلیظ بخونین) تازه مهاجرت کردیم، زبان بلد نیستیم، کار خودمونو نداریم، با اینحال از صبح تا شب دارم جون میکنم، شب که میام گاهی نمیشه، استرسم زیاده، والا این لامصب راه نمیده وقتی من اینقدر دلشوره دارم، این تن بمیره گیر نده، یه مدت با من راه بیا، بذار یه کم جا بیفتیم، خودمونو تو این مملکت پیدا کنیم، اگه تو هم پا به پای من صبح تا شب میدویدی، شب جون نداشتی مسواک بزنی چه برسه که بخوای از پس یه آتیشپاره تند و تیز مثل تو بر بیای، جون من اذیت نکن....

 
ز : پس اعتراف کردی که کم میاری، به تند و تیزی من نیستی

 
م این اعتراف چه چیزی رو عوض میکنه آخه؟ من نمیفهمم،


ز : اول جواب منو بده قبوله دیگه، نفست بریده، مگه نه،

 
م: آره بریده ولی در مقابل تو، نه یک زن نرمال

 
ز: ( تقریبا جییییییغ) آهان حالا بازم من نرمال نیستم، برگشت به من دوباره هه هه هه، بدبخت  با این چیزای مزخرف نمیتونی سرپوش رو ناتوانی خودت بذاری، تقصیر خودت نیست از بس تو ایران کثافتکاری کردی، از تو خیابون دختر جمع کردی، ریختی تو تنشون تفاله اش به ما رسیده، 

  
م: مال مردا تا 90 سالگی هم کار میکنه، 

  
ز: البته اگه مرد پیدا بشه، شما ها که یه مشت بچه سوسول روغن نباتی خورده این.

  
م : اینو از اول هم میدونستی مگه نه؟ شما چند کیلو روغن کرمونشاهی خوردی تا حالا؟

  
ز : دلم برات میسوزه داری شر و ور میگی که خودتو توجیه کنی، یه کلمه میگفتی مریضی نمیتونی خلاص

  
م: نمیتونم مریضم خلاص، تهش همینه، بیشتر از 3-4 بار در هفته قول نمیدم تا وقتیکه کمی استرسم کم بشه،

 
ز: پس بار آخرت باشه میگی چرا میشینی پای کامپیوتر چت میکنی؟ یا تکلیف این زندگی رو مشخص کن یا اجازه بده برای اون شب هایی که عالیجناب خسته هستن یه جوون تازه نفس ادای وظیفه کنه، جور استرس شما رو بکشه،

 
مرد بیچاره یهو پیشونیش زرد شد، فکر کردم الان میفته، اما خوب خودشو کنترل کرد، چون خودشم میدونست واسه کسیکه چند ساله اینجا بوده جدایی و طلاق چقدر بار مالی داره تو کانادا، چه برسه به اینها که تازه اومدن، شاید اصلا فعلا امکان نداشته باشه، 

 
م: ما اصلا اومده بودیم خرید نه؟ لیستت کجاست

 
ز: نمیدونم ، نیاوردم

 
م: روغن، سیب زمینی، تخم مرغ، پنیر، کره ، عسل، شیر که نداریم، اینها رو مطمئنم، نون و برنج هم که باید از سوپرهای ایرانی بخریم، هر چند که گوشت و برنج مال خونه ای هست که توش آشپزی میشه، 24 ساعت جون بکن، آخر شب هم نیمرو و نون پنیر بخور، هفته ای 7 شب، شبی 3 بار هم خانومو بکن، خوب بابا بی انصاف هفته ای یه بار یه غذای گرم درست کن، یه میز بچین، یه دقیقه بشین پهلوم خستگیم در بره، خودم نوکرتم

 
زنه به حالت دست به سینه یه پشت چشم نازک میکنه با یه لبخند که نمیفهمم معنیش چیه، میره اونوری

  
مرده شروع میکنه به خرید کردن، ولی قیافه اش دلخوره، منم میرم تو خیلی فکرای رنگ و وارنگ، که زن به اون آتیشپاره ای ( به قول مرده) نرمال نیست واقعا؟ یا مردی با اون حد توانایی نرماله یا نیست؟

 هنوز کلی سوال دارم باید برم از یه متخصص بپرسم چون یه عالمه از آدم های دور و برم با این موضوع مشکل دارن، هیچکس هم حاضر نیست بره پیش یه مشاور و کمک بگیره فقط هی همدیگرو متهم میکنن، آخرش کاری میشه که نباید بشه، خیانت، طلاق، سر خوردگی، افسردگی، عصیان. سر کشی، و هزاران هزار عقده سرپوشیده دیگه که به مرور زمان از یه جایی سر باز میکنه،

هنوزم فکر میکنم اگه یه نفر از نوع رابطه اش راضی باشه، بیشتر از نظر روحی و بعدش جسمی، دیگه تعداد دفعاتش مهم نیست، اشکال از جای دیگه است، این دو نفر یه جای کارشون با هم میلنگه، یه جورایی روح همو کامل نمیکنن، خیال میکنن جسمه، خیلی دلم میخواست برم جلو به زنه بگم، چیزیکه میتونه تو رو ارضا کنه 10 بار سکس تو هفته نیست، بلکه باید یه جوری روحتو آروم کنی، با کسی باید همراه و هم نفس بشی که بتونی یه رابطه باکیفیت داشته باشی هر چند فقط ماهی یه بار باشه، اینو من لمسش کردم، جسم همیشه حرف آخرو میزنه ولی خیلی از ما اینو نمیدونیم، انتخاب های غلط و نا آگاهانه، اشتباه بزرگتر ها، که به بچه هاشون در لحظات حساس کمک نمیکنن، تقصیری هم ندارن چه بسا که خودشون هم ندونن، اینکه جوونای ما مخصوصا پسر ها خیلی سخت حاضر میشن برن یه جا کمک فکری بگیرن و فکر میکنن همینکه توان انجام این عمل رو دارن دیگه همه چی تمومه. 

خوبه که در شروع یه ارتباط به هم ایراداتتونو بگین از هر دو طرف، واسه هم فیلم بازی نکنین، و یادتون باشه که خیلی زود جذابیت های ظاهری از بین میره، باید پیوند دو تا روح اونقدر قوی باشه که یه رابطه سالم و دراز مدت پا بر جا بمونه.


 یادمه توی هند دوستای تاجیک زیاد داشتم، یکی از اینها با یه پسر ایرانی دوست بود که خودش قصه ای داره که اون پسر چه بلایی به سرش آورد، ولی یادمه با همون لهجه شیرین تاجیکی که فارسی حرف میزد میگفت

 " پیسرانه ایرونی بسیار خودشان را قبول میدارن و چینانچه از پسشان عیبی عنوان کنی، بسیار گرانشان می آید، همین M مرا میگوید که در سکس پرفکت است ، به خیالش که  بر آوردن و در آوردن هنر میباشد"  

این از جملاتی است که هرگز فراموش نمیکنم، برام خیلی جالب بود، یه کم به اون جمله فکر کنین، از نظر بیشتر مردا این رابطه فقط منحصر به جسم هست، که البته در روابط کوتاه مدت همینطوره ولی برای یه رابطه طولانی خیلی مواظب انتخاب باشین.

خوب شنوندگان عزیز همینجا این بحث رو تموم میکنم چون اگه من راجع به این TOPIC برم رو منبر عمرا بیام پایین، اینجا جنگ و خونریزی میشه دوباره گاز قطع میشه ، همه از زور سرما میچسبن به هم که روش طبیعی گرمازایی ایجاد بشه، یادشون میره قرص بخورن یا کاندوم استفاده کنن 9 ماه دیگه جمعیت ایران میشه 120 میلیون اونوقت همه اش میشه تقصیر من،

این شبهای سرد رو از انرژی طبیعی سالم استفاده کنین که شامل انواع مختلف مالش، ها کردن به همدیگه زیر لحاف، تخلیه باد شکم بدون بو ( کالباس نخورده باشین قبلش با توجه به اینکه در نبود گاز همه اش غذاى سرد میخورین)  و در آخر FRENCH KISS، لطفا از منابع انرژی پیشرفته تر استفاده نکنین که خطرناکه،
(چقدر این مرجان هیزه به خدا مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 
پ.ن

  
1-پست بعدی، 2 تا ایمیل داشتم راجع به دانشگاههای هند، از هر دو نفر که ایمیل فرستادن ( یه خانوم، یه آقا) میخوام خواهش کنم که جوابشونو اینجا به عنوان یه پست بذارم که هر کی دیگه هم میخواد استفاده کنه، مشخصات هر دوی شما عزیز محفوظه، و اسمی ازتون برده نخواهد شد

  
2-یه دوست عزیز دیگه هم ایمیل داشتن و سوالی راجع به جمله بالای وبلاگ من که گفتن چرا اینقدر محکم گفتم که بیایین کانادا، باز هم با حفظ مشخصات جوابتونو همینجا میذارم، که بقیه هم بخونن.

 
دوست عزیز، در مورد شرایط شما که الان برگه مهاجرت رو گرفتین و فقط شک دارین که زندگیتونو بیارین اینجا یا نه، باید چند تا نکته بگم:

 
شما الان توی ایران یه زندگی رو ساختین، و یه سری دوندگیهایی رو کردین و با توجه به اینکه گفتین هر دو بالای 40 هستین ( از نظر من 40 اصلا سنی نیست) نمیدونم شرایط پذیرش روحیتون اینجا چطور باشه، آیا حاضرین که دوباره با دوندگی زیاد یه زندگی رو شروع کنین؟ ولی به  خاطر بچه اتون که داره وارد دوره نوجوانی و سرکشی های بلوغ میشه و اینکه شروع دبیرستانش میشه اینجا، اگه من جای شما بودم میومدم حتما به خاطر آینده اون نوجوونتون، ولی زندگیتونو از هم نپاشین، به کلی.

کانادا کشور بسیار راحتی هست برای زندگی به شرطی که بپذیریدش، و خودتون رو تو این مردم غرق کنین، به حدی از نظر رفاه فکری و آسایش روانی این کشور آرومه که من باز هم توصیه میکنم هر کی میتونه بیاد ولی ولی ولی، بعضی از آدمها قدرت تطبیق با محیط جدید رو ندارن و میخوان هی گله کنن، و زندگی ایرانو به یاد بیارن و افسوس ( که بیشترش هم الکیه، افسوس واقعی نیست، گاهی شبیه توهم هست وگرنه تو ایران هم زندگی خاصی نداشتن) بخورندد، فایده نداره مهاجرت. اینجا امکان پیشرفت همه جوره فراهمه، ضمن اینکه با وجود کامیونیتی بزرگ ایرانی اصلا احساس غربت وجود نداره،  و بسیار از نظر امنیت اجتماعی و فکری از ایران بالاتره.
 
در ضمن من راجع به تحصیلات شما نمیدونم ولی اگه احتمالا توی مشاغل پزشکی هستین راهتون کمی سخت تر از بقیه است، شاید بهتر باشه بیشتر روش فکر کنین.
 
اگه سوال خاصی بود باز هم در خدمتم، 
 
 
 
 
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 30 ] | یکشنبه 23 دی ماه سال 1386 | 07:29 AM | مرجان


1 2 3 4 5 >>
خروجی وبلاگ