Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

1- میگم لطفا سوالهای سخت کانادایی نپرسین، بعضی چیز ها رو نه من بلکه هیچکس نمیتونه جواب بده، از جمله یک دوست بسیار خوب و عزیز پرسیده که کلا هزینه زندگی اونجا ماهی چقدره و با توجه به اینکه همسرشون تو ایران از موقعیت مالی مناسبی برخورداره اینجا هم میتونه همون شرایط رو داشته باشن یا نه؟  این یک سوالیه که جوابش کاملا سلیقه ای هست نه کلی ، من اگه از هر کدوم شما بپرسم تو ایران با ماهی چقدر میشه زندگی کرد، کسی میتونه جواب بده؟ یکی با موتور زندگی میکنه یکی با پراید یکی با ( اسم ماشینهای جدید ایران رو بلد نیستم ) تو ایران کمری بیسیک ماشین  کلاس بالاست، اینجا همون ماشین به راحتی قابل تهیه است کلاس خاصی هم نداره، حالا یکی که تو ایران پراید داشته، میاد اینجا بی درد سر سوار کمری میشه میگه به به، یکی میاد اون LEXUS 80000 دلاریه رو میبینه اونو میخواد، یکی آپارتمان یک خوابه براش بسه یکی خونه 6 خوابه میخواد تو گرونترین محله پس اینو لطفا نپرسید چون من حد اقل راجع به میانگین هم نمیگم، به همون دلیل که اعتقاد دارم اینها شدیدا بستگی به روحیه و اخلاق و عادات شخصی داره. این که از این و شرمنده.

 
 
2- یک خانم محترم گفتن شوهرشون خیلی موافق نیست با مهاجرت چون میترسه که صاحب همون زندگی ایران هم نشن. من از صحبت کلی فهمیدم که شوهرشون احتمالا در سنین بین 38-40 سال باشن، همیشه یادتون باشه درصد بالایی از آقایون در این سن از ریسک و تغییر موقعیت میترسند، مخصوصا اونهاییکه تو ایران در حال حاضر یک سرپناهی درست کردند و دوندگی کردن، الان میترسن که از صفر شروع کنند، استرس دارند، اما گاهی وقتا ( فقط گاهی وقتا ) این استرس عاملش خود خانمها هستند، چرا که اون آقا همسرش رو میشناسه و رگ خوابش تو دستشه و میدونه که اگه خانمش بخواد بد مستی کنه چه جوری دلش رو به دست بیاره اما میترسه که اگه اینجا بعد از 1-2 سال نتونه همون زندگی رو فراهم کنه اونوقته که خانمش به بیعرضگی متهمش میکنه و اتفاقاتی میفته که نباید، اما در عین حال هم بعضی از آقایون جدی خودشون میترسن.

 
 
3- چقدر خوبه که انر.ژی هس.ته. ای حق مسلم کانادا نیست چون 24 ساعت در روز 7 روز در هفته و 365 روز در سال برق داریم.


 
4- ایران جزو معدود کشورهایی هست که از برجستگیهای زنان برجسته به نحو احسن تقدیر میشه، با عناوینی چون پ.س.تونتو بخورم، جوونننن صندوق عقبو حال کن، ب.......مت، ب.خور.مت، جیگرشو، و........... ( جدید هاشو بلد نیستم، آپدیتم کنید) اونوقت تو این کانادا اینهمه زن برجسسسسسسسسته  که تقریبا لختند، نه نیمه لخت، تو خیابون راه میرن ، هیچکس ازشون تقدیر نمیکنه

 
 
5- میدونستین که تو کانادا آب آشامیدنی و روغنهای خوراکی فی.لتر میشن تو ایران وبلاگ فیل.تر میشه؟

 
 
6- من اصلا قرار نبود اینو بذارم؟ یک خاطره از هند تایپ کردم، به روایت داستانگونه، دقیقه 90 پشیمون شدم گذاشتمش تو چرکنویس، دوباره یک خاطره از سال 2000 تو شمال نوشتم باز هم داستان مانند، دوباره گذاشتم تو چرکنویس، اینها رو هم اینجا گذاشتم که به قول امین لال از دنیا نرم.


 
7- ما یک دفعه رفتیم تبریز ما رو رسما بیرون کردن از شهر، این شد که الان کسی به من بگه تبریز، دستام رو میذارم رو سرم فرار میکنم، حالا وسط این هیر و ویر دوستم میگه خواهرم داره شوهر میکنه ( سمنانیه خودش ) میگم مبارکه داماد کیه؟ میگه همکلاسش بوده تبریزیه، میگم ای داد که کار خواهرت در اومد، ترکی حرف نزنه نون بهش نمیده بخوره، آقا این نامرد ها به ما نون ندادن،

سال 1997 بود با مامانم رفته بودیم تبریز برای فوق لیسانس من ، قرار بود 3-4 روز بمونیم بعدش مامان منو جاگیر پاگیر کنه برگرده، روز دوم قیافه مامان تماشایی بود، تو خیابون خودش رو به در و دیوار میزد دفتر هما رو پیدا کنه، حالا منم میگم مامان جان چی کار میخوای بکنی؟ میگه نه برو هنددددد، همون هند بهتره، اینجا که سرزمین کفره، من اگه بذارم تو اینجا یک ثانیه بمونی. ساعت 12 رفتیم تو دفتر ایران ایر، ساعت 7 عصر تو فرودگاه بودیم، هواپیما که پرید مامان گفت آخی الهی شکر، داشتم خفه می شدم، خداییش بعضی هاشون خیلی بدجنس بودن، داشتیم قدم میزدیم تو خیابون یک دفعه بوی نون بربری اومد، به مامان گفتم بیا 1 نون بخریم هوس کردم، رفتیم تو یارو مردک چموش شروع کرده ترکی یک چیزی میگه، آخرش یک آقایی هم تو صف نون با اون شاطره بحث ترکی میکرد، مامانم با زبون ایما و اشاره که خیلی خنده دار بود به اون آقاهه تو صف گفت این حرفش چیه؟ یک نون میده به ما یا نه؟ اونهم گفت شرمنده حاج خانوم میگه به فارس نون نمیفروشم، آذربایجان نمیدونم چی چی .......من هم برگشتم به اون آقاهه تو صف نون گفتم حاج خانوم و زهر مار. حالا اون بی شعوره نون نداد تو گاگول که 2 تا نون تو دستته یکیشو تعارف میکردی بعدش یکی دیگه میگرفتی، بعدش هم با لج اومدیم بیرون، رفتیم مغازه بستنی فروشی ( اونجا کجا بود آبرسان، شهناز، یادم نیست چهار راه بود دیگه ) بستنی فروشی 3 تا پله میخورد میرفت پاییین، پسرک اومد جلو منم اخمام آویزون، با عصبانیت رفتم جلو گفتم آقا به فارس بستنی میفروشین؟ گفت اختیار دارین فارس و ترک نداره، گفتم حالا که انگار داره، این همسایه بغلیتون نون نداد گفت به فارس نون نمیدیم، هتلیتون اتاق نمیداد، تهدیدش کردیم که الان زنگ میزنیم کلانتری میگیم شما به ما اتاق ندادین، ترسید گفت باشه، راننده تاکسی همه راه غر زد که اگه من وجدان داشتم نباید فارس سوار تاکسی میکردم، من خیانت کردم، رفتیم آرامگاه شهریار یارو راهنمائه ترکی حرف میزنه، میگیم آقا ، داداش، اخوی ( برادر به ترکی چی میشه؟ ) این گروه جوجه ماشینی که پشت باسن شما راه افتادن منتظر توضیحات شما با دوربین به گردن آویزون، همه غیر ترکند، میشه فارسی لطف بکنید، آقا جو زده شد انگلیسی گفت، بعدش هم میگه یا انگلیسی یا ترکی، فارسی نمیگم. آقا این پسره بستنی فروشه شکمش رو چسبیده بود از خنده، یک بستنی مشتی برای من  جا کرد و گفت منم چون بچه مراغه هستم، بستنی مهمون من. ( الهی شکر ) پشت بندش رفتیم نوقا و ریسه بخریم، قنادی شلوغ ( همون که دوباره سر چهارراه 3 تا پله میخورد میرفت بالا 2 نبش بود ) وسط اون جمعیت میگم آقا شیرینی به فارس میفروشین؟ مرده میگه. بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقاجون من فارسم، پولم فارسه، مامانم فارسه، بابام فارسه، آقا اینجا وایستیم یا نجس میشه؟ بریم بیرون یا میشه 2 بسته از این ها خرید و رفت؟ آقاهه چشماش اینجوری، برگشته میگه اختیار دارین خانوم، مغازه متعلق به شماست، یکهو یه پسره گردن کلفت نردبون مانند از اون پشت اومد بیرون که این به ما توهین کرده، خودش بین ترک و فارس خط کشیده ما که چیزی نگفتیم، باید معذرت خواهی کنید، منم که عصبانی بودم مثل دیوونه ها گفتم نه بابا میخوای سند خلیج فارس رو هم به اسمت بزنم بلکه منو ببخشی؟ آقا جوش آوردن با لهجه علی دایی فحش میداد ( نمیدنم چی میداد، ولی فکر کنم فحش بود ) دست راست تو آسمون، دست چپ دنبال قمه ای چیز میگشت که سر منو از تنم جدا کنه حالا مامانم جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ بابا نوقا نخواستیم بذارین بریم. 

 
من یکهو دیدم از پشت تلفن صدای نفس نفس میاد، اونور خط دارن به خواهر عروس آب قند میدن، این دختره هم میگه، همه گفتن اینکارو نکنین این دختره گوش نکرد، میگن فارس با فارس بقیه با بقیه، یووهوووهوووهووووو گریه، خلاصه ما یک سفرنامه از مهمان نوازی تبریزیها در ماه می 1997 تعریف کردیم مجلس عروسی تبدیل به عزا شد.
 
 

توی هواپیما یک آقایی برامون توضیح داد که یک سری مشکلاتی پیش اومده بوده که اهالی تبریز تصمیم میگیرن که تمام فارس ها رو از شهر قلع و قمع کنن، اما سال بعدش یکی از دوستان که رفته بود اونجا برای داروسازی دانشجو شده بود می گفت اوضاع به وخامت پارسال نبوده
حالا که با اجازه 11 سال گذشته حتما دیگه جا افتاده همه چیز

 

 

 


 
 

اگه اهل حالی بزن قدش [ 13 ] | پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 | 08:17 AM | مرجان



 

رفته بودم خونه یکی از دوستام که همیشه بهم میگه خوشم میاد با تو برم مهمونی مردا رو گ.و.ز.پیچ کنی بخندیم. این خانم گفته بود که پسر خاله شوهرش که از اتریش اومده و چند روزی مهمونشونه هم اونجاست. ما هم با اجازه بسته ای شکلات خریدیم و رفتیم اونجا. حالا شما بگو جریان رفتن من اونجا چی بود؟ این آقا مدتی بود دنبال زن می گشت ( نه بابا من که نه!!!! ) منهم یک دوستی داشتم که با اینکه 36-7 ساله است تازه اما در نهایت حماقت احساس شدید خونه موندگی و ترشیدگی بهش دست داده ، خلاصه ما هماهنگ کرده بودیم که این آقای پسر خاله 44-45 ساله رو با این خانم آشنا کنیم بلکه یه جوری اینها رو به هم بندازیم. در نتیجه فقط من رفتم و دوستم که قرار بود بلکه در آینده عروس بشه.

 
از راه رفتیم و سلام و علیک و خوش و بش، آقای پسر خاله اومدن جلو، بابا لا مصب خیلی تیپ و قیافه توپ، اون دوستم که هول شد و احتیاج شدید به آب قند داشت و در عرض 2-3 ثانیه شبیه اون مار کارتون رابین هود گردنش لق لق خورد و چپه شد رو مبل ( فکر کنم اونموقع داشت اسم بچه انتخاب میکرد) حالا شما ببینین که اون عروس احتمالی چه جوری هول شد و چه جوری من پنیک شدم که مثل عقب افتاده ها سلام علیک کردیم و خودمون رو معرفی هم نکردیم، رفتیم شبیه یک مشت گاو نشستیم رو مبل و منهم تمام مدت به فکر یک لیوان شربت بیدمشک خنک واسه این عروس خانم بودم که با چشمای نیمه باز آنچنان له له و نفس نفسی میزد که من مونده بودم که یا للعجب یعنی بازار مردا هنوز اینقدر داغه؟ توی عصری که همه داد از آزادی زن میزنن آدم از تصور شوهر کردن اینجوری میشه؟ همین موقع خانم صاحبخونه هم که متوجه وخامت حال این رفیق ما شده بود با یک سینی لیوانهای کریستال حاوی شربت توت فرنگی اومد که وای هوا چه گرمه  شربت بفرمایید و اول از همه گرفت جلو عروس، اونهم با یه صدایی شبیه معتادای حرفه ای میگه: قرمون دشتت بژار رو میژ حالم خوش نیشت میترشم لیوان بیفته، و باز چشماش افتاد  رو هم.

آقا خوشتیپ هم که دیدن کمی تا اندکی اوضاع جوی نامساعده رو کردن به من گفتن، ببخشید فریبا خانم؟؟؟؟؟؟ گفتم نه شرمنده که من خودم رو معرفی نکردم، مرجان هستم، ایشون هم فریبا که طفلک گرما زده شده  هه هه، ( از لجش اسم واقعیش رو گفتم اسمش فریباست) گفت بنده هم رامین هستم، البته ذکر خیر هر دوی شما بود ، اما چون ایشون ( صاحب خونه) گفتن که فریبا خانم پر از انرژی و بازیگوش هستن ( فریبا و انرژی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) ،من فکر کردم شما فریبا هستین. گفتم هه هه هه ههه...


خانم صاحبخونه در اومد گفت که رامین جان دکترای روانشناسی هستند و کار مشاوره به دیوانگان حرفه ای رو در یک مرکز روانی در وین به عهده دارن، منهم درست مثل یک دیوانه تمام عیار زدم زیر خنده گفتم اه پس راه رو درست اومدیم، من خیلی وقت بود که دنبال یکی میگشتم که بگه بالاخره دیوونگی درمون داره یا نه ( ای لال بشی، با روانشناس جماعت هم کسی شوخی میکنه آخه؟ ) ایشون هم که انگار خیلی تو این یک هفته دلش برای دیوانگان مرکزش تنگ شده بود شروع کرد که ، البته باید دید که چه کسی برای یک دیوانه تشخیص دیوانگی داده، گفتم خودش میدونه تشخیص پسخیص نمیخواد. گفت اشتباه شما همینجاست یک دیوانه هرگز نمیدونه که دیوانه است، همیشه فکر میکنه عاقلترینه، کسی که فکر میکنه دیوانه است یک آدم عاقل هست که از آدمهای اطرافش سیر شده چون نتونسته خواسته هاش رو به اثبات برسونه فراموش نکنید که همیشه انسانهای کامل متهم به دیوانگی شدند. گفتم آخه وقتی به زندگیم فکر میکنم حس اون دیوونه ای بهم دست میده که توی باند مخالف بزرگراه حرکت میکرد بعد زنگ زد به پلیس که 2000 تا دیوونه دارن خلاف میرن.

رامین خان هم که یک دستش رو حائل چونه اش کرده بود و انگشتهاش رو مدل تلفنی گذاشته بود رو صورتش آنچنان داشت من و حرکاتم رو اسکن میکرد که نگو، حس میکردم از تو چشماش 2 تا اشعه داره میره تو مغزم فرو و هر چی اون تو هست رو میخونه. گفت خلاف روندن تو بزرگراه چه ربطی به دیوانگی طرف داره؟ گفتم خوب اگه عاقل بود که اینهمه خطر نمیکرد و خطرناک نمیشد، کلی برای جون دیگران هم ضرر داره. گفت ولی من به این چشم بهش نگاه نمیکنم حالا یه چیز دیگه کسیکه خودش رو میسپاره به جریان آب، و در جهت آب شنا میکنه چه تلاش خاصی برای رسیدن به هدفش انجام داده؟ جز اینکه اجازه داده تا آب اونو با خودش ببره و اون فقط دست و پا زده که خفه نشه ولی مسیر رو آب براش تعیین کرده، اما کسیکه خلاف جهت آب شنا میکنه، هم مسیر رو تعیین میکنه هم نمیگذاره خفه بشه، کدومشون میخواسته که سهم بیشتری از زندگی داشته باشه؟ یک آدم میتونه انتخاب کنه که راهپیما بشه و دشت نوردی کنه، کوهنوردی کنه و از یک کوه معمولی بره بالا، صخره نورد بشه و دیواره های سنگی رو بره بالا یا اورست رو فتح کنه. میگم خوب کسی به اونها نمیگه دیوونه، گفت اتفاقا بر عکس تعداد اونها زیاد نیست که بیان برای ما تعریف کنن بگن که چند نفر بهشون  گفتن دیوونه، بذار یک چیزی برات تعریف کنم،

 

 یک روزی توی یک پارک سر پوشیده که سرسره های یخی داشت، یک بچه 8-9 ساله داشت سعی میکرد که از پایین به بالا سرسره سواری کنه، مسئول اون قسمت اومد و بهش تذکر داد که بچه جان سرسره از اونوریه، این بچه به اون آقا گفت خوب اونو که همه میکنن و میدونن آخرش چی میشه دیگه هیجان نداره، میری اون بالا خودت رو ول میکنی پایین، من میخوام از اینوری برم بالا بعدش خودم رو ول کنم پایین، اون آقا میخواست توجیهش کنه که این کار اشتباهه چون همزمان که تو میخوای از اینور بری بالا یک عده از اونور میان پایین و موجب  میشه شما آسیب ببینید، اون بچه با همه بچگیش گفت، ولی اگه من بتونم این مسیر رو برم بالا بدون اینکه به خودم و دیگران آسیبی بزنم به خودم میگم نابغه، میدونی مسئول اون پارک چی گفت؟ گفت ولی در هر حال من میگم که این کار دیوانگی محضه و قانونا تو اجازه نداری اینکار رو بکنی. دیدی که حتی یک بچه کوچک که از نظر من واقعا نابغه بود چطوری متهم به دیوانگی شد؟ اون دیوانه هم توی بزرگراه همون احساس رو داشت هر چند که اون دیوانه نبود غضنفر بود!!!!!!!!!!!!!! این تیکه رو خیلی با حال اومد.

 

تو این فاصله که من تقریبا تو جواب کم آورده بودم، و نیمه بریده بودم، و نمیتونستم اون چیزی که تو ذهنمه رو توضیح بدم ، خانم صاحبخونه فریبا رو به هوش آورده بود. اون هم که خل بازی رو تموم کرده میگه مرجان جون بذار فریدون خان شربتشون رو بخورن، من با دهن باز که این چی میگه؟ میگم منظورت رامین خانه؟ میگه اه چرا من فکر کردم اسمشون فریدونه؟ من اگه چاره داشتم میرفتم زیر میزی مبلی چیزی قایم می شدم. خلاصه که این آقای دکتر هی گفت و گفت منهم سکوت کرده بودم، یکباره گفت من توصیف شما رو در ضربه فنی کردن آقایون خیلی شنیده بودم، از شانس منه که سکوت کردین؟ گفتم نه کم آوردم، چون از نظر من هنوزم کسیکه که به تنهایی یک کاری میکنه که خیلی از اطرافیانش با اون کار مخالفند، دیوانه است. گفت نه اون متفاوته، دیوانه نیست، میخواد ریسک کنه، میخواد وجوه دیگه دنیا رو ببینه، اما من یک توصیه کلی به شما دارم، که به همه هم میگم، کاری که میکنید صرفا برای خودتون باشه، الزامی نداره که دیگران شما رو انسان معقول و متعارفی پیدا کنند، اگر 100 نفر بگن مرجان دیوونه است اما مرجان به هدفش برسه، راههای جدید رو تجربه کنه، روی زندگی رو باز تر ببینه، چی میشه؟ اون اتهام دیوانگی 100 نفر دیگه چه چیزی از شما کم میکنه؟ من بازم سکوت کرده بودم.گفت ببینید شما الان هم با اون دو تا خانم دیگه تفاوت دارید، شاید هر کسی با دیدن ناخنهای شما به راحتی بگه مرجان دیوانه است ( هر کدوم از ناخنهام یک طرحی از مانیکور داشت که کاملا متفاوت بود از ناخن دیگه، رنگ لاک زمینه اش یکی بود طرح روش 10 مدل مختلف بود ) اما من که کارم تشخیص دیوانگی مردم هست میگم مرجان متفاوته، چون میخواد ببینه کدوم طرح قشنگتره، چون میخواد ببینه با دیدن هر کدوم از اینها چه حسی بهش دست میده، از روی همین ناخنها میگم که مرجان برای زندگیش برنامه داره و زمانبندی شده کار انجام میده، چون میتونست این 10 طرح مختلف رو 10 بار امتحان کنه و هر بار همه ناخنها یک شکل باشند، اما نکرد، چون میخواست زود تر به احساسش و نتیجه تستش برسه، چون میخواست به طور همزمان 10 مدل مختلف کنار هم باشند، خانم عزیز میخواهید از روی همین ناخنها من تمام مشخصات و خصوصیات اخلاقی شما رو بگم؟ اما یک چیز رو میگم شما فقط وقتی دیوانه اید که براتون مهم باشه که دیگران فکر کنند دیوانه اید. 

 
حالا عروس خانم هم که دیگه شربتش رو خورده بود و سر حال شده بود، برگشته میگه فریدون خان!!!!!!!!!!!!! میشه به جای اینهمه فلسفه بافی بگین بالاخره این مرجان دیوونه است یا نه؟ بگم فریدون خان!!!!!!! چی گفت؟ گفت اگه به دوستیش با شما ادامه بده حتما دیوانه است!!!!!!!!!!!!!!!!! البته اینو گفت که اون از حالتهای عجیب بیاد بیرون، و وقتیکه دیگه میونه اشون با هم خوب شد و مشغول دل و قلوه دادن و گرفتن بودن، من زدم بیرون از خونه اشون.

 
 
یک عالمه حرف قلنبه شده میخوام بگم، خوابم میاد، .................،.........................و ............،........... ( این نقطه ها صدای فریاد اعتراض بود که در گلو خفه شده )


 
یک نفر تو وبلاگ من دنبال دوست پسرش میگرده، اگه دیدینش لطفا به صاحبش برگردونین، من میگم دور از جون شما نصف مردم دیوانه اند نگین نه. اینهم نمونه اش

 

  به محض گذاشتن این آهنگ خاطراتی از هند برام زنده شد و پسری به نام امین برومند که اصالتا شیرازی بود، نمیدونم کسی میشناسش یا نه، ولی شاید به زودی خاطره اش رو بذارم، اما این آهنگ منو کاملا برد به اون روز ها ، دانشجوی کامپیوتر پونا بود ولی رفت بنگلور.دیگه نمیدونم چی شد، اگه هم زن گرفته و زنش اتفاقی از اینجا رد میشه هر گونه عمل خلاف رو شدیدا تکذیب میکنم، این بچه کاملا آقا بود!!!!

 

 

 

 

 

اگه اهل حالی بزن قدش [ 16 ] | چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 | 08:26 AM | مرجان



 

1- تازگیها یک حس عجیب که هرگز در من وجود نداشت شدیدا به وجود اومده، و تقریبا خیلی هم قوی، اینکه فکر میکنم بعضی از آدمهای اطرافم به شدت منفور و کریه هستند. به عبارت دیگه حالم از بعضی موجودات دو پا به هم میخوره.
 
 
2- ما یک دوست خانوادگی داشتیم و به عبارتی هنوز داریم توی تورنتو که باهم رفت و آمد داشتیم، این آقا پزشک هستند و کمی از خصلتهای بعضی ( گفتم بعضی ) از پزشکان ایرانی رو با خودشون حمل و نقل میکنن، مثل فیس دماغی، خود بزرگ بینی، خود تحفه بینی و سایر موارد. زمانیکه امیر 14 ماهه بود یعنی یکسال و دوماه، اینها شبی در منزل ما مهمان بودن. امیر تازه راه افتاده بود و تنها حرفی که میزد ما ما ما بود و بس، 2-3 بار سعی داشت با جیغ و داد و صداهای بچگانه چیزی رو به من و باباش بفهمونه اما من که مشغول پذیرایی بودم و باباش هم طبق معمول سرگرم بحث و گفتگو، و امیر هم عصبانی شد و 2 بار زد تو گوش باباش، این باباهه هم که اسمش بود پسر لوس بابا دیگه ، حالا انگار فیل پاشو لگد کرده آنچنان نعره ای کشید که بیا و ببین، بار دوم که این اتفاق افتاد من اعتراض کردم که خوب منکه دستم بنده، تو گوش کن ببین این بچه چی میخواد به جای نعره کشیدن، چون این از این اخلاقهای کتک زدن نداره، جونش به لبش رسیده که اینجوری واکنش نشون میده. یک باره آقای دکتر اظهار فضل نمودند که بله امیر که بچه خوبیه مرجان خانم ولی بچه ها در این سن معمولا رفتارهایی رو انجام میدن که از اطرافیان میبینند، باید دید که کتک زدن و تو گوش زدن رو از کی یاد گرفته؟ بعدش هم نگاهی کاملا احمقانه به زنش کرد، و زنش هم لبخندی از سر رضایت با حرکات غمزه چشم و ابرو تحویل داد  که یعنی مرسی شوهر عزیزم که متلک گفتی. حالا خوشمزه اینجا بود که من اصلا نفهمیدم برای چی اینو گفت؟ یعنی من دست بزن داشتم؟ یعنی مریخی منو میزد؟ یعنی چی بماند. در فاصله کمتر از نیم ساعت گفتش  که در ضمن من نمیدونم چرا این بچه حرف نمیزنه، 14 ماهگی دیگه باید آب و بابا و اینها رو بگه، خانمش هم در تکمیل حرفاش گفت آخه اینجا زن سالاری مطلقه برای هم این میگه ماما.... بنده هم تو دلم گفتم بگین عیب نداره خدا جای حق نشسته.


اینها بچه دار شدند ما رفتیم دیدنشون و کادو هم بردیم و بارهای بعدی هر بار من به بهانه ای دررفتم و دیگه ندیدمشون، تا اینکه اون هفته زنگ زدن رسما شام دعوت کردن به اتفاق چند خانواده دیگه و اینجوری شد که منهم رفتم، اون پسرشون الان شده بود 26 ماهش، یعنی 2 سال و 2 ماه و یکسال از اون موقع امیر بزرگتر. بعد از 5 دقیقه که نشسته بودیم و خانم خونه مشغول پذیرایی بود، این پسرک اومد از جلوی باباش رد بشه شترق خوابوند تو گوش باباش، باباهه برق ازش پرید ولی خودشو کنترل کرد نعره نکشید، فقط سعی کرد با یک اخم بچه رو متوجه کنه، اما به فاصله 3 ثانیه دوباره برگشت که شکلات از رو میز برداره تق یکی دیگه خوابوند تو گوش آقای دکتر، به مرگ خودم به جان مرجان تو فاصله 10 دقیقه این بچه شیرین 8-9 تا خوابوند تو گوش باباهه بدون دلیل، منهم که آنچنان قندی داشت توی دلم آب میشد، خر کیف شده بودم شدید . از کشیده 5-6 شروع کردم به قیافه زرد آقای دکتر با اون رگ های پیشونی بیرون زده و دماغ تیغ کشیده خندیدن، دست خودم نبود حال کرده بودم اساسی، هر بار که این بچه نزدیک باباهه میرفت، این دکی جان ناغافل از جا میپرید، یا ناخوداگاه دستشو میگرفت رو لپش اونموقع تازه بچهه یادش میومد که نزده تو گوش باباش، سهمش رو میداد و میرفت. مامانه هم که اصولا جز تیکه پرونی و متلک و ناز و ادا کار دیگه بلد نیست، خونسررررررررررررررردددددددددد به بچه نگاه میکرد می گفت الهی فداش بشم خسته است بچه تلافیش رو سر باباش در میاره. دکی جان هم برگشته میگه آره آره این اصلا از این اخلاق ها نداشته، منهم یهو گفتم البته بچه ها معمولا تو این سن رفتارهایی رو از خودشون بروز میدن که از اطرافیانشون یاد گرفتن، اینو البته یک آقای دکتری یه روزی گفته بود از خودم نمیگم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سکووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت حکمفرما شده بود به چه جالبی، یک دفعه خانم صاحب خونه الکی به بچه اش گفت نخود، نخودی، مامی قربون نخودش بره، چشم نخودی من........... بعد با صدای هوار شروع کرد به خنده عصبی کردن و پشت سرش هم گفت بفرمایین چای سرد میشه. اما رنگ آقای دکتر تماشایی بود، و نکته جالبتر این بود که این بچه فقط می گفت آ ایی آا اصلا حتی لباش هم رو هم نمیذاشت که صدایی شبیه م ازش بیاد بیرون، منم گفتم بیخود نیست که میگن پزشک ها همیشه واسه دیگران خوب نسخه می پیچند، شما تو 14 ماهگی امیر همچین گفتین دیر شده باید الان سخنرانی فلسفی کنه من اینو بردم اسپیچ تراپی، خانمه کلی بهم خندید ، گفت الان؟ برو بابا بچه تا 3 سالگی وقت داره، یک دفعه گفت بلههههههههههه حق داشتن اون خانم . ایشون متخصص هستند دیگه درست گفتن تا 36 ماهگی هیچ مشکلی نیست!!!!!!!! اما سر میز شام باباهه یه 3-4 تا کشیده دیگه خورد، بعد از شام موقع بستنی خوردن 3-4 تا دیگه، تا آخر شب خلاصه یه 30-40 تایی خورده بود، من اما یکی از بهترین شبهای زندگیم رو داشتم، امیر آقا و مودب نشسته بود و بی نهایت رفتار خوبی داشت اونشب، اونوقت 4-5 بار دکی جان میگه وای کی بشه زودتر این همسن امیر شما بشه از شیطونی در بیاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!شاید این نشونه بد ذاتی من باشه نمیدونم اما کیفییییییییییییییییییییی کرده بودم غیر قابل توصیف، چون اونموقع خیلی غصه خورده بودم که حتما امیر یه بچه عجیب غریبه.
 
 
3- این تو ایمیلهام بود که خیلی ازش خوشم اومد، نمیدونم نویسنده اش کیه اما فرستنده اش اردشیر بود، مرسی اردشیر جان. 
 
معادله اول

انسان = خوردن + خوابیدن + کار کردن + لذت بردن

الاغ = خوردن + خوابیدن

بنابراین:

انسان = الاغ + کار کردن + لذت بردن    یا

انسان – لذت بردن = الاغ + کار کردن

که بدین مفهوم است که انسانی که لذت نمی برد معادل الاغی است که کار می کند


معادله دوم


مرد = خوردن + خوابیدن + پول درآوردن

الاغ = خوردن + خوابیدن

بنابراین:

مرد = الاغ + پول درآوردن     (1 )    یا

مرد – پول درآوردن = الاغ


که بدین مفهوم است که مردیکه نمی تواند پول دربیاورد مثل الاغ است


معادله سوم


زن = خوردن + خوابیدن + خرج کردن

الاغ = خوردن + خوابیدن

لذا

زن = الاغ + خرج کردن       (2)    یا

زن – خرج کردن = الاغ


به بیان دیگر زنی که نتواند خرج کند الاغ است

از معادله 2 و 3 نتیجه می شود که:


مردی که نمی تواند پول در بیاورد مساوی زنی است که نمی تواند خرج کند.. بنابراین مردان با پول در آوردن اجازه نمی دهند تا زنان الاغ شوند و همینطور زنانی که پول خرج می کنند نمی گذارند مردانشان الاغ شوند

به علاوه از نتایج (1) و (2) در معادلات دو و سه خواهیم داشت

مرد + زن = الاغ + پول در آوردن + الاغ + خرج کردن

و یا

مرد + زن = 2 * الاغ

که بدین مفهوم است که مرد و زن با هم مثل دو تا الاغ در کمال خوشی زندگی می کنند

(دور از جون همه زن و شوهر های خوشبخت خواننده این وبلاگ ، بلا نسبت، روم به دیوار...)

  

اینهم آهنگ مرتضی برای کیوان که بیشتر به من تیکه بندازه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تقدیم به شما کیوان خان

 

 گیس گلابتون هم آپ کرده  

 

 

اگه اهل حالی بزن قدش [ 32 ] | سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 | 02:31 AM | مرجان



 

یکی از چیز هایی که فکر خیلی ها رو به خودش مشغول کرده گرفتن جاب آفر و فرستادن رزومه هستش. رزومه علاوه بر اینکه برای پیدا کردن کار لازمه در اکثر دانشگاهها برای گرفتن  پذیرش در مقاطع فوق لیسانس و دکترا به خصوص برای بورسیه ( SCHOLARSHIP ) و فلو شیپ ( FELLOWSHIP) لازمه چرا که وقتی استادی حاضر میشه که شما رو بورسیه کنه در حقیقت اون استاد برای انجام یک پروژه تحقیقاتی در اون دانشگاه، بودجه ای از دانشگاه گرفته، و مبلغی از اون بودجه رو به دانشجو میده که اون دانشجو کارهای تحقیقاتی استاد رو دنبال کنه، به همین دلیل به نوعی رابطه کارفرمایی و کارمندی پیش میاد، یعنی شما که ظاهرا دانشجو هستین، یه جورایی کارمند اون استاد راهنما هم به حساب می آیید، به همین دلیل اکثرا از شما تقاضای یک رزومه کاری میکنن که ببینن توش چه تحقیقاتی انجام دادین، و اینکه چه مدت و در کجا ها کار کردین، و اون کار چقدر مرتبط با رشته ای هست که الان دارین برای بورسیه اش تقاضا می کنید.

یک استاد راهنما معمولا صرفا علاقه طرف براش مهم نیست، مهم اینه که شمای دانشجو تو اون زمینه ای که داره تحقیق میکنه کار کرده باشید و مقالات و تحقیقاتی ارائه داده باشید. نوع دوم بورسیه مربوط به خود دانشگاه هستش نه استاد مربوطه، یعنی شما میگردین استادی رو که تو زمینه علاقمندی شما کار میکنه پیدا می کنید، اما اون بودجه نداره که به شما پرداخت کنه، پس میگه اوکی یا باید به عنوان دانشجوی آزاد بیای اینجا برای درس یا اینکه از خود دانشگاه تقاضای بورس کنی. که این اتفاق حد اقل تو کانادا کم میفته. بیشترین بورسیه های کانادا از نوع اول هستند و عمدتا ( نگفتم همه ها ) در مقطع دکترا.


 
و اما موضوع دیگه جاب آفری ( JOB OFFER ) هست که مشاوران مهاجرت برای متقاضیان مهاجرت با WORK PERMIT میگیرند، و پولی از متقاضی میگیرند به عنوان هزینه ای که باید به اون شرکت بدن. یک چیز یادتون باشه کانادا مملکت بی قانونی نیست، و نمیشه هر کی هر چی دلش خواست بگه، توضیحی که من میدم از نظر قانونی هست، و قوانین حقوقی کارمند و کارفرما در قبال همدیگه. یک شرکت ، کمپانی، یا هر بیزنسی میتونه قاعدتا یک یا چند کارمند استخدام کنه بسته به نیازش اما با توجه به اینکه اون شرکت با CRA یا MINISTRY OF REVENUE رجیستر شده برای پرداخت مالیات سالانه، باید میزان حقوق پرداختی به کارمند هاش رو هم به عنوان هزینه در حسابهای مالی آخر سال قید کنه. هر کارمندی که استخدام میشه موظف هست از روی هر چک دستمزدش درصدی به دولت به عنوان مالیات پرداخت کنه، که این کسری ها

 شامل( CPP ( CANADA PENSION PLAN) EI ( EMPLOYMENT INSURANCE  هم میشه و بعضی جاها ( شرکتهای خدماتی با ریسک مجروحیت بالا و UNION) بیمه ای دارند به اسم WSIB که اینها جزوی از کسری حقوق کارمند هستند، هر کدوم از اینها شامل 2 بخش هستند:

 
1- EMPLOYEE PORTION
2- EMPLOYER PORTION
 

اینها رو برای این گفتم که بگم، وقتی شرکتی ادعا میکنه که من مرجان رو استخدام کردم با حقوق مثلا سالی 30000 دلار، و این رو در دفاتر مالیش نشون میده، باید سهم DEDUCTION خودش رو از روی حقوق 30000 دلاری من به دولت داده باشه، این پرداختش یا هر 3 ماه یک بار هست یا هر ماه. پس اگه کسی بیاد یک جاب آفر صوری به شما بده مثلا مرجان اینجا استخدام شده با حقوق سالی 60000 دلار در نهایت به دولت فقط یک چیزی در حدود 7000 دلار بابت DEDUCTION بدهکاره، و بابت اون 60000 تایی که هرگز به شما نپرداخته، ولی در دفاترش ثبت کرده حدود 16% در سال مالیات SAVE میکنه و به نفعش میشه، مگر اینکه اون جاب آفر صوری نباشه و طرف بخواد جدی جدی شما رو استخدام کنه. اینهم بگم در مورد اول اگه اون شرکت همون سالی 7000 تا رو بده دیگه دولت نمیره اذیتش کنه که آقا چرا الکی اومدی حقوقی که ندادی رو اعلام کردی، نه چون اونها مالیاتشون رو گرفتن رفتن،مگر اینکه کسی بره از اون شرکت به LABOUR BOARD شکایت کنه وگر نه که هیچی.

 
خوب حالا یکی برای من روشن کنه که این مشاوران عزیزی که میگن 60000 تا هزینه اش هست، و اون جاب آفر صوری و ما براتون میگیریم، فلسفه اش چیه؟ اون شرکت ماکزیمم 7-8 هزار تا بدهکاره، شما هم حق الزحمه میخوای مثلا 7-8 هزارتای دیگه، بگو اصلا 20000 تا س.....گ خور، اون 40000 تای دیگه رو میخوای چکار کنی آخه انصاف هم بد نیست ها یه ذره بابا به خدا هیچکس از پول بدش نمیاد اما نه اینکه کلاه یک مشت آدم تو فکر فرار رو بردارید، که میخواهید پولدار بشید. اصلا به من چه که من اینقدر حرف میزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا من رسما در این شهر در اثر یک تصادف کاملا ناگهانی!!!!!!!!!!!!!!! کشته نشدم بهتره خودمو جمع کنم، آخه این موضوع رو یکی امروز از ایران بهم گفت منم باز نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم.

 
و اما من اصلا میخواستم راجع به رزومه بگم.

 
یک رزومه باید کاملا بیانگر تواناییها و مشخصات خوب شما باشه، اگه هر چی که رزومه کامل تر و جذاب تری داشته باشید بهتر میتونید که توجه اون طرف رو جلب کنید. اولا که توی کانادا ( و صد البته خیلی از جاهای دیگه دنیا ) اینجوری نیست که وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید، آقا من میخوام برات کار کنم، از اون طرف تعریف کنید. مثلا تو ایران اینجوریه که میگن، حاج آقا با توجه به علم و تحصیلات و مشخصات معنوی جنابعالی و افتخاراتی که در عرصه علم و فرهنگ مملکت داشتین منت به سر بنده میذارین اگه منو به سرایداری دفترتون قبول کنید و اجازه بدهید که زیر سایه عظمای شما رزق و روزی حلالی کف دست زن و بچه ام بذارم ( زمان ما اینجوری بود، پاچه خواری اسلامی ایرانی ) اما اینجا برعکس، کسی که میره مصاحبه باید بگه، من آدم بسیار اکتیو و پر کاری هستم، و خودم باور دارم که تواناییهای من میتونه به پیشرفت کمپانی شما کمک بکنه، چرا که من بسیار افکارم نو و تازه هست و ایده های زیادی دارم، و در همون موقع هم باید اونقدر اعتماد به نفستون زیاد باشه که انگار دارین میگین آقا از من بهتر گیرت نمیاد، میخوای بخواه ، نمیخوای گور بابات از کیسه ات در رفته ( اینو نگین ها میگم یه جوری رفتار کنین که اینجوری باشه )

یکی از عمده ترین چیز هایی که همیشه اونها میخوان مطمئن بشن قبل از استخدام یک شخص میزان اعتماد به نفسش هست. اینکه شما یک رزومه خیلی خوشگل داشته باشید اما در جواب سوالهای طرف هول بشید و یا کافیه که یک سوالی بپرسه و شما بگین نمیدونم ( نه سوال علمی، سوال کاملا بیربط ) مثلا بگه به نظر خودت بزرگترین نقطه ضعفت چیه؟ هیچ وقت نگین من نقطه ضعف ندارم، یا نمیدونم، اینجور سوالها رو با سیاست باید جواب داد که هم نشونه هوش و تیزی شماست هم طرف رسما خفه بشه، من یادمه یه بار گفتم، من میدونم که بزرگترین نقطه قوت من اینه که تلاش میکنم تا نقطه ضعفهای احتمالی رو از بین ببرم. هنوز داشتم جمله ام رو تموم میکردم، گفت از دوشنبه  بیا سر کار ( همون کاری که داون تاون داشتم و 3 سال هم داشتم، همین جواب باعث شد که همه اون 3 سال خیال کنه که با یک آدم خیلی اسمارت طرفه و اینو بارها گفت) یا  بعد از سه سال من هنوز اونجا کار میکردم که شروع کردم به رزومه فرستادن، ( راهش واقعا به من دور بود و دقیقا روزی 3 ساعت اتلاف وقت داشتم برای رفت و آمد، و امیر هم خیلی کوچولو بود باید یه جوری همه چیز رو باهم منیج میکردم )  فقط هم در نزدیکی خونه خودمون و شمال تورنتو رزومه میفرستادم تا اینکه این رئیسم که الان براش کار میکنم زنگ زد گفت بیا مصاحبه، وقتی که رفتم گفت برام جای سواله که چرا میخوای اون شرکت رو ول کنی بیای بیرون، اینجا حواس جمع میخواد، نباید بگی چون بچه ام کوچیکه یا چون راهم دوره، چون فوری فکر میکنن که خوب این یه کم زیادی تنبله و لقمه آماده میخواد یا هر چیز دیگه، فقط گفتم فکر میکنم زمان عوض کردن شغلم رسیده من هنوز در مرحله یاد گیری هستم و احتیاج دارم که پیشرفت کنم، ضمن اینکه چون اینجا با ICAO رجیستر شده برای آینده من به مراتب بهتره. و همین بود و بس. خوب بسه دیگه بریم سراغ رزومه نویسی.

 
 
در هر رزومه چند نکته باید رعایت بشه، حتما یک OBJECTIVE داشته باشید، و بعدش تمام WORK EXPERIENCE  رو  بذارید بعد از اون تحصیلات و در آخر اگر MEMBER جای خاصی هستید حتما بنویسید، یادتون باشه که مثلا اگر برای حسابداری تقاضا میکنید، ولی عضو باشگاه اسب سواری هستید، باز هم بنویسید، اینها به شدت دوست دارن بدونن شما چقدر پر انرژی هستید و دوست دارین چیز های مختلف رو امتحان کنید.

 
من یک سمپل از رزومه مربوط به IT رو گذاشتم براتون.

 
و اما چیزی که همیشه لازم دارید یک نامه هست که بهش COVER LETTER میگن، اون قدیما که زمان ما بود ، این نامه رو یا فکس میکردیم یا پست، اما الان دیگه جا افتاده که با ایمیل، این نامه رو تو بخش پیام ارسالی ایمیلتون بذارین و رزومه رو ATTACH کنید، اینها ترجیح میدن که رزومه در فرمت PDF باشه، ولی گاهی هم میگن  WORD.

 
من یک نمونه کاور لتر هم گذاشتم ، نمونه های بسیاری رو میتونین توی اینترنت پیدا کنید، بهترین جا به نظر من البته، همون وب سایت WORKOPOLIS هست که اموزش قدم به قدم شمع سازی ...... اوپس ببخشید رزومه نویسی رو داره. آقا ، خانوم موفق باشید، این SAMPLE ها رو هم از اینترنت برداشتم به اینجا هم سر بزنید، من خودم از اینجا خیلی کمک گرفتم، کمی هم ذوق به خرج بدین و حوصله و از هر جایی یک جمله بدزدین، آخرش یه چیز محشری در میاد.

اینهم تمپلت کلی رزومه

 

یعنی چی که الان داری اینقدر فحش میدی که این چه ربطی به فضولچه داشت؟ خوب خودم میدونستم چه پست آموزشی مزخرفی گذاشتم اسمشو گذاشتم فضولچه که مجبور بشید تا تهش رو بخونید، اینجوریاست دیگه، .............

 

 این کد جوک های تصادفی رو که گذاشتم توی وبلاگ پایین اون وبگذر، خیلی با حاله کلی جوک بانمک توش داره فقط از دوستان عزیز با ملیتهای مختلف عذر خواهی میکنم، فقط بخونین و بخندین، هر بار که صفحه باز میشه یه جوک جدید میاد، این توضیح این بود که کسی چیزی به دل نگیره
 

 بعد از اینکه پست رو گذاشتم بلافاصله رفتم سراغ ایمیل یاهو، که معمولا تمام دوستای قدیمیم اونجا هستن،  یک خبر جالب بود که یکی از دوستان بعد از 8 سال کشمکش، بالاخره دیروز تلفنی با داماد راه دور عقد کردند، تبریک میگم بهشون هر چند که شدیدا مخالف این ازدواج بودم. امیدوارم خوشبخت بشند

 


 
 

اگه اهل حالی بزن قدش [ 12 ] | دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387 | 05:01 AM | مرجان


خروجی وبلاگ