صبح با یه معده درد شدید از خواب بلند میشم، دولا دولا میرم تو دستشویی، تا تو آینه نگاه میکنم میبینیم این شکلی شدم
.
هنوز تو دستشویی مشغول گلاب افشانی هستم که ساعتم که یادم رفته بود کوکشو خاموش کنم ( همیشه زودتر از زنگ ساعت بیدار میشم) شروع میکنه به زنگ زدن وی میگه ع ع ع عر ع ع ع عر ............
میام از دستشویی بیرون، لباسامو میپوشم ، آرایش میکنم که برم، تصمیم میگیرم یه تلفن بزنم، تا دکمه گوشی رو فشار میدم میگه عررررررررررررررررررررررر عررررررررررررررررررررر.............................
زنگ میزنم کسی جواب نمیده، ولی میدونم اونکه بهش زنگ زدم با دیدن شماره تلفنم داره میگه آخه این وقت صبح به کسی زنگ میزنن الاغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میام بیرون ماشین رو روشن میکنم خانوم همسایه چند تا خونه اونطرف تر با پسر 7-8 ساله اش داره لخ لخ خودشو میکشونه رو برفا و راه میره، تو دلم میگم اه، خدا کنه از دستش در برم، ولی یه دفعه با یه عرررررررررررربده بلند سلام میکنه، مجبورم با یه عرررررررررررررربده جواب سلامشو بدم، میگه عرررررررژنگ (ارژنگ) امروز صبح زود باید میرفت، مجبورم عررررررررررشیا رو پیاده ببرم مدرسه، با اجازه فعلا. تو دلم میگم نفهمیدم یعنی اینم منو شکل الاغ دیده؟ خوب میگفت ما رو برسون که بهتر بود، دلم برا بچه اش میسوزه میگم مدرسه سر راهمه میرسونمتون، از خوشحالی از بچه یادش میره قبل از من و عرررررررررررررررشیا میپره تو ماشین میشینه.
تو راه داشتم به این فکر میکردم چقدر ویتامین الاغیت من زده بالا امروز . که یه دفعه تصمیم گرفتم خاطره هند رو بنویسم، هر چند که کمی به قول محمد پاستوریزه نیست، ولی بالاخره......
بیرون از کمپس (CAMPUS) دانشگاه ما یه محله ای بود به نام مونیرکا، که بسیار شلوغ و درهم بود، تو این محله کل موجودات شامل مردان، زنان، کودکان، گاوان ( که مقدس تر و با اهمیت تر از آدمها بودن) سگان مریض و زخمو، موشان گنده به هیکل گربه های ایران با موهای سیاه دراز و در نهایت الاغان به همزیستی مسالمت آمیز مشغول بودن. البته گاه گاهی هم یه مار کبرا، یا پیتان هم بهشون سر میزد، کلی خاطره مار دارم از هند. وای دو بار مردم از ترس.
روز های اول دیدن این مناظر وحشتناک بود و همراه با کلی ایش، پوف. اه اه، واییییییی، مرده شور و از این حرفا همراه بود ولی کم کم خیلی زود شدند جزیی از زندگی روزمره.
یه توضیح ضروری برای درک بهتر مطلب، اینکه در هند ( حد اقل در دهلی) بیماری آسم نسبتا زیاده و هندی ها به شدت اعتقاد دارن که شیر الاغ درمون آسم هست، فقط مسئله سر اینه که شیر الاغ یکی از سکر آورترین مواد طبیعی در دنیاست که میگن آدم به محض خوردنش مست میکنه که هیچ الکلی جاشو نمیگیره. البته غیر از این خاطره من 2 نفر دیگه هم دیدم که تو پی نوشت میذارم یکی از خاطراتشو.
بله یه روز که من از اونجا رد میشدم دیدم صدای وحشتناک عر عر یک الاغ میاد، تا چشم چرخوندم دیدم یه مرد هندی بدون شلوار کاملا مجهز به سلاح سرد خیلی سیاه و یه کون ریغو داره همینجور میدوه دور خودش و یه الاغ هم با یه بند و بساط آماده خیلی دراز و گنده داره دنبال این میدوه و با بلند ترین صدا از ته دل عر عر میکنه، حالا من آدمه رو گذاشتم دارم به الاغه نگاه میکنم چشمام شده اینجوری،
خوب ندیده بودم تا حالا.
داشت میکشید رو زمین اینقدر گنده بود، حالا در جا رفتم تو فکر ملکه الیزابت که چطوری در 16 سالگی با اسبش حال میکرده، میگم خوب اگه مال الاغ اینقدریه حتما مال اسب گنده تره دیگه یعنی از دهنش نمیزده بیرون؟ که کم کم میبینم بقیه مردم جمع شدن درست مثل این معرکه گیر ها دارن تشویق میکنن و منتظرن ببینن که کی پیروز میشه. تو همین حال و هوا این آدم های گدا که کنار خیابون زندگی میکردن تماشایی بودن، این مناظرو دیده بودن حالی به حالی شده بودن هر کی داشت زنشو میمالوند، ( خوب اینا که در هر حال خونه اشون همون تو خیابون بود دیگه از هم رودرواسی نداشتن، برای همین جمعیت اش یه میلیارد نفره دیگه ) حالا من موندم کیو نگاه کنم، الاغه رو یا اینهمه فیلم پورنو زنده با هنرپیشه های هپاتیتی، ایدزی، شپشو، بو گندو، .....................
این زنهای هندی هم که دیدین ساری میپوشن اون دامن زیرش یه حجاب کامله، (محض اطلاع اینم بگم که غیر از زنهای امروزی و متجدد، 90% زنها تو هند شورت نمیپوشن یعنی اصلا این فرهنگو ندارن)، خلاصه که همیشه حاضر به یراقن و تا حاجی حالش خراب میشه، یه ذره از گوشه دامن زیر ساری رو میزنن کنار و صاف میشینن رو بند و بساط سیاه سوخته اونها، در عرض کمتر از 2 دقیقه هم بلند میشن مثل بچه آدم و میرن یه 1 متر اونطرف تر همون مدلی میشینن رو زمین، یه جیش حسابی میکنن و بلند میشن ( چه آبرویی بردم از این هندی ها من بی آبرو)
خلاصه همین موقع یکی از چوکی دار (نگهبان، دربان ) های دانشگاه که خونه اش اونجا بود داشت رد میشد که منو دیده با عصبانیت میگه هان جی ؟ آپ ایدر کیا کره، چل آجا هه ، چل چل ( چل به فتح چ) یعنی تو اینجا چیکار میکنی؟ برو برو ،
هی گفت هی دید من نمیرم، آخرش پرتم کرده از کل صحنه بیرون، میگه الان یکی میاد بهت تجاوز میکنه تو نمیفهمی با این پوست سفیدت ایستادی ایستادی اینجا؟ بالاخره رفتم کارامو کردم برگشتم تو دانشگاه که شبش این چوکی دار شیفتش بود ( راستی اسمش هم جاگدیش بود ایرانیا بهش میگفتن جاکش ) ازش پرسیدم چی شده بود؟ گفتش که اون مرده آسم داشته و حالش خیلی بد میشه، تصمیم میگیره با شیر الاغ خودشو درمون کنه، میره صاف میشینه زیر ممه خانوم الاغه مستقیم شیر بخوره، بعدش انگار هم شیرش مستش میکنه هم حال خودش خراب میشه که تصمیم میگیره ترتیب خانوم الاغه رو بده و تو همین موقع آقای الاغ با غیرت هم میرسه و از دیدن این منظره میگه آاااااااا ی ی ی ی ی ی ی ی نفس کش............. و در صدد انتقام برمیاد، و چه انتقامی بهتر از مقابله به مثل. از همین رو تصمیم میگیره تا ترتیب آقای متجاوز هندی رو بده، نکته بسیار جالب ماجرا که برام گفت این بود که، آخرش همون الاغ ماده غائله رو ختم کرده بوده، یعنی که خودشو میندازه وسط و بالاخره آقا الاغه رو با هر ترفندی که بلد بوده الاغترش میکنه صبر میکنه تا کارشو بکنه و بره. ببینین بیخود نیست من میگم کلا زن ها فهمیده ترن،
پ.ن
1- یکی از آشنا هاى ما آسم داشت و این موضوع شیر الاغ از دهن لق ما پرید بیرون، و بالاخره شیر الاغ تهیه شد، این خانوم بدبخت هم یه لیوان خورد و اولش گفت وای بو میداد، وای تلخ بود، وای..... خلاصه در عرض کمتر از نیم ساعت عربده میکشید، فحش میداد، به مردا میگفت دوستت دارم، بعدش دو تا لیوان پرت کرد شکوند، من بدبخت هم تا دلتون بخواد اینها رو شنیدم، گور به گور شده، ذلیل مرده اینم پیشنهاد بود؟ زن مردم دیوونه شد رفت، حالا بردنش اورژانس دکتره میگه مشروبات الکلی خورده میگن نه شیر الاغ خورده، اون دکی
هم میگه خوب شیر که اینجوری نمیکنه، این یه چیزی خورده که سیستم عصبی مرکزی رو خراب کرده و کلی خسارات جبران ناپذیر به بار آورده، القصه میبرنش، بیمارستان خصوصی مثلا 9 سال پیش یه پول گنده ای بابت یه شب باید میدادن، کلی منو نفرین میکردن که خرج رو دستشون گذاشتم، خداییش یه کلمه هم نگفته بودم که ممکنه مست بشه.
2- خاطراتی هست از هند که فوران کرده تو کله ام، راستی یه چیزی بگم حال کنین، تموم خاطره های هند رو حدد 2 سال پیش نوشتم 800 صفحه شده!!!!!!!!!!!!!!
3- راستى بعدا فهمیدم ملکه الیزابت کارش درست بوده، مال اسب نصفه مال الاغه، نتیجه اخلاقى اینکه سایز اعضاى بدن ربطى به هیکل نداره، تا خودتون ندیدین، قضاوت نکنین
فکر کنم این کامنتدونى من دچار مشکل شده. 5 تا ایمیل داشتم که گفتن چرا ما نمیتونیم برات کامنت بذاریم، الان هم چک کردم میبینم یه دفعه 32 تا کامنت اومده ولى کلا از 5 نفر یعنى یه کامنت یه شکل، چندین پار پست شده، شاید اصلا کلا از اینجا برم بلاگفا، شاید البته، خبرشو میدم بهتون
ولى فعلا از بابت ایرادات معذرت خواهى منو بپذیرید، یک دوست گفته این مثل این هست که مهمون دعوت کنى و در خونه رو ببندى، آقا شرمنده
یه ماچ داد و دمش گرم [ 33 ] | چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386 | 8:47 PM | مرجان

