صبح با یه معده درد شدید از خواب بلند میشم، دولا دولا میرم تو دستشویی، تا تو آینه نگاه میکنم میبینیم این شکلی شدم.
 
هنوز تو دستشویی مشغول گلاب افشانی هستم که ساعتم که یادم رفته بود کوکشو خاموش کنم ( همیشه زودتر از زنگ ساعت بیدار میشم) شروع میکنه به زنگ زدن وی میگه ع ع ع عر  ع ع ع عر ............
 
میام از دستشویی بیرون، لباسامو میپوشم ، آرایش میکنم که برم، تصمیم میگیرم یه تلفن بزنم، تا دکمه گوشی رو فشار میدم میگه عررررررررررررررررررررررر    عررررررررررررررررررررر.............................
 
زنگ میزنم کسی جواب نمیده، ولی میدونم اونکه بهش زنگ زدم با دیدن شماره تلفنم داره میگه آخه این وقت صبح به کسی زنگ میزنن الاغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
میام بیرون ماشین رو روشن میکنم خانوم همسایه چند تا خونه اونطرف تر با پسر 7-8 ساله اش داره لخ لخ خودشو میکشونه رو برفا و راه میره، تو دلم میگم اه، خدا کنه از دستش در برم، ولی یه دفعه با یه عرررررررررررربده بلند سلام میکنه، مجبورم با یه عرررررررررررررربده جواب سلامشو بدم، میگه عرررررررژنگ (ارژنگ) امروز صبح زود باید میرفت، مجبورم عررررررررررشیا رو پیاده ببرم مدرسه، با اجازه فعلا. تو دلم میگم نفهمیدم یعنی اینم منو شکل الاغ دیده؟ خوب میگفت ما رو برسون که بهتر بود، دلم برا بچه اش میسوزه میگم مدرسه سر راهمه میرسونمتون، از خوشحالی از بچه یادش میره قبل از من و عرررررررررررررررشیا میپره تو ماشین میشینه. 

 
 
تو راه داشتم به این فکر میکردم چقدر ویتامین الاغیت من زده بالا امروز . که یه دفعه تصمیم گرفتم خاطره هند رو بنویسم، هر چند که کمی به قول محمد پاستوریزه نیست، ولی بالاخره......
 
بیرون از کمپس (CAMPUS) دانشگاه ما یه محله ای بود به نام مونیرکا، که بسیار شلوغ و درهم بود، تو این محله کل موجودات شامل مردان، زنان، کودکان، گاوان ( که مقدس تر و با اهمیت تر از آدمها بودن) سگان مریض و زخمو، موشان گنده به هیکل گربه های ایران با موهای سیاه دراز و در نهایت الاغان به همزیستی مسالمت آمیز مشغول بودن. البته گاه گاهی هم یه مار کبرا، یا پیتان هم بهشون سر میزد، کلی خاطره مار دارم از هند. وای دو بار مردم از ترس.
 
روز های اول دیدن این مناظر وحشتناک بود و همراه با کلی ایش، پوف. اه اه، واییییییی، مرده شور و از این حرفا همراه بود ولی کم کم خیلی زود شدند جزیی از زندگی روزمره.
 
یه توضیح ضروری برای درک بهتر مطلب، اینکه در هند ( حد اقل در دهلی) بیماری آسم نسبتا زیاده و هندی ها به شدت اعتقاد دارن که شیر الاغ درمون آسم هست، فقط مسئله سر اینه که شیر الاغ یکی از سکر آورترین مواد طبیعی در دنیاست که میگن آدم به محض خوردنش مست میکنه که هیچ الکلی جاشو نمیگیره. البته غیر از این خاطره من 2 نفر دیگه هم دیدم که تو پی نوشت میذارم یکی از خاطراتشو.
 
بله یه روز که من از اونجا رد میشدم دیدم صدای وحشتناک عر عر یک الاغ میاد، تا چشم چرخوندم دیدم یه مرد هندی بدون شلوار کاملا مجهز به سلاح سرد خیلی سیاه و یه کون ریغو داره همینجور میدوه دور خودش و یه الاغ هم با یه بند و بساط آماده خیلی دراز و گنده داره دنبال این میدوه و با بلند ترین صدا از ته دل عر عر میکنه، حالا من آدمه رو گذاشتم دارم به الاغه نگاه میکنم چشمام شده اینجوری، خوب ندیده بودم تا حالا.

 داشت میکشید رو زمین اینقدر گنده بود،  حالا در جا رفتم تو فکر ملکه الیزابت که چطوری در 16 سالگی با اسبش حال میکرده، میگم خوب اگه مال الاغ اینقدریه حتما مال اسب گنده تره دیگه یعنی از دهنش نمیزده بیرون؟ که کم کم میبینم بقیه مردم جمع شدن درست مثل این معرکه گیر ها دارن تشویق میکنن و منتظرن ببینن که کی پیروز میشه.  تو همین حال و هوا این آدم های گدا که کنار خیابون زندگی میکردن تماشایی بودن، این مناظرو دیده بودن حالی به حالی شده بودن هر کی داشت زنشو میمالوند، ( خوب اینا که در هر حال خونه اشون همون تو خیابون بود دیگه از هم رودرواسی نداشتن، برای همین جمعیت اش یه میلیارد نفره دیگه ) حالا من موندم کیو نگاه کنم، الاغه رو یا اینهمه فیلم پورنو زنده با هنرپیشه های هپاتیتی، ایدزی، شپشو، بو گندو، .....................

این زنهای هندی هم که دیدین ساری میپوشن اون دامن زیرش یه حجاب کامله، (محض اطلاع اینم بگم که غیر از زنهای امروزی و متجدد، 90% زنها تو هند شورت نمیپوشن یعنی اصلا این فرهنگو ندارن)، خلاصه که همیشه حاضر به یراقن و تا حاجی حالش خراب میشه، یه ذره از گوشه دامن زیر ساری رو میزنن کنار و صاف میشینن رو بند و بساط سیاه سوخته اونها، در عرض کمتر از 2 دقیقه هم بلند میشن مثل بچه آدم و میرن یه 1 متر اونطرف تر همون مدلی میشینن رو زمین، یه جیش حسابی میکنن و بلند میشن ( چه آبرویی بردم از این هندی ها من بی آبرو) 
 
خلاصه همین موقع یکی از چوکی دار (نگهبان، دربان ) های دانشگاه که خونه اش اونجا بود داشت رد میشد که منو دیده با عصبانیت میگه هان جی ؟ آپ ایدر کیا کره، چل آجا هه ، چل چل ( چل به فتح چ)  یعنی تو اینجا چیکار میکنی؟ برو برو ،

هی گفت هی دید من نمیرم، آخرش پرتم کرده از کل صحنه بیرون، میگه الان یکی میاد بهت تجاوز میکنه تو نمیفهمی با این پوست سفیدت ایستادی ایستادی اینجا؟ بالاخره رفتم کارامو کردم برگشتم تو دانشگاه که شبش این چوکی دار شیفتش بود ( راستی اسمش هم جاگدیش بود ایرانیا بهش میگفتن جاکش ) ازش پرسیدم چی شده بود؟ گفتش که اون مرده آسم داشته و حالش خیلی بد میشه، تصمیم میگیره با شیر الاغ  خودشو درمون کنه، میره صاف میشینه زیر ممه خانوم الاغه مستقیم شیر بخوره، بعدش انگار هم شیرش مستش میکنه هم حال خودش خراب میشه که تصمیم میگیره ترتیب خانوم الاغه رو بده و تو همین موقع آقای الاغ با غیرت هم میرسه و از دیدن این منظره میگه آاااااااا ی ی ی  ی ی ی ی  ی نفس کش............. و در صدد انتقام برمیاد، و چه انتقامی بهتر از مقابله به مثل. از همین رو تصمیم میگیره تا ترتیب آقای متجاوز هندی رو بده، نکته بسیار جالب ماجرا که برام گفت این بود که، آخرش همون الاغ ماده غائله رو ختم کرده بوده، یعنی که خودشو میندازه وسط و بالاخره آقا الاغه رو با هر ترفندی که بلد بوده الاغترش میکنه صبر میکنه تا کارشو بکنه و بره. ببینین بیخود نیست من میگم کلا زن ها فهمیده ترن، 


 
پ.ن
 


 
1- یکی از آشنا هاى ما آسم داشت و این موضوع شیر الاغ از دهن لق ما پرید بیرون، و بالاخره شیر الاغ تهیه شد، این خانوم بدبخت هم یه لیوان خورد و اولش گفت وای بو میداد، وای تلخ بود، وای..... خلاصه در عرض کمتر از نیم ساعت عربده میکشید، فحش میداد، به مردا میگفت دوستت دارم، بعدش دو تا لیوان پرت کرد شکوند، من بدبخت هم تا دلتون بخواد اینها رو شنیدم، گور به گور شده، ذلیل مرده اینم پیشنهاد بود؟ زن مردم دیوونه شد رفت، حالا بردنش اورژانس دکتره میگه مشروبات الکلی خورده میگن نه شیر الاغ خورده، اون دکی هم میگه خوب شیر که اینجوری نمیکنه، این یه چیزی خورده که سیستم عصبی مرکزی رو خراب کرده و کلی خسارات جبران ناپذیر به بار آورده، القصه میبرنش، بیمارستان خصوصی مثلا 9 سال پیش یه پول گنده ای بابت یه شب باید میدادن، کلی منو نفرین میکردن که خرج رو دستشون گذاشتم، خداییش یه کلمه هم نگفته بودم که ممکنه مست بشه.


 
2- خاطراتی هست از هند که فوران کرده تو کله ام، راستی یه چیزی بگم حال کنین، تموم خاطره های هند رو حدد 2 سال پیش نوشتم 800 صفحه شده!!!!!!!!!!!!!! 

 

3- راستى بعدا فهمیدم ملکه الیزابت کارش درست بوده، مال اسب نصفه مال الاغه، نتیجه اخلاقى اینکه سایز اعضاى بدن ربطى به هیکل نداره، تا خودتون ندیدین، قضاوت نکنین

 

فکر کنم این کامنتدونى من دچار مشکل شده. 5 تا ایمیل داشتم که گفتن چرا ما نمیتونیم برات کامنت بذاریم، الان هم چک کردم میبینم یه دفعه 32 تا کامنت اومده ولى کلا از 5 نفر یعنى یه کامنت یه شکل، چندین پار پست شده، شاید اصلا کلا از اینجا برم بلاگفا، شاید البته، خبرشو میدم بهتون
ولى فعلا از بابت ایرادات معذرت خواهى منو بپذیرید، یک دوست گفته این مثل این هست که مهمون دعوت کنى و در خونه رو ببندى، آقا شرمنده


 
 
 
 
 
 
 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 33 ] | چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386 | 8:47 PM | مرجان



 

و اما جونم براتون بگه در راستای توصیه های مامان بزرگانه میخوام کمی از اشتباهات آقایون و خانومها رو در مقابل هم بگم. چیز هایی که در مورد آقایون میگم تجربه های شخصی خودم به علاوه تجربیات دوستامه.
 
 
چند توصیه به آقایون

 
 
1- فکر نکنین یه زن باید همه چیز رو از روی رفتاراتون بفهمه و از صحبت کردن و ابراز احساسات رو در رو ابا نکنین.

 
آقای عزیز، شما ممکنه رفتارت بسیار پسندیده باشه و نشون دهنده علاقه شما به همسر و زندگیتون باشه ولی نباید انتظار داشته باشین که همسر شما با تجزیه و تحلیل رفتارهای شما به این نتیجه برسه، چرا که ممکنه به دلیل شناخت ناکافی از شخصیت شما ( به خصوص اوائل آشنایی و ازدواج) و یا دلیل دیگه دچار سو تفاهم بشه و نتونه بفهمه واقعا شما میخواین چی رو با رفتارتون ثابت کنین، پس راحت و بی رودربایستی بهش بگین که زندگیتونو دوست دارین، نترسین از گفتن اینکه در کنارش به آرامش میرسین. هر چی که توی ذهنتونه بهش بگین. من دیدم وقتی که یک زن به شوهرش میگه تو به من ابراز علاقه نمیکنی، جواب اون مرد که نه تو اشتباه میکنی اگه من تو رو دوست نداشتم فلان کارو نمیکردم، این چیزا قابل درک نیست چرا که ممکنه کاری که از نظر شما لطف به همسرتون بوده از نظر خانم ها یک وظیفه باشه یا اصلا کار خارق العاده ای نبوده باشه.


 
 
2- از گفتن دوستت دارم در هیچ شرایطی نترسین. این کلمه در روابط شما با یک زن معجزه میکنه. امتحانش کنین. ولی به محض اینکه گفتین دوستت دارم فوری یک چشمک نزنین که حالا بپر تو تخت، چون دیگه عمرا اون زن به دوستت دارم شما اعتماد کنه و همیشه براش این تصور پیش میاد که شما حال دادین که حال بگیرین. حتی اگه هم همچین نیتی دارین از صبحش شروع کنین، یه جای بی مقدمه که اصلا انتظارش نمیره بهش ابراز علاقه کنین که این باور درش به وجود بیاد که حتی الان هم برای همسرم عزیزم و دلش برام تنگ شده، دیگه اون موقع نگران چشمک و آخر شبش هم نباشین بشینین تماشا کنین که اون زن براتون چیکار میکنه


 
 
3- تحقیر نکنین. قبل از هر انتخابی چشم و گوشتون رو باز کنین که دارین با کی ازدواج میکنین تا بعدش از خودتون و همسرتون طلبکار نباشین. اگه یک نقطه ضعف کوچولو یا ایرادی در رفتارش میبینین نه تو جمع نه با تحقیر بلکه با آرامش و تو خلوت خودتون وقتی که هر دو در شرایط مناسبی هستین بهش یاداوری کنین، که عزیزم ...........ینجا رو میخوام یه مثال واقعی بزنم. یه آقایی از کانادا رفت ایران و ازدواج کرد ( لطفا تمام دوستان عزیز ترک نژاد منو ببخشن من همونطور که بار ها گفتم همه برای من به اندازه انسانیتشون محترمند و هرگز قصد جسارت و توهین ندارم ولی برای این نکته مجبورم که کامل تعریف کنم جریان رو ) خانمش یک دختر بسیار بسیار خوشگل و کم سن و سال آذری بود. بسیار هم مهربون و دلچسب. ما از قبل این آقا رو میشناختیم و زمانیکه همسرشو به کانادا آورد من یه شب دعوتشون کردم ولی گفتم بریم بیرون که اونم با ما تو یه محیط شلوغتر آشنا بشه کمتر احساس غربت کنه ( خدا نمی بخشه کسی رو که فکر کنه من زورم اومد شام درست کنم و خونه تمیز کنم!!!!!!!!!!! ) و خود این عروس خانم گفت میشه بریم پیتزا هات؟ ما هم گفتیم بله. موقع خوردن این عروس خانوم اومد کچاپ بریزه رو پیتزاش در کچاپ رو با پیچوندن کامل باز کرد ( دیدین که معمولا کچاپ یا هر نوع سس یه در کوچولو اون بالاش داره که با یه فشار باز میشه و از یه سوراخ کوچولو کمی سس میاد به جای اینکه کل درش باز بشه) یهو این داماد نه چندان جوان، یک داد بسیار بد کشید که باز تو ترک بازی در آوردی، تا کی میخوای سوتی ترکی بدی و من از خجالت آب بشم اه اه تازه باید بچه تربیت کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم میخواست قیافه اون دخترو ببینین، که چطور میلرزید و رنگ به صورتش نبود. طبق معمول نتونستم جلوی دهنمو بگیرم. بهش گفتم اولا که خودت رفتی ایران دیدی انتخاب کردی، هم میدونستی ترکه هم بچه، دوما این حرفت این زنو شکست ولی میتونستی ظرف کچاپ رو برداری مدل درستش باز کنی تا اون ببینه و یاد بگیره ولی حتی اگه هم یاد نگرفت، شب خیلی آروم تو خونه بهش میگی اونم نه یهو با تحقیر و مسخره. آروم، امشب بهت خوش گذشت  ..راستی ....من هنوز تو کفم که تو چطور اونهمه کچاپ رو با پیتزا خوردی لامصب از بس ظرفش کثیف بود اصلا اون در کوچولوی بالاییش دیده نمیشد.  پشت بندش هم یه جوکی یه ماچی یه چیزی که اون احساس سرخوردگی نکنه. همیشه یادتون باشه این مثل معروف رو که بشین و بفرما و بتمرگ یکیه، پس عادت کنیم به همه بگیم بفرما.


 
 
4- یه فکر و اصطلاح مزخرفو از ذهنتون پاک کنین. زن ذلیل. نگین نه ما نمیگیم من پسر 18 ساله دیدم که میگه این حرفو. خیلی از مردا فکر میکنن اگه محبت کنن یا کمک کنن دیگه زن ذلیل میشن. آقایون عزیز شما با هر محبتی که میکنین بیشتر آقا میشین و عزیز. محترم تر میشین و قابل تقدیر. پس بی ریا محبت کنین.


 
5- با همسرتون حرف بزنین و شادیها و غمهاتون رو باهاشون در میون بذارین. خیلی از آقایون میخوان از سر لطف اینکارو نکنن ولی نمیدونن چه بلایی سر زندگیشون میاد. از یه چیزی بیرون ناراحتن، میان خونه قیافه تو هم، حوصله حرف ندارن، کلافه اند، هر چی زنشون میگه خیلی هنر کنن با اوهوم اوهوم جوابشونو میدن، اینها همش یک زن رو به فکر فرو میبره، افسرده اش میکنه، هزار تا فکر تو کله اش میچرخه که این چشه، میاد میپرسه میگین هیچی، به هر دلیلی کار درستی نمیکنین، پس راحت بگین چنین مشکلی پیش اومده و من ناراحتم.


 
6- مشوق باشین. اگه همسر شما یه فکری میاد تو کله اش میخواد یه برنامه ای بریزه میاد بهتون میگه، تشویقش کنین حتی اگه ایمان دارین که اینکار عملی نیست و در حد یک آرزو باقی میمونه بازم یهو محکم نگین تو نمیتونی، به حرفاش گوش کنین، تموم که شد تشویقش کنین، که چه فکر خوبی، من همه جوره ساپورتت میکنم ولی با توجه به شرایط فکر میکنم باید تو برنامه هات یه تغییراتی ایجاد کنی، و تو همون موقع که دیدین آمادگی شنیدنشو داره آروم آروم بگین که چی تو سرتونه، ولی اگه می بینین عکسل عمل جالبی نداره از تغییر برنامه اش برای اون لحظه موضوع رو به فراموشی بسپارین و در جایی دیگه که شرایطش فراهم بود حرفاتونو بزنین


 
7- تحمیل عقیده نکنین. اگه یه چیزی تو فکرتونه و میخواین عملیش کنین، با زور و دعوا نگین که من اینکارو میکنم. بگین عزیزم من چنین فکری تو سرمه و مطمئنا با کمک تو بهتر میتونم به هدفم برسم، ازت میخوام حمایتم کنی و پشت من باشی تا من هم قوت قلب بگیرم، همین چند جمله زن رو به عرش میرسونه، و نتیجه اش به نفع خودتون هم هست.


 
8- اعتماد به نفس همسرتونو ازش نگیرین بلکه تقویتش کنین. از قیافه اش ایراد نگیرین، دستپخت و هنر بقیه زنهای دیگه رو به رخ همسرتون نکشین، بعد از هر مهمونی حتی اگه به میل دل شما هم برگزار نشده بهش بگین خسته نباشی، همه چیز عالی بود. بعدا میتونین با ایراد گرفتن از یه زن دیگه تو دوست و آشنا بهش بفهمونین کجای کارش غلط بوده.

 
مثلا حالت اول: این چی بود درست کردی خوب کسی مجبورت نکرده بود غذایی رو که بلد نیستی درست کنی، یکی میشه مرجان ( اسم خودمو مثال زدم) با اون فسنجونای خوشمزه اش، یکی میشه مثل تو!!!!
این ناخوداگاه باعث میشه اون زن برای همیشه یه احساس کینه نسبت به اون شخص سوم بی گناه پیدا کنه، بعدش کم کم ازش متنفر میشه چون دستپختش مورد توجه شوهرش قرار گرفته، و به هر بهانه ای سعی میکنه یا رقابت کنه یا اینکه کلا روابط رو قطع میکنه که همین ها هم به مرور مشکل آفرین میشه


حالت دوم: خسته نباشی،میگم ایندفعه باید مرجانو بگیم بیاد که بفهمه تو فسنجون رب انار میریزن نه آبغوره بعدش هم یکی دو تا جوک و کمی لودگی و یه ماچ و یه فشار، غائله ختم به خیر میشه. (صلوات)

این موضوع در مورد همه چیزه، کار کردن، درس خوندن، رانندگی کردن، مستقل بودن............هیچوقت زنتونو با یه زن دیگه مقایسه منفی نکنین ولی میتونین در مقایسه از برهان خلف استفاده کنین برای یاداوری ایرادات همسرتون

 

9- همیشه یادتون باشه که حتی قویترین زن ها احتیاج به ناز و نوازش دارن و از ابراز محبت خوششون میاد، اگه یک زن زیادی روی پای خودش ایستاده نباید بذارین به این حساب که حالا این یه پا خودش مرده دیگه من نازش نکنم، نه ارتباط عاطفی خوب و قشنگ و محترمانه آرزوی هر زنی هست ولو از نوع مقاوم و نشکنش، یک بغل گرم و پر محبت اون زن رو محکم تر میکنه و همین استحکام باعث زیاد شدن انرژی مثبت اون فضا و موفقیت خودتون میشه، همونقدر که شما به گرمای بدن یک زن نیازمندین، زن هم این نیاز غیر قابل انکار رو داره، با کمی انعطاف زندگیتونو گرم کنین.
 
 
نه تموم نمیشه.............. نمیشه دیگه حالا شما هم منو از منبر نکشین پایین تا همتون کچل بشین، به من چه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
 
هنوز خیلی چیزا مونده که دلم میخواد بگم مخصوصا اصل ماجرا ولی حیف که نمیتونم بگم، اصل ماجرا کجاست؟ اتاق خواب
 
نصف بیشتر جداییها، افسردگیها، مشکلات عصبی و روحی و بهانه جویی ها ناشی از عدم رضایت زن از سکس هست. اگه بخوام برم تو این مقوله دیگه  آبرو برام نمیمونه که هیچی،.... بازم آبرو برام نمیمونه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
سعدی یه شعری گفته من هر چی فکر میکنم مصرع دومش برام مبهمه میذارمش اینجا هر کی قسمت دومشو درستشو پیدا کرد لطفا برام بنویسه
 
زن کز بر مرد نا رضا برخیزد      صد فتنه از آن به ناکجا برخیزد
 
این چیزی بود که من یادم مونده، شیرازیاش دستا بالا کمک بدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آقا رابطه خوب و رضایت زن معجزه آوره، 20 دقیقه حال بدین، 20 سال حال کنین (شعار هفته ، هر روز صبح تا شب پیش خودتون تکرار میکنین، حال بدم حال کنم، حال بدم حال کنم.............)
 
 
 
 
نکته نکته نکته
 
در مقابل همه این شماره ها یک توصیه هم برای خانمها هست که در مقابل این رفتار آقایون چه رفتاری کنن که هر دو طرف راضی باشن و خوشحال، که تو پستهای بعدی میذارم
 
میگم اینجا چقدر داره شبیه نهضت سواد آموزی میشه، باید تمشو عوض کنم خیلی جدی شده
 
 
پ.ن

 
 
1- موهام 3 بار شسته شده تنها رنگی که نیست بنفش. شده قوه ای، شرابی، گه مرغی، ولی بازم بد نیست


 
2- فردا دارم میرم آفیس یکی از CLIENT ها، اینترنت ندارم، یعنی دارم ولی چون باید همون فردا فایلو فاینالایز کنم مجبورم مثل بچه آدم همه 7 ساعت رو کار کنم


 
3- همتونو دوست دارم و به خدا میسپارمتون
 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 23 ] | سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386 | 07:15 AM | مرجان



1-مشتاقان و علاقمندان حال کیوان.
هر دو تا پا از زانو به پایین (تا مچ) با کار گذاشتن چند عدد پلاتین و پیچ و مهره ترمیم شده و پزشکان فکر میکنند که نباید مشکلى باشه، اما مشکل اصلى توى قسمت کف و روى پاهاست که انگشتها و استخوان هاى روى پا تقریبا وحشتناک شکسته شده و به احتمال زیاد احتیاج به چیزى شبیه پروتز داره که بتونه راه بره. با توجه به اینکه تمام وزن بدن روى پاها قرار میگیره باید خیلى با دقت این کار انجام بشه. در ضمن آقا کیوان چون ترجیح میدادن که ماشین چپ بشه و ایشون به ملاقات حضرت حق نائل بشن ظاهرا جد و آباد اونیکه به پلیس زنگ زده!!!!!!!و اونیکه گفته کمک کنیم ماشین چپ نشه رو یکى کرده و روزى 1000 تا لعنت بهش میفرسته که مگه تو فضولى من میخواستم بمیرم.چون مردن راحت تر از زندگى این مدلى بود.

 

منم قسم خوردم ایندفعه جلوم یکى داشت میمرد به 911 زنگ نزنم و ماشینشو هل بدم تا چپ بشه کامل و بدین طریق حد اقل به حضرت ملک الموت کمکى کرده باشم و دعاى دنیا و آخرت رو به جان بخرم، و در نهایت اینکه بشکنه دستى که نمک نداره.

 

بیچاره مامانش اینجورى نگفت ولى معنیش همین بود، میگم حالا حالشون خوبه؟ میگه نه: بچم هى میگه چرا؟ چرا باید یکى پیدا بشه که نذاره ماشین چپ بشه، کاش میمردم آخه اینم زندگیه؟ تا یکسال دیگه هر روز فیزیوتراپى، تازه اگه آخرشم پا بشه خیلیه. مرجان جون خیلى وضع روحیش خرابه همش داره ناشکرى میکنه (یعنى همش داره میگه اى تو روح همه کس و کارت مرجان!!!!!!!!!!!!!!!!) خلاصه معنى حرفاش همون بالایى ها بود دیگه

 

یادتون باشه از این به بعد جلو من زمین نخورین، پاتون پیچ نخوره، لیز نخورین، فشارتون پایین نیفته، ..............خلاصه مودب و سالم باشین که من میشینم همه رو نگاه میکنم تا عزراییل کارشو بکنه بره

 

 

2- بیست و نهم دسامبر کنسرت کامران، هومن، فرشید امین، امید، مایکل. کاناداییها یعنى تورنتویى ها فراموش نکنین.

 

3- رفتیم با دوستان بیرون، من زودتر میرسم میخوام وقتم الکى تو ماشین نگذره میرم یکى از فروشگاههاى اطراف دور میزنم و میام خریدهامو بذارم تو ماشین که برم تو محل قرار، ماریا (همون که آرایشگره اسمشم ماریا نیست صداش میکنن ماریا) زنگ میزنه به موبایل داد میکشه بابا تو کجایى، میگم من پشت در ببخشید که دست پیش گرفتین پس نیفتین، شما دیر اومدین دادشو سر من میزنین،

 میگه خفه خفه اسگل، بیا تو دیگه برنامه شروع شده. میگم نمیدونم این موبایل لعنتى رو کجا انداختم، پیداش نمیکنم، در همین حال هم چراغاى داخل ماشینو روشن کردم دارم سفت و سخت میگردم زیر صندلى و تو کیفم دنبال موبایل،

دادش در میاد، خوب شاید افتاده زیر صندلى

 

نه بابا نیست

 

تو کیفته حتما، اصلا آوردیش با خودت؟ شاید خونه جا گذاشتیش

 

نه همیشه همراهمه، حالا میام دیگه بابا صبر کن

 

اصلا حالا تو این شلوغى که سگ صاحبشو نمیشناسه موبایل میخواى چه کار، دلت شور زد با گوشى من زنگ بزن

 

یه دفعه صداى DJ بلند میشه و یعنى که برنامه شروع شده، اونم از اون ور دو سه تا فحش خیلى آبدار میده، تا دستمو میارم پایین که دکمه قطع گوشى رو فشار بدم، میگم اى اى اى، جوانى کجایى که یادت بخیر، اینقدر زود من آلزایمر گرفتم؟ گوشى تو دستمه، دارم دنبالش میگردم.

از در رفتم تو گوشى رو میگیرم جلو صورتش میگم الان زنگ زدم خونه دیدم گوشى رو جا گذاشتم ببخشید که معطل شدین ( با لحن کاملا مسخره اینو بهش میگم و تمام مدت گوشى جلو چشمشه ) میگه آره بابا منکه از اول گفتم تو از گلى، معلوم بود خونه است دیگه وگر نه که گوشى غیب نمیشه.
کلى خدا رو شکر میکنم که اگه پیر شدم یا آلزایمر گرفتم ولى دیوونه ملنگ نشدم، بدون اینکه دوزاریش بیفته با شدت بابا کرم میرقصه!!!!!!!!!!!!!!!!

 

4-امروز خل شدم کله سحر رفتم GYM CLUB دقیقا همون لوکیشنى که تو شاپینگ مال هست، ساعت 9 که اومدم بیرون تازه مغازه ها باز کردن، منم که اصلا خرید دوست ندارم، اصلان هم این وصله ها بهم نمیچسبه، اصلا هم از فضاى نزدیک کریسمس و رنگارنگى مغازه ها جوگیر نشدم، اصلا هم نمیبخشم کسى رو که فکر کنه من در عرض یک ساعت دقیقا 370 دلار پول دادم واسه چیزایى که اصلا لازم نداشتم، بابا بزرگم یادش بخیر، همیشه بهم میگفت دختر حاج حسین کمپانى، از بس من ولخرج بودم، آاا ى ى ى ى ى ى ى ى ، یکى بیاد بیل هاى منو بده لطفا.

 

5-هر چى کردم جدى بنویسم و برم تو خط زنا و مردا و دانشگاههاى هند دیدم اصلا حسش نیست، گفتم بذار امشب الکى نویسى کنم بعدش زودى میام جدى میشم.

به زور هم 5 تاش کردم به نیت..............

 

یکى از چیزاى که خریدم این بود، خیلى هم بهم میومد، یکى دیگه اشو نمیدونم کجا بپوشم که خیلى باحاله، یه تاپ که یقه اسکى داره ولى از بالاى تپه هاى شمالى یه سوراخ خیلى گنده تا وسط دره بین دو تپه، بعدش دوباره پوشیده است تا کمر و شکم، یعنى کاملا اسلامیه فقط پارچه کم اومده این وسط یه سوراخ گنده خالى مونده که اونم عدل افتاده رو قسمت ناموسى، من که تقصیر ندارم، دارم؟

 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 18 ] | یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386 | 07:28 AM | مرجان



 

فعلا لینک این آهنگو داشته باشین تا با پست جدید بیام، روى وبلاگم همینو گذاشتم

 

زندگى با صداى محمد نورى

 

چقدر من وضوح صداشو دوست دارم

 

داره تند تند با هیجان تعریف میکنه، قیافه اش تماشاییه، انگار صورتش داره برق میزنه، میگه واى خیلى هیجانزده ام، فکر میکنم سفر خیلى رویایى و رمانتیکى باشه، یک پکیج گرفته برام ( لطفا دقت کنین برام، یعنى تقدیم شده بهش) 6 شب و 7 روز، باهاماس، بچه هامو میذارم پیش بیبى سیتر، میدونى DVAE واقعا خوبه.

 

هم چنان دارم بى اختیار قاشق رو میچرخونم تو لیوان چاى و الکى هم میزنم، خیره شدم بهش، لباش داره تکون میخوره ولى نمیشنوم، یه دفعه دستشو میگیره جلوم با همون ملاحت و ملوسى همیشگى میگه HELLO، HELLO، WHERE ARE YOU  بى اختیار میگم باهاماس، میزنه زیر خنده از همون خنده خوشگل هاى همیشگى، دستشو میاره جلو قاشقو ازم میگیره میندازه تو ماشین ظرفشویى، میگه هى، این چاى رو ف...ا....ک کردى، تا کى میخواى هم بزنى، میگم تا وقتى تو از باهاماس برگردى، میگه!!!! HEY CUTIE،  THAT"S WHY I LOVE YOU


میخندم، از اونا که از گریه تلخ غم انگیز تره. فکر میکنم اینها چه با حال براى تمام لحظاتشون برنامه ریزى میکنن و ما چه راحت تمام لحظه ها رو از دست میدیم. واقعا پولى نیست یه پکیجش اصلا هزینه نداره ولى............ هم پاش کجاست، یه وقت یه کسى غصه هزینه ها رو میخوره، اما امید ته دلش هست که اگه پولاشو جمع کنه حد اقل یک همراه خوب داره، اما.............وقتى آدم غصه پولشو نداره ولى بى همسفره، دیگه امید بى امید.


بى اختیار بلند میگم گور باباش خودم میرم،

 میگه فارسى بود این؟

خنده ام میگیره، پشتش میگه تا نگى چى گفتى نمیذارم برگردى سر میزت یالا!!!

میگم گفتم FUCK تو روح هر چى مرد ایرانیه، یه مشت طلبکار بى خاصیت،  غش میکنه از خنده میگه آره اه اه، THEY ARE AN ABSOLUTE BASTARD!!!!!!

یادم میاد هر دو تا بچه هاش مال شوهر قبلیشه که ایرانى بوده، میگه میخواستم براى بچه هام بایستم ولى کشت منو ( اسممو میگه مجان، ر رو تلفظ نمیکنه)  میگه مجان چرا اینا نمیفهمن رومنس یعنى چى؟ تا بچه دار شدیم از خودمون یادش رفت، اصلا حال هیجانو ندارن،


میگم میدونى چیه؟ حد اقل در مورد تو دلم میخواد ببینم کدوم احمقى بود که یه عروسکى مثل تو رو از دست داده؟

 واقعا خوشگله، ظریف و مهربون دوست داشتنى، یه باربى تمام عیار قابل خوردن، انگار میفهمه دارم به چى فکر میکنم. قیافه اش یه کم جدى میشه، میگه اگه من یه چیزى بگم قول میدى ناراحت نشى؟

اوهوم بگو

-مرداى شما مشکل دارن واقعا میگم همشون، اون موقع که من با MO ( اسمش محمد بوده) زندگى میکردم با ایرانیا زیاد رفت و آمد میکردیم دلم براى همه زنهاشون سوخت، میدونى الانم میسوزه چون اونموقع یادمه یکیشون میگفت خیلى وقته دلم میخواد پشت پا بزنم به این زندگى ولى میترسم، بعد ها هم که به رفتار هاى MO نگاه کردم دیدم بیشترین لطفى که داشت در حق من میکرد این بود که اعتماد به نفس منو بگیره و منو از همه چیز بترسونه، که فکر کنم اگه اون نباشه من میمیرم، که بگه من همه چیز زندگیمو از اون دارم، منم باور کرده بودم همه اینها رو، چون 8 سال تمام اینها رو تو گوشم گفته بود، ببین من یه دفعه بریدم، روش فکر نکردم نمیتونى بفهمى چقدر خوشحالم، خیلى زیاد، باید اینکارو میکردم. از گفتن این جمله متنفرم ولى اون بیشتر ضرر کرد تا من.

میگم دایان کار نداشته باشى، داگ ( DOUGLAS رییسشه) عصبانى بشه!!!! میگه نه بابا رفته تعطیلات تا 4 ژانویه نمیاد. موهات خیلى خوشگل شده ها، ماشالا ماشالا

 

غش میکنم از خنده با اون لهجه ماشالا گفتنش، میگم تو از فارسى فقط همینو یاد گرفتى؟اینم که عربیه،

 

- نه چند تا چیز دیگه هم بلدم اومممممممم خر، گوز، کیر، سوراخ،....

میگم بسه تو رو خدا، میشه لطفا جاى دیگه نگى اینها رو؟

-اهان یکى دیگه که همیشه به بچه ها میگفت، پدر سگ، تخم سگ... ( با عجیب ترین لهجه ممکن بخونین اینا رو)

 

کف میکنم از این گسترش فرهنگى توسط این مرد ایرانى.

هنوز تو کفم که میگه میخواى یه چیزى برات تعریف کنم بخندى؟


 آره آره حتما

 

میگه MO قیافه اش معمولى بود، ولى من همیشه سعى میکردم که با تعریف کردن ازش بهش یاد بدم که اون هم باید از من تعریف کنه و بذاره که من احساس کنم مورد توجه اون هستم، ولى باورت نمیشه، چندبار موقع سکس تو گوشش گفتم تو خیلى جذابى، منتظر بودم اونم بگه تو هم همینطور، ولى میدونى چیکار کرد ( حالا از خنده غش کرده با دستاش و دهنش داره اداى MO رو در میاره)  منو پرت کرد یه طرف، دنبال تخته میگشت که بزنه به تخته بعدش میگه بگو تاچ وود!!!! یا نه بگو ماشالا، بگو ماشالا،!!!!! واى مجان  من اولش خنده ام میگرفت بعدش تا حد مرگ دلم براش میسوخت که کسى بهش یاد نداده چى به چیه، بعدش از حال میرفتم کارى نمیکردم و میخوابیدم. براى همین بلدم بگم ماشالا

 

من کم کم از خجالت نمیتونم بایستم، میفهمه با اون چکمه هاى خوشگلش و پاهاى بلند و خوش فرمش یکى میزنه تو باسنم میگه HEY SMILE!!!!!!!! گفتم که بخندى !!!!!!

( کى میدونست چه خاطراتى اومد تو ذهنم، منم همین احساسو داشتم دلم براى کوتاه فکرى مرداى این مدلى میسوزه )

میگه ببین فوقش 1-2 ساله . بهش فکر نکن، اینجا ایران نیست، کاناداست هانى، کانادا، تو خیلى تواناتر از این هستى که نتونى زندگیتو جمع کنى، بعدشم یه آدم حسابى پیدا میکنى، ولى مجان تو رو خدا ایرانى نه، خواهش میکنم، ببین بهت گفتم خیلى مرد ایرانى میشناسم، بلد نیستن چه جورى زن رو شاد کنن، اما بدیشون اینه که ناراحت میشن اگه بهشون بگى، دلشون میخواد فقط ازشون تعریف کنى اونم یه طرفه، فکر نمیکنن خوب 5 سال این از من تعریف کرد یه بارم من اینکارو بکنم.


ببین بچه هاى من هیچ ربطى به DAVE ندارن ولى هر روز اون از مدرسه پیک آپشون میکنه، اگه یه روز نتونه بره، به من میگه معذرت میخوام عزیزم که تو تو زحمت افتادى مجبور شدى برى دنبال بچه ها. مجان اینو واسه بچه هایى میگه که از ازدواج قبلى من بودن، میفهمى چى میگم، حالا اگه من از MO کمک میخواستم میگفت بیجا کردى پشتش حامله شدى که نتونى 2 تا بچه رو جمع کنى، من کار دارم، خوب نرو سر کار امروز که بتونى به بچه ها برسى. حالا می بینى تفاوت کجاست؟ اون باباى واقعى بود، این بوى فرند منه.

 

آهان راستى یه چیز دیگه یادت باشه من 11 سال بزرگترم از تو.

 تا حالا نگفته بود چند سالشه، ولى از من پرسیده بود، شاخ در میارم، میگم نه.................. میگه آره مگه تو 1975 نیستى؟ منم 1964 هستم،  یعنى 43 سالشه؟ اصلا باور نمیکنم،  تازه می فهمیم نیم ساعته داریم چاى درست میکنیم، میگم مرسى از همه چیزایى که گفتى تجربه هاى جالبى بود.

با یه قیافه خیلى جدى میگه تجربه کردن آسون نیست، سلامتى آدمو میگیره، اما تو نذار اینجورى بشه، شاید من خیلى بدبینم ولى وقتى یه دختر جوون غیر ایرانى میبینم که با یه پسر ایرانى دیت (DATE) میکنه میگم نه باهاش جدى نشو، فقط خوش بگذرون، بچه دار نشو نرو باهاش زیر یک سقف.

دوباره میگه اسمایل!!!!!!!!!!!!!! ، حالا اجازه دارى برگردى.

3 دقیقه بعدش میاد طرف آفیس ما و از بقیه عذر خواهى میکنه و میاد طرف میزم یه کاغذ خوشگل میذاره جلوم میبینم شماره تلفنشه، یه چشمک میزنه میگه زنگ بزن برات گزارش باهاماسو بدم ، تشکر میکنم و میام که وبلاگمو آپ کنم.

فقط یک ساعت وقت دارم هم باید غذا بخورم هم تایپ کنم. ولى تموم شد.

پ.ن

1- آفیس ما دو قسمته، یه طرفش کاراى حسابدارى و مالى اون طرف بیمه و خرید و فروش سهام، این دو تا از هم جدا هستن و فقط یه آشپزخونه اون وسطه که هر دو آفیس ازش استفاده میکنیم. بیشتر این ملاقات ها موقع درست کردن قهوه و چاى یا گرم کردن غذا اتفاق میفته، جالبه که همشون منو میشناسن و همگیشونم منو دوست دارن ولى من با دایان از همه راحتترم

 

این عکسو الان یکى از همکارام ایمیل کرد مال چند ماه پیشه موهام خیلى فرق داره، ولى چون همه همکاران هستن گفتم بد نیست بذارمش، منم که معلومه کدوم یکى هستم دیگه توضیح نمیخواد به جز رنگ مویه بنفش و قد مو کلى بلند تر........


 

 

 

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 35 ] | جمعه 23 آذر ماه سال 1386 | 5:51 PM | مرجان


1 2 3 4 >>
خروجی وبلاگ